ارتباط شوم پدر و مادرم مرا به بیراهه کشاند

نگام ، حوادث _ «خیانت» تنها کلمه ای بود که از دوران کودکی در ذهن و خیالم نقش بست. آن زمان معنی این کلمه را نمی فهمیدم اما آن قدر اطرافیان پدرم آن را تکرار می کردند که گویی این کلمه جزئی از زندگی است و من در حالی با این کلمه رشد کردم که روزی …

به گزارش رکنا، مرد ۳۷ ساله ای که با شکایت همسرش با عنوان اتهامی «خیانت» روبه رو شده بود در حالی که می گفت قصد من از خیانت تنها یک انتقام ناآگاهانه بود، دفتر سیاه خاطراتش را در کلبه مخروبه زندگی اش گشود و با بیان این که هیچ گاه طعم محبت را نچشیدم، به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد گفت: وارد ۱۰ سالگی شده بودم که قیچی طلاق مسیر زندگی پدر و مادرم را از هم جدا کرد. آن روزها از شیطنت ها و شور و هیجانات دوران کودکی عقب مانده بودم و جز سکوت و گوشه گیری چیز دیگری نمی دانستم. مشاجره ها و سر و صداهای پدر و مادرم تنها همدم من بود و من دیگر با این نزاع ها خو گرفته بودم. پدرم مردی کارگر و زحمتکش بود اما وقتی خسته از سر کار به منزل باز می گشت، مادرم با کلماتی زشت از او استقبال می کرد گویی هیچ عشق و علاقه ای به یکدیگر نداشتند. هنوز فریادهای پدرم که او را زنی «خیانتکار» می‌خواند در گوشم می پیچد ولی من معنی آن را نمی‌دانستم. بالاخره پس از ماه ها جنگ و جدل و توهین های زشت، پدر و مادرم در دو راهی طلاق از یکدیگر جدا شدند و من درحالی که مراقبت از برادر کوچکم را نیز به اجبار عهده دار شده بودم، نزد پدرم ماندم. طولی نکشید که پدرم دچار بیماری های اعصاب و روان شدیدی شد.

همه اطرافیانم از «خیانت» مادرم سخن می گفتند. پدرم هر روز با شنیدن حرف های دیگران عصبی تر می شد طوری که دیگر حتی نمی توانست برای تامین هزینه های زندگی کار کند. من و برادرم دیگر همدمی برای درد دل کردن نداشتیم و در جست و جوی محبت بودیم اما هیچ کس دست نوازش بر سرمان نمی کشید. مادرم نیز به سوی سرنوشت خودش رفته بود و هیچ خبری از او نداشتیم و من هم در دوران راهنمایی ترک تحصیل کردم و همراه برادرم، نزد مادربزرگ و عمه هایم روزگار می گذراندم ولی آن ها نیز آن قدر کلمه «خیانت» مادرم را در گوشم زمزمه کردند که بالاخره حس انتقام جویی و بی اعتمادی به زنان در ذهنم نقش بست. این حس هفت سال قبل، زمانی در وجودم به اوج رسید که با «تهمینه» ازدواج کردم. اگرچه او زن خوبی بود ولی ترس از این که به من خیانت کند ذهنم را آزار می‌داد، کینه ای که دیگران در قلبم کاشته بودند مرا وادار به خیانت می کرد اما نمی دانستم که زندگی خودم را نابود می کنم و با این کار به روزگار سیاه پدر و مادرم باز می‌گردم. حالا هم اگرچه با اجبار مادربزرگ و عمه هایم ازدواج کردم تا از زمانه انتقام بگیرم ولی امروز فهمیدم که همه این ها تنها به خاطر توهمات پدرم رخ داده است که به بیماری روانی خاصی دچار شده بود و اطرافیان برای حفظ آبروی خودشان، مادرم را قربانی کردند و …