به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه ، سه نگاه تحلیلی به این رخداد از منظر دینی ، جامعه شناسی و تاریخی

پایگاه خبری / تحلیلی نگام ، چهاردهم مرداد ماه هر سال یادمان پیروزی انقلاب مشروطه است. اینک اما با گذشت یکصد و چهارده سال از آن رویداد سترگ به نظر می رسد که زمان برای سنجش ابعاد گوناگون آن بیش از هر زمان دیگری مناسب باشد. به همین منظور در ادامه به مناسبت سالگرد این انقلاب با سه نگاه تحلیلی به این رخداد از منظر دینی ، جامعه شناسی و تاریخی توسط سه تن از صاحب نظران برجسته می پردازیم .

انقلاب مشروطه، لائیک، سکولار و تئوکراتیک نبود/ حقوق ملت قابل واگذاری و اسقاط نیست

✍️دکتر داود فیرحی، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

علما در انقلاب مشروطه این‌طور تبیین می‌کردند که انقلاب مشروطه و دولت مدرن، خلاف دیانت نیست، بلکه در راستای دیانت است، چون در برخی کشورهای جهان این موضوع کاملاً بالعکس بود، یعنی دیانت در مقابل دموکراسی قرار می‌گرفت.

محور اصلی در تبیین انقلاب مشروطه به عهده مذهب بود. انقلاب مشروطه در ایران ملهم از انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه است. در انقلاب فرانسه، اصول سه‌گانه آزادی، برابری و برادری مورد توجه بود. در انقلاب مشروطه به این سه اصل توجه می‌شد. انقلاب مشروطه، انقلاب لائیک و سکولار نبود، این انقلاب در نوع خود، مدرن و مذهبی بود، اما سنتی و به تعبیری تئوکراتیک نبود.

انقلاب مشروطه عرصه پیوند مذهب، دموکراسی و تجدد است که از دل آن قانون اساسی بیرون آمد. مدرنیته در دنیا همیشه دموکراتیک نیست. بسیاری از تجددها دموکراتیک نیستند، مثلاً حکومت‌های کمونیستی و سوسیالیستی مدرن بودند، اما دموکراتیک قلمداد نمی‎شوند. انقلاب مشروطه ایران، نزدیک‌ترین تجربه به انقلاب مشروطه انگلستان است.

قدیمی‌ها «حق» را به معنای «درست» و «شایسته» تعریف می‌کردند و حق در مقابل باطل قرار می‌گرفت. اما شیخ انصاری، نوعی تعریف حقوقی از حق ارائه داد. در اندیشه او، حق در مقابل وظیفه و تکلیف قرار گرفت و گفت حق چیزی است که فرمانش دست خود فرد است، یعنی انسان خودش می‌تواند هر طور که خواست آن را اعمال کند، ولی نباید خلاف شریعت باشد. حق در این تعریف، مساوی با آزادی است.

این تعریف جدید از حق، وقتی در متن مشروطه جای گرفت، غوغا کرد و مبنایی شد برای نوشتن قانون اساسی. سپس آیت‌الله نائینی تا جایی پیش رفت که به صراحت گفت: «قانون اساسی بهترین جایگزین حکومت معصوم در دوره غیبت است».

مجتهدان مشروطه آن را بسط دادند، اما تکیه‌شان بر متدولوژی حقوقی ـ فقهی شیخ انصاری بود و حتی فراتر از آن رفتند و توانستند حقوق شخصی و خصوصی را به گونه‎ای توضیح دهند که بتواند منتهی به حقوق عمومی و حقوق ملت شود.

در این دوره گفته شد: «مفهوم ملت یا پدیده ملت هرچند که از اراده افراد ناشی می‌شود، ولی افراد میرا هستند، اما ملت نامیرا هستند»، یعنی تشکیل‌دهندگان ملت می‌میرند، ولی «ملت» هرگز نمی‌میرد. قانون اساسی حافظ دائمی ملت است، یعنی هیچ‌گاه قانون اساسی نمی‌تواند ملغی و یا حذف شود.

با وقوع انقلاب مشروطه در ایران، انسان‌شناسی قبل تغییر پیدا کرد و نوعی عدول از انسان‎شناسی کلاسیک و سنتی رقم خورد. انسان‎شناسی کلاسیک دو ویژگی عمده داشت. اول اینکه، انسان‌ها ناخودبسنده هستند، یعنی به راهنمایی غیر از خودشان احتیاج دارند. دوم اینکه، جبرگرا و تقدیرگرا بودند.

