بالاخره یک‌روز ما ایرانی‌ها هم می‌فهمیم…

مهدی خسروانی

بالاخره یک روز ما ایرانی‌ها هم می‌فهمیم که جای برخی چیزها را با برخی چیزها نمی‌شود پر کرد. جای خردورزی را با احساسی‌گری نمی‌شود پر کرد. جای تلاش طاقت‌فرسا و مدبّرانه‌ی چند ده ساله را با غیرتی‌شدن و «همت‌کردن» گاهگاهی نمی‌توان پر کرد. جای تدبیر را با «خشم» نمی‌توان پر کرد. جای سیاست‌ورزی را با راهپیمایی و شعار نمی‌توان پر کرد.
قوی‌بودن و قدرت‌نمایی ‌کردن در برابر آمریکا، عربستان یا هر کشور دیگری که «در عالم واقع» (و نه در راهپیمایی و بیانیه و سخنرانی) به ما ضربه می‌زند خوب است، دلچسب است. اما اگر می‌خواستیم امروز چنین قدرت‌نمایی‌ای کنیم باید از چندین سال قبل یا چند ده سال قبل به فکر می‌بودیم. اینکه امروز به ترامپ فحش بدهیم یا عربستان را «عقب‌افتاده» بنامیم یا ارتش این کشور را «اجاره‌ای» لقب دهیم، یا پوزخند بزنیم که «معلوم نیست با یک ترقه وضعشان چه‌طور بشود» یا خواب ببینیم که «به محض دستور رسیدن از بالا، تل‌آویو را با خاک یکسان می‌کنیم» خوب است؛ دلمان را خنک می‌کند و حتی ممکن است، برای چند دقیقه، غلیانی مطبوع در خون خودمان و مخاطبانمان ایجاد کند.
اما اینها ربط چندانی به «واقعیت» ندارد. واقعیت آنجاست. واقعیت نفتی است که تا دیروز می‌فروختیم و امروز نمی‌توانیم بفروشیم. واقعیت ارزش پول ملی‌مان است که با یک چرخش قلم ترامپ، در عرض یک سال، به یک چهارم رسید. واقعیت آن کارخانه‌ای است که تا پارسال کار می‌کرد و امروز نمی‌کند؛ کارگری است که تا پارسال کار داشت و امروز ندارد. واقعیت این است که امروز تأمین حداقل نیازهای غذایی و بهداشتی برای یک ایرانی متوسط دارد به آرزو تبدیل می‌شود. واقعیت آن هشتصد میلیارد دلاری است که در خزانه‌ی کشور عربستان است و آن تارعنکبوت‌هایی است که در خزانه‌ی کشور ما تنیده شده است؛ همان هشتصد میلیارد دلاری که به صاحبش اجازه داد، با خونسردی تمام، درخواست ایران برای تنظیم بازار و جلوگیری از سقوط قیمت نفت را رد کند و، با همین تصمیم کوچک و ساده، جیره‌ی بخور و نمیر ما از درآمد نفت را هم به یک‌چندم کاهش دهد و دولت ما را از انجام اولیه‌ترین وظیفه‌هایش ناتوان کند. واقعیت این است که تقریباً هیچ یک از کشورهای منطقه، از پاکستان هسته‌ای و ترکیه‌ی قلدر گرفته تا افغانستان، پشت ما۷ نیست؛ و همه‌ی ما می‌دانیم که این واقعیت معنای سیاسی انکارناپذیری دارد.
می‌توانیم باز هم شعار دهیم تا دلمان خنک شود. می‌توانیم لاف بزنیم که «منطقه را به گورستان سربازان آمریکایی تبدیل می‌کنیم». اما بهتر است بدانیم که این هیچ ربطی به «واقعیت» قدرت ما ندارد.
«قوی‌بودن» لذتبخش است. اما برای رسیدن به این لذت باید رنج کشید. و شاید نخستین رنجی که باید بر خود هموار کنیم «رنج دل‌کندن از دل‌خوش‌کنک‌ها» است. رنج ریشه‌کن‌کردن احساساتی‌گری‌ ای که مثل سلول سرطانی در خونمان نفوذ کرده است.