آنچه درباره علی (ع) مخفی کرده‌اند

پایگاه خبری / تحلیلی نگام _ این روزها بازار خرافات و مبالغه درباره علی (ع) داغ است. برخی او را هدف خلق می‌خوانند و حتی با خدا مقایسه می‌کنند. آنها می‌خواهند اینگونه وفاداری و محبت به او را ثابت می‌کنند. اما آن علی که در لابلای صفحات تاریخ می‌یابیم دیگرگونه است. نقل است که شخصی چاپلوسانه او را مدح و ثنا می‌کرد. علی گفت: من کوچکتر از آنچه هستم که تو می‌گویی. لکن از آنچه در سر داری، بالاترم. علی را باید عملکردش شناخت، نه با وهن دشمنان و نه با خرافات دوستان کوته‌فکر.

وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بی‌سابقه از او خواستند که حاکم شود، گفت: “مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید”. اینطور نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد و از هر فرصتی برای در قدرت ماندن استفاده کند.

علی با رای قاطع مردم حاکم شد. اما می‌دانست که قدرتِ بدون نظارت، فسادآور است. او بعد از انتخاب شدن، به مردم نگفت به خانه روید و مطیع من باشید. گفت: از من انتقاد کنید و در صحنه بمانید، زیرا من بنده گناهکار خدایم و ایمن از خطا نیستم مگر اینکه خدا نگاهم دارد. بارها در سخنانش انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست.

سعد ابن ابی‌وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، با او کاری نداشت و هرگز حتی علیه او سخن گفت و آزادی بیان و عقیده را نه فقط برای یارانش، بلکه برای مخالفانش محترم می‌دانست. طلحه و زبیر پیش او آمدند و از او پست و مقام خواستند، علی نپذیرفت. چند روز بعد، طلحه و زبیر مدینه را به قصد مکه و تدارک جنگ جمل (بر علیه علی) ترک کردند. علی به آنها گفت کجا می‌روید؟ آنها دروغ گفتند. لکن علی آنها را زندانی یا محدود نکرد. زندانی سیاسی برای علی معنا نداشت او حاضر نبود به هر قیمتی حکومت کند و ردای خلافت برایش بی‌ارزش‌تر از آن بود که ظلمی کند.

روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش گفتند شروع کنیم. او گفت نه، و سر به آسمان بلند کرد و گفت : “اللهم اشهد” (خدایا شاهد باش). سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند. یاران گفتند شروع کنیم. او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند ، سر به آسمان بلند کرد و گفت خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم” آنگاه شمشیر کشید. ماجراجو و جنگ‌طلب نبود.

بعد از جنگ جمل، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت “کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم”.
حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت.

سپس به دیدن عایشه رفت و حرفهای درشت او را تحمل کرد و حالش را پرسید، سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند. با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، اینطور بود.

کسانی‌که با او جنگیدند را “محارب، منافق، ضد اسلام، ضد ولایت و مزدور بیگانه” نخواند. فقط گفت: “آنها برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کرده‌اند”.

هنگامی که خلیفه شده بود و برای سرکشی به یکی از شهرها رفته بود، مردمانی را که به دنبال اسب او با پای پیاده راه افتاده بودند و می‌دویدند، با فریاد آنها را از این کار برحذر داشت، گفت من هم انسانی مانند شما هستم، بروید به کار و زندگی خود برسید و فقط در برابر خدا تعظیم کنید.

وقتی خلیفه یکی از بزرگترین امپراطوری های جهان در آن عصر بود، با یک فرد مسیحی اختلاف پیدا کرد و کار به قاضی سپرده شد. نخواست به زور حرف خود را به کرسی بنشاند. در دادگاه از این که قاضی او را محترمانه صدا کرده و بیشتر به او نگاه می‌کرد، خشمگین شد و گفت که من و فرد مسیحی برای تو نباید فرقی داشته باشیم ، از خدا بترس و عدالت را رعایت کن … از آنجایی که علی شاهدی برای ادعای خود نداشت ، قاضی به نفع مسیحی حکم داد و علی این حکم را پذیرفت.

فردی نابینا را دید که گدایی می‌کند. گفت چرا به او نمی‌رسید و کمکش نمی کنید ؟ گفتند مسیحی است. علی گفت آن زمان که بینا بود و برایتان کار می‌کرد، از دینش نمی‌گفتید، او حالا مسیحی شده؟ مقرر کرد که از بیت‌المال مسلمین هر ماه به او پولی بدهند تا مجبور به گدایی نباشد.

علی را باید به عملکردش شناخت، نه با خرافات دوستان نادان، و وهن دشمنان مغرض. علی به عدلش علی بود.