ایران، سرزمین آرزوها

✍️محمّد حسین کریمی پور

🔷هر کس در ایران به جایی نرسیده یا تنبل بوده یا خیلی خیلی خیلی تنبل بوده. ایران، بی برو برگرد سرزمین آرزوهاست. میگی نه همین باقر خان قالیباف خودمان را سیر کن. آقا باقر نظامی بود تا اینکه یک روزی در سن ٢٩ سالگی آرزو کرد لیسانسه شود. دنگ! فرشته آرزوها از راه رسید و در حالیکه باقر فرمانده لشکر مازندران بود، از دانشگاه تهران لیسانس جغرافی گرفت. چطوری؟ فضولی؟!

🔶٣٣ سالگی بخودش گفت: باقر تو از بچگی آرزو داشتی آق مهندس شی! چی شد پس؟ دنگ! فرشته آرزوها نه گذاشت و نه برداشت و باقر را کرد رییس بزرگترین هولدینگ مهندسی کشور که از تونل تا بندر و از سد تا اتوبان می ساخت! تحصیلات مهندسی؟ این سوسول بازی ها در سرزمین آرزوها معنا ندارد. ضمنا تا چشم باز کرد دید در کنار اداره صدها پروژه مهندسی، یک فوق لیسانس جغرافیای سیاسی هم از دانشگاه تهران گرفته. چطوری؟ آدمی با این همه مشغله، جزییات چطور یادش بماند؟

🔷سه سال گذشت. لامصب مهندسی، دل نازک باقر را زد. اصلا که گفته او باید مهندس شود؟ از اولش آرزو داشت خلبان شود.دنگ! در ٣۶ سالگی یهویی شد فرمانده نیروی هوایی. سابقه پرواز؟ زیاد! قبل از آن، بارها سوار هواپیمای مشهد شده بود! تا بیاید خودش را جمع کند حین فرماندهی نیرو، خلبانی آموخته، رفته بود فرانسه و خلبان ایرباس غیر نظامی ایران ایر هم شده بود. محدودیت سن پذیرش خلبان؟ انگار به فرشته مرشته اعتقاد نداری ها! تازه از بخت خوش، وسط این هیر و ویر ،صدقه سر دل پاکش یک دکترا هم گرفته بود. لامصب درد دارد آدم همزمان در ایران فرمانده نیروی هوایی، در فرانسه دانشجوی ایرباس و در تهران دانشجوی دکترا باشد. همه این کارها با هم، آنهم در سه چهار سال! چه رنجی برده، باقر جان!

🔶حالا در آستانه ۴٠ سالگی داشت فکر می کرد که خلبانی به چه درد می خورد؟ راستش را بخواهی باقر از بچگی چشمش دنبال پاگون پاسبان ها بود. دنگ! این فرشته لامصب معتقدست سلسله مراتب هر کاری را از تهش باید شروع کرد. باقر جان یهو شد رییس پلیس یک مملکت به چه بزرگی. آفرین! اینکه از سابقه باقر جان در امور پلیسی نپرسیدی، نشان می دهد نرم نرمک داری آدم می شوی.

🔷۴۴ سالگی از راه رسید. حالا ژنرال زمینی-ژنرال هوایی-کاپتان-دکتر- ژنرال پلیسی بود برای خودش. یک فرم خزنده نامحسوسی استاد دانشگاه تهران هم کرده بودندش طفلی بچه ام را . ولی آرزوی بچگی اش چه؟ از اولش او بدجوری تو نخ این ماشین های بزرگ زباله بود. دنگ! بله! معرفی می کنم. سرکار علیه مخدره فرشته خانم هستند با حکم شهرداری باقر جان! آنهم سه دوره! بدهی افسانه ای؟ املاک ؟ آقا من از اول گفتم تو مارمولک، تنت ناجور می خارد! نگفتم؟

🔶شما هالو هف شنبه های تنبل مفتخور باید خجالت بکشید که هی نق می زنید و آیه یاس می خوانید. بجای آن بروید دلتان را صاف کنید که فرشته جماعت اطرافتان پلاس باشند. آنوقت مثل باقر جان هی آرزوی گنده گنده، دشت خواهید کرد. با شنیدن این داستان، آدم شدید یا قصه ابوالمشاغل مولانا علی اکبر خان ولایتی را هم تعریف کنم برایتان؟ نسناس های نمک بحرام!