در انقلاب مشروطه، مفهوم ملت درست فهمیده شد. اما بعداً این تعریف دچار انحراف شد. اول اینکه مفهوم ملت را به باستان‌گرایی کشاندند و نوعی تحلیل باستان‌شناسانه از آن ارائه دادند که این نوع تحلیل با شرایط وقت جامعه هماهنگ نبود، این نوع تحلیل در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله نمود پیدا کرد و بعد هم یکی از نمادهای اعتراض به رژیم پهلوی شد.

سرنوشت یک ملت در دو حالت غصب می‌شود، مثلاً خارجی‌ها می‌آیند و از طریق جنگ سرنوشت یک ملت را تغییر می‌دهند، اما در یک حالت دیگر، کسی از داخل ملت پیدا می‌شود و حقوق ملت را غصب می‌کند، این هم یک نوع جنگ داخلی به شمار می‌آید، اگر جنگ یک غصب خارجی است، استبداد هم یک نوع غصب داخلی محسوب می‌شود.

آزادی عین حقوق و حقوق عین آزادی است، برهمین اساس متفکران مشروطه می‌گفتند پیش شرط حقوق، آزادی است.

آدم‌ها درباره حقوق خصوصی آزاد هستند که درباره آن تصمیم بگیرند، ولی حقوق ملی را ملت باید تعین کند. هر کسی می‌تواند از حقوق شخصی خود گذشت کند، اما هیچ کس حق ندارد، نسبت به حقوق ملی بی‌اعتنا باشد. حقوق ملت، امانت ملی است.

در حقوق ملی، کسی نمی‌تواند از این حقوق به کسی ببخشد، چون حقوق ملت، امانت ملی است. دارایی‌های ملی، دارایی نسل‌ها هست و ما حق نداریم آن را هر طور که خواستیم مصرف کنیم، زیرا این دارایی‌ها متعلق به آیندگان است. حقوق ملت، قابل واگذاری و اسقاط نیست.

حق از لحاظ سلبی عبارت از عدم اختیار در مداخله کار دیگران. وقتی من می‌گویم حقی دارم، یعنی به جان و مال خود سلطه دارم، دیگران هم این تکلیف را دارند که به جان و مال من مداخله نکنند. در نظریه‌های قدیم، اصل بر تکلیف بود و اگر حقی پیدا می‌شد، از تکلیف ناشی می‌شد، اما در نظریه‌‎های مشروطه، اصل بر حقوق است و اگر تکلیفی ظاهر می‌شود، ناشی از حق است، چون من حق دارم، دیگری تکلیف دارد و چون دیگری حق دارد، من تکلیف دارم. از همین جا بود که قانون اساسی متولد شد.

از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی!

✍️دکتر مهران صولتی،جامعه شناس سیاسی

چهاردهم مرداد ماه هر سال یادمان پیروزی انقلاب مشروطه است. اینک اما با گذشت یکصد و چهارده سال از آن رویداد سترگ به نظر می رسد که زمان برای سنجش ابعاد گوناگون آن بیش از هر زمان دیگری مناسب باشد. انقلابی که اگر چه از منظر سیاسی ناکام ماند و نتوانست تداوم خود را با حفظ اهداف اولیه سپری کند ولی تاثیراتی ماندگار بر فرهنگ و سیاست ایران زمین در روزگار مدرن به جای گذاشت. از همین رو می توان در افق امروز و چهاردهه پس از پیروزی بدیل اش؛ انقلاب اسلامی، دستاوردهای آن را به داوری نشست. مقایسه ای که می تواند برای نگریستن دقیق تر نسبت به مسیری که پیموده ایم مفید باشد:

نگاه واقع بینانه به مولفه های پیشرفت: روشنفکران مشروطه خواه از همان ابتدا درد و درمان را خوب شناختند. اینکه راز عقب ماندگی تاریخی کشور در فقدان حاکمیت ” یک کلمه” یا همان قانون نهفته است. روشن بود که با بی نظمی ناشی از رفتار استبدادی و پیش بینی ناپذیر پادشاه هرگز نمی توان در مسیر پیشرفت حرکت کرد. بنابراین در ابتدا باید توافقی عام به نام قانون وجود داشته باشد که بتوان از آن به مثابه چارچوبی برای نظم پذیر کردن رفتار حاکمان بهره برد. این در حالی است که مساله اصلی در شکل گیری انقلاب اسلامی، سودای آفرینش نظمی جدید به جای تلاش برای حاکمیت قانون بود!

