تئودور آدورنو و نظریه « صنعتِ فرهنگ »؛رسانه ها، سینما، تلویزیون و کتب درسی، ابزار اصلی سلطه مدرن است

پایگاه خبری / تحلیلی نگام ، حرف اساسی مکتب فرانکفورت این است که نوع سرمایه داری در قرن نوزدهم که مارکس به آن پرداخته بود، پدیده ای طبیعی و خودتنظیم شونده بود، اما در قرن بیستم، نظام سرمایه داری پدیده ای کاملا برنامه‌ریزی شده، سازمان یافته، سرکوبگر و انحصاری است و اگر تا الان سقوط نکرده به این دلیل است که فرهنگ را در استخدام گرفته و از طریق روزنامه ها، سینماها، تلویزیون و متون درسی دانش آموزان و دانشجویان، ذهنیت، خواسته ها و آرمان های مردم را دستکاری کرده است. پس باید برای شکست نظام سرمایه داری و نیز پیشگیری از ظهور مجدد نظام های توتالیتر فاشیستی، جبهه فرهنگی گشود و مقابل آن ایستاد.

قاسم خرمی در ادامه در نشریه کارخانه دار نوشت :

رسانه ها، سینما، تلویزیون و کتب درسی، ابزار اصلی سلطه مدرن است؛ این موضوعی است که آدورنو می‌خواست در قالب نظریه صنعتِ فرهنگ بیان کند.

۱۱ سبتامبر، سالروز تولد تئودور لودویگ ویزنگروند، معروف به «آدورنو» نوازنده، موسیقی دادن و جامعه‌شناس آلمانی است که از عالم هنر به دنیای فلسفه و علوم اجتماعی پرتاپ شد و تبدیل به یکی از رهبران مکتب فکری و نئومارکسیستی « فرانکفورت» شد.

پیش بینی هایی که مارکس در باره سقوط عنقریب نظام سرمایه داری در کشورهای صنعتی نظیرانگلستان و آلمان کرده بود، درست از کار نیامد و تنها یک انقلاب کمونیستی در کشور نیمه صنعتی روسیه اتفاق افتاد. از اینرو، از اوایل قرن بیستم، جمعی از متفکران مارکسیست، به این تکاپو افتادند که برای علل عدم شکل گیری انقلاب های کارگری توجیهی علمی فراهم کنند.

یکی از پیشنهادها در این خصوص، مطالعه مجدد نظریه مارکس از همان ناحیه ای بود که خودِ مارکس نادیده گرفته بود، یعنی حوزه «فرهنگ». چون از نظر او، فرهنگ پدیده ای روبنایی و تابع «اقتصاد» بود و در واقع عنصر مستقل و تعیین کننده ای در تحولات اجتماعی به حساب نمی آمد.

به عبارتی، هر نظام اقتصادی، دین و فرهنگ محافظ خودش را درست می کند و کار فرهنگ حفاظت از منافع طبقه حاکم است.

حرف اساسی مکتب فرانکفورت

در دهه ۱۹۳۰ میلادی یک موسسه تحقیقات اجتماعی و فرهنگی با رویکرد مارکسیستی، توسط ماکس هورکهایمر در شهر فرانکفورت آلمان تاسیس شد که موضوع اصلی آن بررسی‌ها و پژوهش‌هایی با روش «انتقادی» در زمینه فلسفه، علوم اجتماعی و جامعه شناسی بود.

تاکید بر اصطلاح «انتقادی» به این دلیل بود که می خواستند ثابت کنند، تمام آنچه در علوم اجتماعی مفروض علمی گرفته می شود و حتی آثار مارکس بر همان اساس مطالعه می شود، دانش پوزیتیویستی عصر روشنگری است که از راه «مشاهده» و« تجربه» حاصل شده است.

در حالیکه پدیده های اجتماعی (برخلاف پدیده های طبیعی) اصلا تجربه پذیر و قاعده‌مندی نیست. بنابراین باید هم از مارکس معرفت شناسی جدیدی بدست داد و هم تمام علوم اجتماعی را با نگاه انتقادی بررسی کرد.

