از ماست که بر ماست / یادداشت

✍️علی مزروعی

یوشیدا ماساهارُو نخستین فرستاده امپراتور ژاپن به ایران در دوران سلطنت ناصرالدین قاجار بود. وی که در سال ۸١-١۸۸۰ میلادی این سفر را انجام داده است، در سال ١۸۹۴ میلادی به انتشار سفرنامه خود در توکیو پرداخت. این سفرنامه توسط دکتر هاشم رجب زاده استاد ایرانی دانشگاه اوساکای ژاپن به فارسی ترجمه و در سال ١٣٧٣ شمسی توسط مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی انتشار یافته است. خواندن این سفرنامه را، که بازتاب دهنده برداشت های یوشیدا از وضعیت حکمرانی ایران و سیر و سلوک مردم در آندوران است، می توان به مثابه آئینه ای تلقی کرد که تصاویری از واقعیت جامعه آنزمان ایران را به نمایش می گذرد. اما آنچه می تواند توجه هر ایرانی را به خود جلب نماید اینکه این تصاویری که این مسافر ژاپنی از وضعیت آن دوران ارائه کرده است، پس از گذشت نزدیک به ١۴۰ سال از آن، چه قرابتی با وضعیت و رفتار امروز مردم ایران و شیوه حکمرانی آن دارد؟ در ادامه به نقل قطعاتی از این سفرنامه پرداخته ام که تصویرگر برداشت های یوشیدا از این سفر در مورد سیر و سلوک ماموران دولتی و مردم است:  

به طور کلی بازرگانان توانگری در ایران هستند، امّا نمی دانند که چگونه پول روی هم گذارند و شرکت تجاری درست کنند. اگر کسی بخواهد  شرکتی بنیاد کند باید نظر مقامات حکومت را جلب کند و آنها را در کار خود سهیم سازد. بدون رضایت این مقام ها هیچ کاری نمی‌شود کرد. در نتیجه، این ماموران در کمپانی شریک می شوند بی آنکه سهمی بخرند یا سرمایه ای بگذارند. آنها فقط در بهره و درآمدِ تجارتخانه شریکند. حق این است که مأموران دولت نباید سربار مردم و تجارت آزاد باشند. کار و وظیفه مقام‌های حکومت این نیست که در پی منافع خود بروند، بلکه باید کارها را به اقتضایِ حُسن اداره و اصلاح حکومت انجام بدهند… ماموران دولت ایران هم کمترین علاقه و توجهی به مصالح ملی و اعتبار مملکت ندارند. آنها تن آسایی پیشه کرده اند و فقط مراقبند که به منافعشان لطمه‌ای نخورد و حسابشان مرتّب برسد. ( صص ۵١-۵۲ )

در بازار کسب و کار رونق داشت… اگر ظاهر کسی نشان می‌داد که مشتری و در پی خرید چیزی است، ده نفر از مغازه ها بیرون می ریختند و مشتری را از چپ و راست می کشیدند تا به دکان خود ببرند، و فریاد می کردند: «مغازه ما از همه جا ارزان تر است» و «این جنس از همه بهتر است». فریادشان گوش فلک را کر می کرد. به خرید که میرفتیم، قیمت را ده برابر می گفتند تا جای چانه باشد. ما که غریب و مسافر بودیم می بایست مواظب باشیم تا کلاه سرمان نرود. وقتی که چانه می زدیم تا قیمت را پایین بیاورند، دکاندار با انگشت به آسمان اشاره می کرد و سپس انگشت را به سینه خود می زد و می گفت «خدای من شاهد است» یا «بینی و بین الله». بازاریها حرف و قسمشان همیشه این بود. یک روز می خواستم چیزی بخرم، و مرد بازاری دروغ گفت. دیدم که خیلی بی انصافی و نادرستی در کارش است. به وسیله مترجم به او گفتم: «خدا را شاهد می گیری، اما باز دروغ می گویی!؟ چرا چنین معصیتی می کنی؟» او در پاسخ سرزنشم رُک و راست و با خونسردی گفت: «من به غیر مسلمان می توانم دروغ بگویم. خدا ما را برای این دروغ کیفر نمی دهد.»

خیلی از جنس ها که در بازار می فروختند نامرغوب بود. گاهی که می خواستیم وقت بگذرانیم به بازار می رفتیم. پیش می‌آمد که دزد در بازار مال مردم را بزند یا چیزی را پیش چشم صاحبش بردارد و تند بگریزد. هنگام خریدن چیزی، بعد از تمام کردن قیمت که پول را از جیبمان در می‌آوردیم احتمال آن بود که کسی آن را بقاپد و در برود. پس می بایست مواظب باشیم که دزد ما را نزند. ( صص ١٧۴-١٧۵ )

وضع در ایران (حدود سالهایی که ما به آنجا رفتیم) رفته‌رفته دگرگون می شد. احساس کردم که مردم ایران روحیه و اعتماد به نفس و شوق و نیروی شان کاستی می گیرد و جلالت شان را از دست می دهند. آنها در پی پوسته و پیرایه آسان یابِ فرهنگ تفننی (وارداتی) بودند، و فرهنگ اصیلِ غنیِ خود را در این رهگذر می باختند.

