استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی / یادداشت

✍️بهزاد صبری

بعد از گذشت بیش از ۴۰سال از انقلاب ۵۷ همچنان شعارهای انقلاب محقق نشده است. البته میتوان همان شعارها را به چالشِ واقعیت کشید که آیا اصلا قابل تحقق هستند یا نه! مفهوم شعار استقلال چه بود و چه میخواستیم و به کجا رسیدیم؟ آیا استقلال همان “نه شرقی، نه غربی” بود؟ همین شعار به معنای منزوی شدن از جهان نیست؟ آیا منظور از این شعار، عدم وابستگی سیاسی و اقتصادی به ابرقدرتها بود؟ اصولا کشور در حال توسعه آیا میتواند بدون کمکهای علمی و مادی “دیگران” در مسیر توسعه گام بردارد؟ امروز میدانیم که قطع رابطه و یا ایزوله شدن در جهان ، بدبختی و نکبت را پایدارتر میکند. هرکشوری در مسیر توسعه به تکنولوژی نیاز دارد. تکنولوژی یا باید از خارج به داخل پیاده شود و یا در داخل ساخته گردد. ساخت تکنولوژی، مستلزم یادگیری فنون و تامین قطعات است؛ مواردی که محقق نخواهد شد مگر با ارتباط وسیع با جهان صنعتی. خوداتکایی دهه ها است که مفهوم تعامل سازنده به خود گرفته و معنیِ ایده آلیستی قدیم آن، بیشتر به یک جوک شبیه است تا یک استراتژی. یک کشور ، یک قبیله دامدار یا کشاورز نیست که فقط نیازش شیر گاو و بز باشد و سبزی و سیب زمینی. هرچند هم اکنون برای تامین کودهای کشاورزی و غذای دام، همان زندگی قبیله ای هم نیاز به ارتباط با جهان دارد.


استقلال شعار عوامگرایانه ای بود که از فرانسه برخاست. دیری نپایید که آنان فهمیدند استقلال اقتصادی و سیاسی شان، در گرو تعامل سازنده با پوند بریتانیاست. سوئد زمانی به استقلال اقتصادی رسید که مشکل سیاسی اش را با اتریش حل کرد. آلمانِ مخروبه زمانی به قدرت دوم اقتصادی تبدیل شد که مشکلات سیاسی اش را با قدرت اول کنار گذاشت. از دوران مدرسه همواره ژاپن را به عنوان الگویی برای خودکفایی و استقلال مطرح برای ما دیکته کرده اند. همیشه گفته اند ژاپن زمانی ژاپن شد که دروازه هایش را بست و گفت حتی سوزن هم وارد نمیکنیم، خودمان باید تولید کنیم. و ما کودکانه باور کردیم. نپرسیدیم علم ساخت سوزن را از که فرا گرفت. قطعات ساختش را از کجا آورد. واقعیت این بود که ژاپن پس از پایان جنگ جهانی با کمک امریکا، ژاپن شد. هیروهیتو ، امپراطور ژاپن، خدایی را از خود زدود و با کمک مک آرتور ، تصمیم به ساخت ژاپنِ مدرن گرفت. امریکا میدانست که یک ژاپنِ مصیبت زده میتواند برایش دردسر باشد. همین داستان برای آلمان هم پیش آمد. غرامتهای سنگینی که آلمان پس از جنگ جهانی اول مجبور به پرداخت آن شد، این کشور را تبدیل به بیغوله ای برای تولد ملی گرایی افراطی کرد. پس از جنگ جهانی دوم، دنیا اشتباهش را تکرار نکرد.


واقعیت این است که هیچ کس دوست ندارد در محله اش فقیری دزدی قاتلی و یا یک روانپریش باشد. امنیتِ خود، در گرو امنیت و آسایش دیگران است. اگر سر و رویتان پر از ثروت باشد و همسایه تان چیزی برای خوردن نداشته باشد؛ شبها از ترس غارت شدن خواب به چشمتان نخواهد آمد. این منطق را دهه هاست که جهانیان میدانند و انجام میدهند. میدانند که منفعتِ من، در منفعتِ دیگری است.


و ما همچنان به دنبال ضرر دیگرانیم. دنبال مچاله شدن بلوک سرمایه داری غرب در حالیکه هر روز زیر چکمه های خودمان له میشویم. در این دو روز که شمارش آرای انتخابات امریکا در جریان است، اگر عقل واقع بین حاکمان ما ببیند که با هزار رای جلو افتادن یکی از نامزدها، چندمیلیون تومان قیمت سکه جابجا میشود ، شاید بیشتر و بهتر به مفهوم استقلال، شعار و تعامل بیاندیشند.


استقلالی که نتیجه اش شکستن کمر مردم باشد، به معنای منزوی شدن است. انزوا، افتخار نیست.