ضرورت محدود شدن اختیارات حکومت: به روایتی سیاست مدرن زمانی شکل گرفت که پرسش بنیادین؛ چه کسی باید حکومت کند؟ به پرسش اساسی؛ چگونه باید حکومت کرد؟ تبدیل شد. مطالعات مشروطه پژوهان هم نشان می دهد که دغدغه مهم در پیدایش مشروطیت کندوکاو در چگونگی حکومت بود فارغ از اینکه چه کسی باید حکومت کند. حال آنکه در انقلاب اسلامی که حدود هفتاد سال بعد اتفاق افتاد مجددا روشنفکران از این امر پرسش می کردند که چه کسی باید حکومت کند؟ بنابراین آشکارا دغدغه توزیع دموکراتیک قدرت به حاشیه رفت و حکمرانی جنبه ای متمرکز و رویایی یافت!

چیرگی فرهنگ بر سیاست: انقلاب مشروطه محصول تلاش ده ها ساله روشنفکران در اثبات حقوق بشر، مزایای تجدد و حاکمیت قانون بود. به طور مثال روشنفکری مانند طالبوف برداشتی ژرف از مبانی تجدد داشت و حقوق را مبنای قانون می دانست. همچنین آزادی را هدف می پنداشت نه ابزار! از این منظر انقلاب مشروطه کاملا به جنبش روشنگری در اروپا شبیه است. اما در انقلاب اسلامی بر خلاف فرهنگ، شاهد سیطره سیاست بر افکار عمومی بودیم. گفتمان حقوق بشر توسط روشنفکران چپ، بورژوایی و مردود شمرده شد و طراحی جامعه ایده آل با درونمایه خوانش مارکسیستی از اسلام به سکه رایج جامعه تبدیل شد!

شناخت واقعی از مسائل زمانه: روشنفکران عصر مشروطه برداشتی واقع بینانه از مسائل و مشکلات عدیده دوران خود داشتند؛ فقر، ناکارآمدی، استبداد، فقدان حاکمیت قانون، تمرکز قدرت و … در زمره علل عقب ماندگی تلقی می شدند. همین امر هم موجب جدی انگاشتن اصلاحاتی شد که خود را نهایتا در قامت انقلاب به نمایش گذاشت. اما روشنفکران نیمه دوم دوره پهلوی با تسلیم شدن به سودای” بومی گرایی” به دنبال ایجاد جامعه ای مستقل و بدون کمترین وابستگی بودند. استقلالی که در سال های بعد به انزوا ترجمه شد. بنابراین مسائل اصلی جامعه همچون توسعه نامتوازن، پیامدهای اصلاحات ارضی، افزایش سهم نفت در اقتصاد، و فرمایشی شدن نهادهای مشروطه به حاشیه رانده شده و جای خود را به مسائلی همچون چگونگی رقابت با رشد مارکسیسم در دانشگاه ها و مقابله با افزایش مصرف گرایی شهری و تبلیغات باستان گرایانه دادند!

نکته پایانی: ایرانیان از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی راهی طولانی را پیموده اند. مسیری پر فراز و فرود از مشروطه طلبی تا جمهوری خواهی! مقایسه دوره هایی از این دست در بستر نوعی جامعه شناسی تاریخی می تواند به سهم خود در خروج از بن بست های سیاسی کنونی مهم تلقی شود. بدون تردید بازخوانی گذشته در افق مسائل امروز می تواند آینده ای بهتر را به ارمغان آورد!

جنبش مشروطه خواهی ایرانیان، امروز ۱۱۴ ساله می شود

✍️ مهرداد خدیر

امروز چهاردهم مرداد ماه (و با تلفظ درست تر اَمرداد) سالروز صدور فرمان مشروطه است.به بیان دیگر جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان، امروز ۱۱۴ ساله می‌شود.

صدا و سیما در این میان که با عینک ایدیولوژی می نگرد و در ماجرای مشروطه تنها در پی آن است که از شیخ فضل‌الله نوری یک قدّیس بسازد و دیگران را به خیانت یا نادانی متهم کند و ثابت کند مشروطه منحرف شد.