مکتب فرانکفورت به مرور موفق به جذب متفکرین بزرگی شد و شهرت جهانی یافت. یکی از این افراد، تئودور آدورنو بود که به دعوت هورکهایمر به این جریان پیوست و بعد از او، رئیس این موسسه تحقیقاتی شد. سپس افرادی مثل هربرت مارکوزه و اریک فروم به آن پیوستند.

با به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان، مکتب فرانکفورت تعطیل و رهبران فکری آن به انگلستان و آمریکا مهاجرت کردند. و در دهه ۵۰ میلادی، مجددا به آلمان بازگشتند. یورگن هابرماس، آخرین حلقه از این مکتب است که هم اکنون در آمریکا زندگی می کند.

حرف اساسی مکتب فرانکفورت این است که نوع سرمایه داری در قرن نوزدهم که مارکس به آن پرداخته بود، پدیده ای طبیعی و خودتنظیم شونده بود، اما در قرن بیستم، نظام سرمایه داری پدیده ای کاملا برنامه‌ریزی شده، سازمان یافته، سرکوبگر و انحصاری است و اگر تا الان سقوط نکرده به این دلیل است که فرهنگ را در استخدام گرفته و از طریق روزنامه ها، سینماها، تلویزیون و متون درسی دانش آموزان و دانشجویان، ذهنیت، خواسته ها و آرمان های مردم را دستکاری کرده است.

پس باید برای شکست نظام سرمایه داری و نیز پیشگیری از ظهور مجدد نظام های توتالیتر فاشیستی، جبهه فرهنگی گشود و مقابل آن ایستاد.

تاثیر صنایع فرهنگی بر افکار عمومی

با تقسیم کاری که میان اندیشمندان چپ نو صورت گرفته بود، مسئولیت مطالعات فرهنگ و روان شناسی به آدورنو و اریک فروم سپرده شد. مهمترین اثر آدورنو که به خلق نظریه «فرهنگِ صنعت» منجر شد، کتاب «دیالکتیک روشنگری» بود. این کتاب بر نفی رابطه جزمی بین روبنا و زیر بنا و یا فرهنگ و صنعت (به عنوان شاخصی از اقتصاد) در نظریه مارکس استوار بود.

ماکس وبر جامعه شناس و دین شناس بزرگ آلمانی(برخلاف مارکس) فرهنگ به معنی باورها و معرفت دینی را عامل اصلی تحول اقتصادی می دانست و معتقد بود که اصلاح دینی و ظهور پروتستانیسم به ظهور خلق و خوی بورژوازی و سپس، استقرار نظام سرمایه داری منجر شده است.

آدور نو و دیگر رهبران چپ نو می خواستند نشان دهد که هم برداشت مارکس از تقدم اقتصاد بر فرهنگ و هم برداشت وبر از تقدم فرهنگ بر اقتصاد و صنعت نادرست است.

به نظر او در دنیای امروزی و متاثر از خرد ابزاری با پدیده جدیدی تحت عنوان «صنعتِ فرهنگ» رو به رو هستیم که روابط تازه ای میان زیربنا و روبنا ایجاد کرده است. به این معنا که نظام توتالیتر فاشیستی و نظام سرمایه‌داری به شیوه مدرنیستی و فناوری به ایجاد و یا استفاده از صنایع فرهنگی مثل روزنامه ها، فیلم، موسیقی و کتابهای درسی پرداخته اند که می توانند برای توده های مردم فرهنگ و سبک زندگی خاصی ایجاد کنند.

حتی زبان هم در چنین فضایی کارایی ارتباطی خودش را از دست داده و دیگر ابزاری برای کشف حقیقت و ارتباطات به حساب نمی آید.

فرهنگ جدیدی که توسط رسانه ها خلق شده است، هم برای نظام های سیاسی و هم برای مردم رضایت بخش است. چون برای مردم موجب تفریح و پرشدن اوقات فراغت می شود و برای سیستم های سیاسی هم، کنترل بر جامعه و پیشگیری از اعتراضات و انقلاب ها را ممکن می سازد.