برای هر ملتی نیکو و ارزنده است که فضیلتی تازه پیدا کند و عیب ها و کمبودهایش را از میان بردارد. اما (چنین نباید باشد که) پیش از آنکه فضیلت و چیزهای خوب تازه پیدا کنیم، فرهنگ و میراث معنوی خود را هم در راه نوجویی به آسانی به دور افکنیم، و چه بسا که در این رهگذر فقط شکست و زیان برایمان من برجای بماند. 

هر بار که شاه به سفر اروپا می‌رفت، اندیشه اصلاحات پیدا می‌کرد، اما ملّا های بزرگ با فکر او مخالفت می نمودند. بار دومی که شاه به فرنگ رفت، این روحانیون با درباریان علیه (اندیشه تجدد) شاه همداستان شدند. یکی از زمینه‌های مخالفت آنها با شاه این بود که مردم گرسنه و بینوا مانده اند (و اول باید آنها را سیر کرد)… ( صص ۲۰١-۲۰۲ )

و در مورد شیوه حکمرانی:

فردای آن روز (که همسفران ما وارد شدند و در خانه دولتی مستقر شدیم) من برای بار اول به وزارت خارجه رفتم و با سپهسالاراعظم (مشیرالدوله، میرزا حسینخان) وزیر خارجه، دیدار و گفتگویی کردم. در این ملاقات، ضمن تشکر از استقبال و پذیرایی که از ما شده بود هدف و مقصود خودمان را از آمدن به ایران بیان داشتم. اما فردای این ملاقات سپهسالاراعظم که وزیر صاحب نام و معتبری بود ناگهان و به طور غیر منتظره مقامش را از دست داد و وضع و کار وزارت خارجه دچار آشفتگی شد. ما هم تا وزیر تازه انتخاب شود سرگردان و بلاتکلیف ماندیم و وقت را بیهوده می گذراندیم، بی آنکه کاری از دستمان ساخته باشد… سپهسالار در دیدار و صحبتی که روز پیش از برکناریش با او داشتم هیچ نمی دانست که فردا از مقام وزارت خارجه عزل خواهد شد. او بسیار خوش و سرحال بود و از خاطرات زمان سفارتش در پترزبورگ (پایتخت روسیه) برایم گفت… سیاست تجدد و اروپایی کردن سپهسالار بر سنت پرستان سخت گران آمد و نارضایتی از اوضاع را متوجه سپهسالار کردند… شاه در کار سپهسالار تردید داشت. این بدگمانی کار خود را کرد و سپهسالار را برکنار ساخت. او با همسر و اهل خانه و خدمه اش به ولایت خود، قزوین، برگشت. بعد از ظهر همان روز که فرمان عزلش را آوردند، سپهسالار و اطرافیان او روانه قزوین شدند. آن روز عده‌ای زیادی از عوام تهران پشت در خانه سپهسالار اجتماع  کرده و در باره اینکه وزیر معزول اموال و اثاثیه دولتی را اختلاس یا از آن استفاده شخصی کرده است مشغول شایعه‌پراکنی بودند. همین که ماموران دولت به ضبط و مُهر و موم کردن اموال  پایان دادند، غوغای مردم بالا گرفت و اوباش فریاد برداشتند و به خانه ریختند و اثاث خانه سپهسالار را به تاراج بردند. ساختمان عالی خانه سپهسالار و باغ با صفا و زیبای آن در چشم بر هم زدنی لگد کوب جمعیت اشرار شد و نیمه ویرانه ای از آن بر جا ماند. 

قدرت مطلق شاه ایران را از این نمونه قیاس کردم و حیران ماندم که چگونه با برگشتن نظر شاه از کسی، جاه و مال و مقام او به لحظه ای از دست رفت. این قضیه مرا سخت اندوهگین ساخت. مغضوب و برکنار شدن سپهسالار پیشامد و نمونه خوبی بود که حقیقت کار و احوال مردمان آنرا به ما بفهماند. ( صص ١۶۶-١۶۲ )

اگر کسی مورد توجه شاه واقع می شد، هرچند که فردی گمنام و ناشناخته بود، می‌توانست بزودی پایه و دستگاه پیدا کند و در زمره اشراف در آید. چنین آدمِ نو دولتی می توانست صاحب اسب و کالسکه دولتی و خَدَم و حَشم فراوان شود و سر فخر به آسمان بساید. امّا اگر صاحب جاهی خشم پادشاه را برمی‌انگیخت، مال و مقامش از دست میرفت و به خاک سیاه می‌نشست و کارش به گدایی در کوچه و گذر می کشید، و در چنین حال هیچ کس گوشه چشمی هم به او نمی‌انداخت. برای نشان دادن نمونه‌ای از این وضع، داستان شگفت آوری را که در اینجا باز می گویم: 

