مر ثیه ای برای زن ایرانی/ از مجموعه کشکول نوشته علی گزرسز – رها

 

احساس پوچی ی بی پایانی وجودم را فرا گرقته است ، چون ماشینی هستم که توسط دیگران تنظیم شده ام . سالهاست هر روز بی اختیار بیدار می شوم ، می خوابم ، می خورم که برای خوشایند آنها زنده بمانم و فقط نفسی بکشم .اکنون مدتی است این سئوال رهایم نمی کند و مدام کسی در درونم فریاد می زند ، آیا مفهوم زندگی این است ؟زندگی کردن تنها برای زنده بودن !؟ نه دیگر توان چنین زنده بودنی را ندارم ، می خواهم از این پس زنده باشم برای زندگی کردن و به دلخواه خود روز ها را به شب رساندن .آخر این چگونه زنده بودنی است ، چرا هیچکس به فکر من نیست ؟ این چه انسان بودنی است، این چه تهی بودن وچه درد آور زیستنی است که سایه ی عقاب مرگ اش بر لحظه لحظه ی زندگی ام خود نمایی می کند ؟ تنها اندیشه ام تحلیل انتخابی است که مرا به اینجا رسانده ، فکر می کنم گاهی برای تسکین خود به دنبال مقصر می گردم.
آیا ترس از تنها ماندنم بود ؟
اما من که همیشه با وجود حضور فیزیکی آنها تنها بودم !!
نه باید اینرا بار ها و بارها در تنهایی هایم فریاد بزنم که این قول عوام دروغی بیش نیست ، سرنوشت یک خیال مجازی است ، نه سرنوشت و نه کسی به غیر از خودم مقصر نبوده است ، این رفتار بی منطق من بود که نادرست عمل کرد ، چرا فرا افکنی کنم ،آخر کدام انسان عاقلی کتابی را که خوانده بوده است و هیچ جاذبیتی برایش نداشته دوباره باز خوانی می کند !؟
بارها از خودم سئوال کرده ام در این چند سال اخیر با آن جدایی ها و پیوند ها چه بدست آورده ام ؟ و جواب ، یک هیچ بزرگ و باخت چندین سال دیگر، از بهترین دوران عمر و مهمتر از همه جوانی ام بوده است .
چه چیزی را از دست داده ام ، برای آنچه ندارم چه بهایی پرداخت کرده ام ؟
بهایی گران که جز من کسی نمی داند .
امروز چه حسی دارم ، در مورد خودم چگونه می اندیشم ؟
من با تمام وجود احساس می کنم موجودی بی ارزش و مهمتر از همه بی هویت بوده وهستم . من احساس می کنم وسیله ای بوده ام که به هنگام لزوم مورد استفاده اطرافیانم قرار گرفته ام . بار ها و بارها از خود می پرسم ، من که بودم ؟ من چه هستم ؟ امروز می خواهم چه باشم ؟ سهم من از این زندگی چه بوده است و چیست ؟
راستی من لیاقت چه چیزی را داشتم ؟ نمی دانم ، نمی دانم ،اما حالادیر زمانی است که کسی در درونم فریاد می زند : لیاقت ات به قدر شهامت ات و یا ترس ات می باشد !!!
اما منی که ترس همه ی وجودم را گرفته بود دیگر جایی برای شهامت ام نمی ماند .
دیگر از این پس باید خود ِ خودم باشم ، نه هیچکس دیگر .
دیگر از رفتار های تکراری و کلیشه ای اطرافیانم قلبم آزرده و به درد آمده است .
آخر چگونه دیگران به خود اجازه می دهند که با من چنین کنند،آخر چرا آنها باید برای زندگی ی من تصمیم بگیرند !؟ من می دانم راهنمایی و همفکری چیز دیگری است.
آیا همان ترس وعـدم جسارت و توانایی در تصمیم گیری در وجود من نیست که این اجازه را به آنها می دهد !؟
وشاید هم این بزرگترین ترس من بخاطر از دست دادن آنهاست که این چنین مرا از پای در آورده و قدرت هر عکس العملی را از من گرفته است ؟
اما آنها که هرگز خود را از آن من نمی دانستند و نمی دانند وراستی مگر این من نبودم که همیشه بازیچه ی لحظات سرخوشی ی آنها بودم و در پایان هر بازی ،همچون کودکی خسته از سر گرمی ی تازه اش به کنج تنهایی پرتاب ام می کردند و بدون اینکه فکر کنند له شده ام و یا ضربه دیده ام راه خویش می گرفتند و می رفتند ؟
من میدانم آنها هرگزدرک و حس این را نداشتند که آتس به جانم می زنند و در تنهایی ام از درون چون شمع سوخته ام وآب شده ام .
آنها هرگز درک نخواهند کرد که سال ها است همچون موریانه درخت شکننده ی وجودم را از درون تهی کرده اند ومن در انتظار وزش ملایم باد و یا نسیمی هستم تا ویران شوم و فرو ریزم .
آیا براستی این است آنچه به اصطلاح دوستداران من آرزو دارند ؟
امروز واقعا نمی دانم که آنها چه می خواهند و چگونه می اندیشند ، اما من احساس تازه ای دارم .
احساس یک آتشفشان خاموش، اما زنده از درون . آتشفشانی که همه ی سالهای به ظاهر خاموشی اش گرمتر و آتشین ترمی شده است .
من امروز دیگر پس از همه ی آن وقایع درد آور و انسان کش ، با تمام وجود برای آخرین نبرد خود را مسلح می کنم ،مسلح به اراده و استقامت ، آن هم در راه هدفی که همچون آرش کمانگیر، باید همه ی هستی ام را به کمان کشیده و به قلب یک زندگی که دلخواه من است نشانه روم .
قسم میخورم که این زنجیر گسسته گی ، این رهایی ، رهایی ی همه ی ما زنانی خواهد بود که همه ی عمر از هیچ ترسیده ایم .

رها

علی گزرسز

شاعر ، ترانه سرا ، تحلیلگر سیاسی