ضمن اینکه این رسانه ها نوعی مصرف گرایی را هم تبلیغ می کنند که سود نهایی آن به جیب سرمایه داران می رود  و به تقویت نظام سرمایه داری کمک می کند.

  شخصیت حقیر مستبدین

آدور نو همچنین در حوزه روانشناسی کتاب جنجالی دیگری نوشت با عنوان «شخصیت اقتدارطلب» که مدعی بود، تمام افراد مستبد، دیکتاتور و دارای خلق و خوی فاشیستی، در مقابل افراد بالادست و پرقدرت، مطیع و ذلیل و در مقابل افراد زیر دست و بی قدرت، تندخوی و بی رحم هستند.

 اگر بخواهیم این نظریه را در قالب ضرب المثل های ایرانی توضیح دهیم، شخصیت اقتدار منش به مانند سگی است که برای بالادستی ها دم تکان می دهد و به پایین دستی ها پارس می کند! به نظر آدورنو تمام مستبدان در مواقع خطر و در مواجهه با قدرت های بالاتر رفتارهای حقیرانه ای نشان داده اند و  در واقع شیر بیشه بی قدرتان و مظلومان به حساب می آیند.

به نظر او در جهان و خاصه جامعه آمریکا در آن زمان، نوعی استعداد رشد جنبش‌های توده ای و فاشیستی وجود دارد. به عبارتی سرمایه داری به جای تبدیل شدن به سوسیالیسم، در حال فروافتادن در دامان فاشیسم است.

 در مجموع آدورنو و متفکرین چپ نو می خواستند بگویند که نادیده گرفتن نقش فرهنگ و تحولات جدید آن از سوی مارکسیست های سنتی، مانع از شکل گیری انقلاب های ضد سرمایه داری شده است. این تفکرات بویژه نظرات مارکوزه تحرکاتی در میان جوانان و بویژه دانشجویان فرانسوی، آلمانی و آمریکایی در دهه ۶۰ میلادی ایجاد کرد. این جنبش ها به خشونت کشیده شد و آدور نو و ماکوزه از آن تبری جستند.

ایرانیان و اندیشه های چپ نو

ورود تفکرات چپ نو در میان ایرانیان با تاخیر مواجه شد. یکی از دلایل آن شاید این بود که مخاطب این اندیشه‌ها، بیشتر کشورهای صنعتی پیشرفته بود و در میان کشورهای جهان سومی خیلی زمینه فهم و گسترش نداشت. یکی از کسانی که به ترجمه آثار چپ نو و نوشته های تئودور آدرنو پرداخت، منوچهر جمالی بود که البته به خاطر دیدگاه‌های خاصش در باره دین اسلام، نوشته ها و کارهای او امکان بسط نیافت. در سال‌های بعد از انقلاب بود که آثار این دست متفکرین ترجمه و در دانشگاه‌ها تدریس شد.

در مجموع، آنچه تئودور آدورنو در باره فرهنگِ صنعت و تاثیر صنایع فرهنگی بر افکار و رفتار عمومی می گفت کاملا درست بود. صنایع فرهنگی این روزها، حتی بیشتر از گذشته در خدمت نظام‌های سیاسی قرار گرفته است، اما فهم او از نظام سرمایه داری و تلقی آن به عنوان یک نظام فرهنگی انحصار گرا و سلطه آمیز درست نبود. بسیاری از کشورها، در پیوند با سرمایه داری جهانی توسعه یافتند و هم اکنون در حوزه اقتصاد و صنعت نظام های غربی را به هماوردی می طلبند.

در هر صورت نظرات چپ نو هم حریف سرمایه داری نشد و به مرور که کارایی نظام های کمونیستی از بین رفت و به سقوط شوروی منجر شد، از نفوذ نظرات چپ نو در میان جوامع کاسته شد. در دهه ۵۰ میلادی شاخه ای از نئومارکسیست ها، دیدگاه‌های مارکس در حوزه اقتصادِ توسعه را در کشورهای عقب مانده و جهان سومی تعقیب کردند و نظریه های «توسعه وابسته» را شکل دادند که از آن هم چیزی حاصل نشد.