از شمار دو چشم یک تن کم، و زشمار خرد هزاران بیش ؛ در رثای استادم آیت الله العظمی صانعی / یادداشت

✍️حسن فرشتیان

انا لله و انا الیه راجعون
از شمار دو چشم یک تن کم، و زشمار خرد هزاران بیش
از دیروز صبح اول وقت که خبر کوچ استادفقیدم آیت الله العظمی صانعی را شنیدم، گویا کوهی که پشتوانه فکری ما بود ناگهان فروریخت.
در شگفتم که امروز چگونه آن استوانه فقاهت و شجاعت را، آن کوه ستبر را در گورستان کوچک شیخان قم جای دادند.
مردمی زیست و با مردم زیست، مردمی اجتهاد کرد و عرفی نظر انداخت، همراه مردم از مطالبات مردمی حمایت کرد و هزینه ها پرداخت و بی مهری ها دید حتا از شاگردان سابق خویش.
مردمی در بیمارستان ساده ای در قم بستری شد، و امروز در گورستان مردمی، مردمی به آغوش سرد خاک سپرده شد، نه تشییعی در حد مرجعیت، نه مجالسی آنچنانی…. در وصیتش نیز نگران کرونا بود و نگران مردم، که مبادا مردم در تشییع او به زحمت افتند.
بیش از سه دهه بیش، آن زمان که توفیق حضور داشتم، سالیانی شاگردی او کردم و او استادی کرد، بر قرار همیشگی آن سال های دهه هفتاد، ساعت ده وربع، مدرس زیر کتابخانه مدرسه فیضیه، درس خارج اصول.
وقتی برای نخستین بار، جهت ادامه تحصیل عازم فرانسه می شدم بعد از درس به منزلش رفتم، به همین مناسبت سخن از برخی از شاگردانش گفت که جهت ادامه تحصیل به خارج رفته بودند. چند دهه بعد، یکی از آنان، به جایگاهی رسید، استاد از او حمایت کرد ولی به مصداق الملک عقیم، دریغ از اندکی نمک شناسی و قدردانی آن شاگرد سابق!
در این سال های غربت، هرگاه احساس دلتنگی می کردم و به ویژه آن گاه که دوستان قدیم طعنه روان می کردند، البته که ترسم از ترکان تیرانداز نیست، طعنه تیرآورانم می کُشد، یک تماس تلفنی با استاد کافی بود که روحیه ای بگیرم و مدت ها شارژ شوم. او در این سال های غریبی همچنان استادی و پدری می کرد، و من همچنان شاگردی. اگر نکات فقهی نیاز بود، چون چشمه ای زلال از خرمن دانش و خردش مرا سیراب می ساخت. اگر تقاضای پندی می کردم، حدیثی و تذکاری از او، بدرقه تنهایی هایم بود. مرا به آینده ای روشن امیدوار می ساخت و دعوت به صبر و استقامت در مسیرهای پر از خار مغیلان می کرد.
او فقط استاد درس خارج من نبود، او استاد زندگی در روزهای سخت بود استاد عدالت جویی و برابری طلبی انسان ها و انسانیت بود که خودش اسوه و الگو می شد.
پیمودن مسیرهای عبوری تکراری، و کپی کردن فتاوای توضیح المسائل های پیشین، ساده بود و آسان، اما او استاد مسیرهای نو بود و فتاوای جدید، مسیرهایی پر از سنگلاخ و آغشته از طعنه ها و ناکامی ها، ولی بدون هراس از لوم لائمین.
بعد از واپسین سفر پدرم، تا سالیانی و حتا تا هنوز، گاهی که دلم می گیرد دست به گوشی تلفن می برم تا با پدر هم سخن شوم، اما تلفن در دستانم خشک می شود! گویا هنوز سفرش را باور نمی کنم. حتا یک شب به خوابم آمد و به من گفت: حسن شماره تلفن من عوض شده است!!….
اینک نیز، دوباره در سوگ آن استاد، همچنان در حیرتم که پس از آن استوانه فقاهت، به کدامین تکیه گاه، می توان پناه جست و در عطش های بی انتهای وادی حیرت، از کدامین چشمه ای می توان جرعه ای طلب کرد؟
در مزارآباد شهر بی تپش، وای جغدی هم نمی آید بگوش!… باز ما ماندیم و شهر بی تپش!
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست، عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟
بعد از رفتن آن استاد دیگرمان، منتظری، دلمان خوش بود که صانعی هنوز هست، اما پس از رفتن صانعی، چونان یتیمی می مانیم که:
صفحه روی زانظار نهان می دارم، تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من!
این ابیات قصیده سیدمرتضی در سوگ برادرش سیدرضی، زمزمه حال این روزهایم در سوگ آن استوانه فقاهت و عدالت، و آن آبروی مرجعیت و افتخار روحانیت است، ولی با این تفاوت که، بازو، نه، کمر شکست:
یا للرجال لفجعه جذمت یدی‌ و وددت لو ذهبت علیّ برأسی
ما زلت أحذر وقعها حتّی أتت ‌فحسوتها فی بعض ما أنا حاسی
ای یاران! داد از این فاجعه‌ی ناگوار که بازوی مرا شکست، کاش جان مرا هم می‌گرفت
پیوسته بیمناک و برحذر بودم، تااینکه در رسید و شرنگ مصیبت در کام من ریخت…