کجا بودم و چه می کردم!!!/علی گزرسز

 

 

داشتم فکر می کردم زمانیکه گروه گروه از مردم آفریقا از ترس نسل کشی در جنگلها پنهان زندگی می کردند ، من در کجا بودم و چه می کردم ، زمانیکه نیمی از مردم اتیوپی از فقر و گرسنگی می مردند ، من کجا بودم و چه می کردم!؟
یا درآن روزهایی که شهری همچون بم با خاک یکسان شده بود و آدمهای زنده در زیر خروار ها خاک به امید دست نجات دهنده ای بودند ، من کجا بودم و چه می کردم!؟
در آن روزهایی که در بیداد گاه ها مردانو زنانی با گفتن یک نه ی بزرگ به آغوش مرگ می رفتند ، من کجا بودم و چه می کردم !؟
اصلا چرا براه دور بروم، در همین نزدیکی ها ، در همین روزگار همنفسی و هم چهره ای ، در آن شب هایی که در زندان های مملکتم قبل از اعدام خواهرانم ، آنها را به درهمی به زندان بان های مسلمان می فروختند تا نکند خدای نکرده بعد از اعدام باکره به بهشت بروند ، در زمان تجاوز به آن ها ، من در کجا بودم و چه می کردم !؟
انروز ها و این روزها که مردانی از تبار شیران در زندان های سرد و نمور ، دنیا را از پشت دیوار های همیشه بتن و از میان دریچه هایی به ابعاد ۱۰ در ۱۰ سانتی متر می بینند و در سکوت ِ سلول های انفرادی اشان می پوسند و می میرند، من در کجا هستم و چه می کنم نمی دانم ، شاید در فاصله ای نه چندان دور از آن ها ، در میان بازوان زنی از فقز به فاحشه گی پناه آورده و یا دختری از خانه گریخته کام دل می گیرم ، شاید در گوشه ی میخانه ای آبجوی سردی نوش جان می کنم و یاهر روز دریک باجه ی بانک بین المللی به حساب های باد آورده ام نگاه می کنم و دلار روی دلار می گذارم ، بدون اینکه فرصت خرج کردنش را داشته باشم .
اصلا باورم نمی شود کسی بتواند از گوشت کباب شده در رستوران هتل اوین بگذرد و هیچ پست و مقامی را نپذیرد و حاضر باشد در سلول ِ یک در دو متر ، با قامتی سبز ، برسجاده ای که تنها هموطن اش را به سجده می نشیند در کمی آنطرف تر درون زندان اوین ، آرام آرام بپوسد و بمیرد.
نه نه . این یک دروغ بزرگ است ، هیچکس قادر نیست از زندگی در کاخی بگذرد و در کوخ زندگی کند.
هیچکس توانایی ندارد با شکمی گرسنه ، پس از روزها اعتصاب غذا به یک مرغ بریان نه بگوید.
نه اینها دروغ گویانند و شعبده بازانند .
بگذار بگریم ، بگذار برای خودم ، برای تو و برای آن دیگرانی بگریم که با حقیر ترین متر و معیار ها به ارزش یابی ارزش ها می روند و همه ی هستی شان در شکم و زیر شکمشان خلاصه می شود.
در حقیقت مسئله من ، بیچاره گی و حقارت خودم می باشد، آنقدر پست و حقیر شده ام که هیچ بلندایی را تحمل ندارم و کسانی را که قصد تاباندن نور بر تاریکخانه ی ذهن علیل ام را دارند ، همچون کسانی می بینم که قصدشان ریختن آب در خوابگه مورچگان است .
من می ترسم آنها مرا بیدار کنند ، من می ترسم آنها کباب بریان شده ام را ، کاخ سبزم را و این رویاهای زیبا یم را رنگی از بیداری زنند و مرا هم با خود به سلول های سرد و نمور ببرند.
نه نه ، آقایان دست از سرما بردارید ، بگذارید بر اجساد دخترکان همیشه باکره ی شهید برقصیم، بگذارید ، از خون جوانان وطن شراب بسازیم و در جشن تجاوز به خواهران و مادرانمان بنوشیم و پایکوبی کنیم.
ترا بخدا با شرافت ، با انسانیت ، با فداکاری ، با گذشت بخاطر دیگران ، با اعتصاب غذا ، با زندان ، عیش ما را منغض نکنید .
حالا دیگر نوبت عیش و سر مستی ی ما است ما بیدار شدنی نیستیم ، دلتان را خوش نکنید ، دل ما به رحم نمی آید .
آه چه خوش رویایی است که هزار طبل و دهل نمی تواند ما را از خواب بپراند، اگر دلمان می خواست به رحم بیاید، می بایست با جسد تکه تکه شده ی آن کودک سیزده ساله در زیر تانک های دشمن با ملیون ها شهید و کشته جنگ ، با صد ها هزار زن و کودک بی سرپرست و از آن همه فدا کاری ی مردم بخاطر دین و وطن اشان و آنهمه ایثار در حنگ خصوصی ی ما به رحم می آمد .
بروید آقایان که براستی دلتان خوش است ، دلتان خوش است که ازبی دل مردمان ، همدردی و همدلی می طلبید ، ما سال هاست که به حراج خویشتن رفته ایم و در آن آشفته بازار ، حیثیت و شرفمان را به پول سیاهی فروخته ایم ، بیهوده زبان خویش و گوش ما را نیازارید.
رهایمان کنید ای ساده دلان و از خدایی که ما شیطان صفتان برایتان ساخته ایم بر ما گواه نیاورید که سال هاست آن خدای بیچاره ی تان را به سجده ی شیطان نشانده ایم ، ما را با شما کاری نیست ، رهایمان کنید.

رها

علی گزرسز

شاعر ،ترانه سرا، تحلیلگر سیاسی