دلیل رقص سماع مولانا و بطور کل متصوفه وسایر پارسایان چه بوده است؟(از دیدگاه مولوى)/علی سعیدی

به نام حضرت دوست
در این مطلب بیشتر سعی گردیده به معنی کلمات بیشتر توجه شود ،و از اشعار مولوی وتفسیرات در مورد ان به عنوان نماد عرفان واقعی که مورد پذیرش اکثر سلاسل متصوفه در ایران بوده ،تاکید و به قلم نویسنده گویی همچون لیوان ابی در برابراقیانوسی بس بیکران تصوف بررسی و تحریر و تقدیم به دوستاران عرفان گردد،
نالهٔ سرنا و تهدید دُهُل
چیزکی ماند بدان ناقور کل
پس حکیمان گفته‌اند: این لحنها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
می‌سرایندش به طنبور و به حلق
عرفا و حکیمان بسیار گفته اند که جهان مینویی آکنده است از موسیقی های بسیار زیبا و در جهانهای درونی (که با چشمهای درونی قابل دیدن و درک شدن هستند) این موسیقی الهی همواره در حال نواخته شدن است. مولانا میگوید این سازهایی که الان در دست مردم است و با آن مینوازند، (در روزگاران دور) به دست حکیمانی که میتوانستند از کالبد جسمانی خود خارج شوند و نوای چرخش افلاک را جهان بی انتها بشنوند، ساخته و طراحی شده است.
از جمله این حکیمان که مولانا از آنها یاد میکند، افلاتون و فیثاغورث است. چنین معروف است که فیثاغورث ، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»
مولانا در این ابیات میگوید آنچه که ما در جهان خاکی با ادوات موسیقی مینوازیم، در حقیقت بخشی از خاطراتمان از خانه اصلیمان قبل از آمدن بر روی زمین، یعنی بهشت، است و اگرچه که ما در قالب تن در آمده ایم و در ظاهر کاملا از اصل و جایگاه خود بی خبریم، اما چیزهایی در حافظه نهانمان از آن نغمه های زیبا و دلربا به جای مانده است که آنرا با ساز مینوازیم. اما این موسیقی این جهانی به هیچ وجه در حد و اندازه اصل خود که در جهان مینویی شنیده میشود، نیست:
مؤمنان گویند که آثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده‌ایم
در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر و آن بم آن طرب
حال چگونه میتوان در حین اینکه در جسمیم و از اصل خود بسیار دور افتاده ایم، دوباره آن نواهای الهی را شنید؟ یک راه آن، به گفته مولانا، رقص سماع است. در این رقص، گوش تن بسته میشود و آن گوش دیگر که گوش جان است باز میگردد و میتوان دوباره آن موسیقی های آسمانی را شنید:
پس غذای عاشقان، آمد سماع
که در او باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بلک صورت گردد از بانگ و صفیر
آتش عشق از نواها گشت تیز
آن چنان که آتش آن جوز ریز
رقص سماع، غذای عاشقان است که به واسطه آن قوه خیال (که یکی از پنج حس درونی انسان است) نیرو میگیرد و جمع میشود و این توانایی در عارف ایجاد میکند تا با حس خیال درون بانگ موجود در چرخ گردان و افلاک را بشنود. شنیدن این نواهای زیبا در نهایت باعث میشوند که آتش عشق در درون عارف شعله بگیرد و هستی و نفس عارف را بسوزاند. همانگونه که پوست جوز بر اثر آتش شکافته میشود و مغز آن به بیرون می جهد، عارف نیز بر اثر این آتش، پوسته اش را میسوزاند و روان خود را برای خروج از کالبد و سفر در لامکان آماده میکند.
اما این خیالات ضمیر چیست؟ عرفا میگویند انسان علاوه بر پنج حس بیرونی، پنج حس درونی نیز دارد که از آن راه با اصل خود ناآگاهنه در ارتباط است و انسان میتواند با رقص سماع با آن حسها آگاهانه مرتبط گردد. یکی از این حسهای درونی، حس خیال است. مولانا در جای دیگری در این ارتباط میگوید:
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
این پنج حس عبارتند از : حس مشترک، خیال، متصرّفه (متخیّله)، واهمه و حافظه. حس مشترک مانند چهار راهی است که پنج حسی بیرونی را با چهار حس درونی مرتبط میسازد.
خاک پای انسانهای روشن ضمیر -علی سعیدی