تاریخ‌پژوهان یا مورخان مدعی یا کم ادعایی که به جای این که بگویند مشروطه چه بود و چرا برپا شد تنها به شخصیت‌های اصلی آن می‌پردازند. قهرمانانی چون ستارخان و باقرخان و ضد‌قهرمانی مانند محمد علی‌شاه و شهیدی مثل میرزا جهانگیر‌خان صور اسرافیل. اینها اگرچه هست اما باز اصل ماجرا پنهان می‌ماند که دعوا بر سر چه بود؟

تحلیل‌گرانی‌اند که اصرار دارند انقلاب مشروطه را ناکام و شکست‌خورده معرفی کنند. نیروهای چپ و کمونیست با اشاره به روی کار آمدن رضا خان تنها ۱۴ سال پس از صدور فرمان مشروطه نتیجه می‌گرفتند که انقلاب واقعی نه مشروطۀ ایرانی که همان انقلابی است که بلشویک‌ها در روسیه برپا کردند و بقیه انقلاب‌ها اصالت ندارند.

از این سو هم عده ای به خصوص در سال های پس ازانقلاب ۱۳۵۷ بارها از خطر تکرار مشروطه- حذف روحانیون پس از به قدرت رسیدن روشنفکران- سخن گفتند.

حال آن که در تعریف ساده می توان گفت ایرانیان، اندک اندک با حال و هوای دنیای مدرن آشنا می شدند و با ورود وسایل جدید در عصر ناصری دریافتند که ابزارها کافی نیست و مناسبات هم باید مدرن شود. در این میان نقش «مجد‌الملک» وزیر عصر ناصری و نویسندۀ «رسالۀ مجدیه» بسیار ممتاز است که دریچه‌های تازه را به روی مردم گشود.

به مجموعه تلاش‌هایی که از دورۀ ناصر‌الدین شاه قاجار آغاز شد و در زمان سلطنت مظفر‌الدین شاه به ثمر رسید و قصد آن ایجاد پارلمان و عدالت‌خانه و مشروط کردن قدرت و سلطنت بود جنبش یا انقلاب مشروطه‌خواهی گفته می‌شود و باید تصریح کرد این انقلاب شکست نخورد چون آگاهی مردم ،کم شدنی نیست و هر رخدادی که برای جامعه آگاهی های تازه بیاورد یک یا چند قدم رو به جلوست.

شماری از مورخان اما مشروطه را به صورت درهم روایت می‌کنند در حالی که اتفاقات بعدی را باید تفکیک کرد .همچون مخالفت جانشین مظفر‌الدین شاه با مشروطه خواهان و دعوت نکردن نمایندگان مجلس به مراسم تاج‌گذاری و به توپ بستن مجلس که مربوط به بعد است.

ثمره مشروطه این است که قدرت از انحصار یک نفر خارج شد. تا پیش از مشروطه، قبلۀ عالم، مالک جان و مال و ناموس مردم بود.

روحانیون در قبال مشروطه دو نوع موضع داشتند. گروهی که معتقد بودند جسارت‌های شاه و صدراعظم را باید پاسخ دهند خصوصا این که طلبه‌ای به نام عبدالحمید هم در زمره کشته شده‌‌ها بود.

گروه دیگر اما گمان می کردند شریعت به خطر می‌افتد چون اقتدار سلطنت را یک ضرورت می دانستند حال آن که تحولات بعدی نشان داد بیشترین تهدید علیه روحانیت از جانب دو شاه – رضا شاه و پسرش- ابراز شد و اتفاقا با الغای سلطنت و تشکیل جمهوری به نام اسلام بود که روحانیت و شریعت به عرصه علنی سیاسی آمدند.

در یک سو آیات ثلاث نجف (سه مرجع تقلید) و شاخص‌ترین شان آخوند خراسانی حامی مشروطه بودند و در سوی دیگر نیز روحانیونی به شدت مخالف.

آشنایی با این مخالفت ها و رقابت ها برای درک تحولات بعدی سیاسی هم بسیار ره‌گشاست. در میان روحانیون مخالف ،متفاوت ترین و تند ترین موضع را شیخ ابوالحسن نجفی مرندی اتخاذ کرد:

او چنان بدبین بود که لفظ مشروطه را با شرک یکسان دانست و نوشت : «حروف این دو هم به حساب ابجد مساوی است و از هر دو رقم ۵۶۰ به دست می آید.»

به این هم بسنده نمی‌کند و جای دیگری می‌نویسد: امام دوازدهم ابتدای شدت‌های فتنه‌های آخر زمان را در دعای افتتاح با عبارت « و شدت الفتن بنا» معین کردند که به حساب ابجد می شود ۱۳۲۴ یعنی همان سال اعلام مشروطیت (به هجری قمری)