به مناسبت سالگرد هجدهم تیر / دروغ بگو تا باورت کنند!و گفته اند: دروغ هرچه بزرگتر، باور پذیرتر

✍🏻داوود سلیمانی

دروغ مادر همه خطاهاست و تبعات اجتماعی – فرهنگی بسیاری دارد که در نهایت به فروپاشیدن خوش‌بینی و اعتماد در جامعه و انحطاط اخلاقی می‌انجامد.

آقای زاکانی در منظره ی دومی که داشت مجددا به خلاف واقع گویی های خود، کماکان و بر عهد نوبت پیشین اصرار می ورزد.)

او در جایی در مناظره با آقای تاجزاده و در باره ی حادثه ی ۱۸ تیر ۷۸ می گوید: ” آقای خاتمی، آقای ابطحی، آقای سلیمانی، آقای کوهی از آقای نظری عذرخواهی کردند که عذر خواهی آنان در این کتاب هست”!!!. ( با نشان دادن کتاب : برای تاریخ ، نوشته ی آقای نظری)؛ (چهارشنبه سوم بهمن۱۳۹۷) 

به جاست در اینجا نیز من مانند نوبت اول، که پاسخی بر خلافگویی وی دادم، مجددا توضیحی ارائه کنم. هرچند در ذیل آن پاسخ اولی، کامنت هایی باجملاتی چون این که “ما به خلاف گویی های وی باور داریم و…” و مطالبی مبنی بر اظهار لطف دوستان داشتم . ولی در رابطه با خلافگویی اخیر وی، ذکر یک روایت از دادگاهم خالی از فایده نیست و می تواند بیانگر میزان صحت مندرجات آن کتاب باشد.

من در مصاحبه ای که روز شنبه ۱۹ تیرماه ۱۳۷۸ ، در اعتراض به حمله ی نیروی انتظامی و لباس شخصی ها بویژه فرماندهان میدان، میراحمدی و نظری به کوی دانشگاه داشتم، در آن مصاحبه آقای نظری را فرماندهی عصبانی، ناخویشتندار – که توانایی کنترل و حل بحران ندارد – و فرماندهی بی خرد و بی تدبیر و بی لیاقت و بی کیاست ، خواندم . ( نوار مصاحبه شاید نزد استاد دکتر پورزرگری استاد تاریخ دانشگاه تهران، که آن روزها از من مطالبه کردند و در اختیار ایشان گذاشتم و احتمالا دکتر کوهی موجود باشد و بویژه نوار صوتی و تصویری آن در آرشیو صدا و سیما نیز موجود است.) که این مصاحبه باعث شد ، آقای نظری علیه بنده و آقای دکتر کوهی ، که در این مصاحبه وی هم با جملاتی نظیر این، به وی اعتراض کرده بود، در دادگاه عمومی اقامه دعوی کند، این شکایت به شعبه ی یک دادسرای عمومی که آن زمان رئیس آن آقای علیزاده بود ارجاع شد که به نیابت ایشان توسط یک دادرس که نامش را بخاطر ندارم به پرونده رسیدگی می شد. خب اتهام من توهین به آقای نظری فرمانده ناتب بود و استناد آن هم بیان جملاتی چون بی لیاقت و بی تدبیر و بی خرد و بی کیاست..در آن دادگاه من بر گفته های خود با استناد به گزارش کمیته تحقیق شورای امنیت و گزارش نیروی انتظامی و وجود شاهدانی چون دانشجویان وو تاکید کرده و دوباره گفتم که بله ایشان فرماندهی بی خرد و بی تدبیر وواست، که موجب عصبانیت آقای نظری و اعتراض وی با صدای بلند شد، که قاضی ایشان را به خویشتنداری و رعایت نظم دادگاه دعوت کرد و چون این اعتراض در پی دفاعیه ی من تکرار شد، قاضی مجددا با لحن تهدید آمیزی وی را به رعایت نظم دادگاه فرا خواند. این جلسه و جلسه ی بعدی دادگاه خوشبختانه علنی بود و من خرسند بودم که حقایق در دادگاه مطرح می شود. البته قاضی هم ابتدا در علنی بودن دادگاه نظر ما را جویا شد و من گفتم اشکالی ندارد ، علنی باشد. ولی نمی دانم چه اتفاقی افتاد که با رسانه ای شدن جریان دادگاه، از جلسه ی سوم و با تغییر دادرس، دادگاه غیر علنی برگزارشد و در پاسخ به اعتراض اینجانب که از نظر من ، هیچ اعتراضی برای علنی بودن دادگاه وجود ندارد، قاضی گفت که خیر، باید غیر علنی باشد و شما هم حق ندارید محتوای دادگاه را رسانه ای کنید. حتی سوال های قاضی و جواب ما هم به شکل کتبی انجام شد و به خبرنگاران هم قاعدتا حق ورود به دادگاه را ندادند. بگذریم… اما نمی دانم پس از جلسه ی اول دادگاه علنی اول بود یا دوم (بیشتر دوم) ، وقتی از دادگاه بیرون و از پله ها پایین آمدیم، آقای نظری که لباس انتظامی به تن داشت، در طبقه پایین و در هنگام خروج، از من خواست که از جمعیت جدا شده تا مطلبی را خصوصی به من بگوید ، به گوشه ای از محوطه ی طبقه ی همکف نزدیک راه پله ها رفتیم ، و او به من گفت:

” اینجا من و تو تنهاییم و کسی جز خدا نیست، اگر همینجا یک عذرخواهی ساده از من بکنی، من از شکایتم صرفنظر می کنم و این مساله بین من و تو و خدا می ماند و آن را به کسی نمی گویم و..”. من خندیدم و با دست راست روی شانه ی چپ و درجه ی وی زدم و گفتم: “سردار!! آنکس که باید عذرخواهی کند، تویی، نه من” و دست دراز کردم و دست او را گرفتم و گفتم خداحافظ. او خیلی ناراحت شد و با نگاهی حاکی از عصبانیت و یا ناخرسندی جدا شد و رفت. از آن به بعد هم بنده، در ادامه و در هیچ دادگاهی و در هیچ زمان و مکانی از وی عذرخواهی نکرده ام ، زیرا آن را دون شأن حق خواهی می دانسته و می دانم ، چرا که معتقدم به آنانی که بدهکار ملت و دانشجویانند، نباید اجازه داد که طلبکار شوند. 

حال آقای نظری در کتابش آورده که من از ایشان عذرخواهی کرده ام!!( نقل زاکانی) و آقای زاکانی، آن را سندی بر صحت ادعای خود می خواند. واقعا شما سند از این محکمتر هم دیده بودید؟

” گفت حق‌ که کژ مجنبان گوش و دم/ ینفعن الصادقین صدقهم/ گفت اندر کژ مخسپ ای محتلم/ آنچ داری وا نما و فاستقم.” (مولوی)