کسی به حکمرانی ولایتی منصوب شده بود. هنگامی که او را به تهران باز خواندند، سالهای دراز مالیات جمع آورده (و مردم را چاپیده) بود، و کیسه ای بزرگ از زر و سیم و جواهر داشت. شاه که از گنجینه او خبردار شد، ابراز تمایل کرد که به مهمانی به خانه آن‌ حکمران برود. پذیرایی از شاه برای این مرد افتخاری بزرگ بود. او همه سیم و زر و جواهرش را در خانه اش چید و به نظر شاه رساند. شاه پس از آنکه از سوی میزبان پذیرایی شد، به جواهرات اشاره کرد و گفت: « این ها را باید نثار کنی! پس خوب است که به من پیشکش کنی. » با این مقدمه، همه سیم و زر و جواهر او را گرفت و در کالسکه گذاشت و با خود برد. این بخت برگشته مال و ثروتی را که سالها روی هم انباشته و اندوخته بود به یک روز از دست داد. 

با این نمونه می توان درک کرد که مقام و منصب دیوانی بی اعتبار و ناپایدار است و به قدرت و شوکت آن نمی شود تکیه کرد. سپهسالار اعظم (میرزا حسین خان) تنها کسی نبود که مقام و پایگاه دیوانی از دست داد. 

هر کسی می توانست به پایه اشرافی برسد و والی شود. اما جاه و مقام در این نظام حکومتی تالی فاسدی در ذات خود دارد. ( ص ۲١۴- ۲١۵ )

با خواندن این قطعات از سفرنامه حال باید از خود بپرسیم که وضعیت امروز ایران به لحاظ رفتار ماموران دولتی و مردم و شیوه حکمرانی چه تفاوتی با این تصاویرپیدا کرده است؟ و آیا پس از گذشت ١۴۰ سال و تجربه چندین جنبش و انقلاب و جابجائی سه رژیم حکومتی تصاویر ما تغییر کرده است؟ و اگر بیادآوریم حکومت ناصرالدین شاه و اصلاحات امیرکبیر هم عصر با امپراتور میجی و اصلاحات وی در ژاپن شروع شد، که این سفرنامه نویس سفیر او به ایران بود، آنگاه بهتر در می یابیم که مسیر سرنوشت و سرانجام ایندو کشور به کدام سو بوده است؟ بنظرم قطعه زیر سفرنامه یوشیدا بخوبی مسیر حرکت متفاوت دوکشور بسوی توسعه را نشان می دهد: 

در اینجا شاه درباره تداوم پادشاهی در یک خاندان و میان افراد همخون و از یک پشت، که به ژاپنی مانسی ایتسوکه خوانده می شود، پرسید، و پاسخ دادم:

« نخستین امپراتور ژاپن «جیمُو» بود که ۲۶۰۰ سال پیش پادشاهی داشت. از آن هنگام تاکنون سلسله امپراتوری ژاپن میان پادشاهانی که از یک خون و از نسلِ همند دنباله داشته، و امپراتور «میجی» یک صد و بیست و چهارمین امپراتور از این خانه سلسله است.» 

ناصرالدین شاه سر تکون داد و باز پرسید:

شاه: «آیا قانون اساسی تازه در ژاپن بعد از به سلطنت رسیدن امپراطور میجی تصویب و اعلام شد یا که قانون اساسی از مدتها پیش تدوین شده بود؟»

 من: «قانون اساسی ما از ۲۵۰۰ سال پیش تاکنون هیچگاه عوض نشده، و فقط اصلاحهایی در آن شده است و آن را با احوال و سیاست روز سازگار ساخته ایم.» ( ص ١۸٧  )

جمع بندی اینکه اگر ژاپن امروز در زمره یکی از کشورهای توسعه یافته است، و کشور ما همچنان اندر خم کوچه توسعه نیافتگی مانده است، باید بخود بنگریم و بدرستی خود را در آئینه تاریخ ببینیم، و اگر این گونه باشد آنگاه باید این شعر منسوب به ناصرخسرو قبادیانی را با خود زمزمه کنیم: چون نیک نظر کرد و پر خویش در آن دید / گفتا ز که نالیم که « از ماست که بر ماست». و تا وقتی نظام باور و رفتار ما ایرانیان و شیوه حکمرانی در تلائم با ارزش های انسانی و اخلاقی و موید و مقوم توسعه تغییر نیابد دستیابی به جامعه آباد و آزاد و دموکراتیک و عادلانه ممتنع است!