دلنوشته زیبای یک رزمنده برای نسل های بعد / یادداشت

می خواستیم محکوم تاریخ نشویم و نسل بعد ما را وطن فروش نداند…

و جنگ آمد…می دانی چه می گویم؟؟ آری جنگ آمد. ما به دنبال جنگ نرفته بودیم…او آمد…تعدادی از ما تحت امر امام و ولی مان جنگیدیم…رزمنده شدیم…

عده ای رنگ رزمنده گرفتند…عده ای نیز رنگ رزمندگی به خود پاشیدند…و تعدادی نیز رنگ جبهه را ندیدند و راوی جنگ شدند…

عده ای رفتند…عده ای ماندند…

اما یا زخم بر تن یا داغ بر دل…


و عده ای نیز داغ بر پیشانی زدند. عده ای مفقود…عده ای مظلوم…عده ای مغموم…و عده ای نیز مذموم.

تعدادی آمده بودند تا بروند. قرار را بر رفتن گذاشته بودند…عده ای نیز آمده بودند تا بمانند. چاره ای نبود.

شهیدی گفته بود…”از یک طرف باید بمیریم. تا آینده شهید نشود. و از طرفی باید شهید شویم تا آینده زنده بماند…راستی چه باید می کردیم؟؟؟

عده ای آمده بودند تا از خود حساب بکشند…عده ای تا حساب های خود را تسویه کنند…عده ای آمده بودند تا آدم حسابی شوند…عده ای نیز حساب باز کردند…عده ای نیز آمده بودند تا حسابی آدم شوند…

عده ای آمدند تا بی پیکر شوند…عده ای نیز پیکر تراش… عده ای نیز پیکره ی یک “بت”. عده ای ویلچری…تعدادی ویلایی..

عده ای حاضر…تعدادی ناظر…قومی نیز غافل…و اما…

دیوانگی”جوانی” ما با جنگ مصادف شد.


در ما میل به زیستن زنده بود. حس عاشقی و معشوقی نیز جریان داشت…اما جنگ آمده بود. چه باید می کردیم؟؟؟آیا جز جنگیدن چاره ای داشتیم؟؟؟

ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم…اما جنگ نزدیکتر از دور بود. جنگ بود.

باید این نزدیک را پاسخ می دادیم…و نزدیکمان دور شد و دور و دور و دور به ساعات ۸سال…باید می رفتیم به دنبال این قافله…


مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟

برای ما هم جان عزیز بود. از توپ و تفنگ و ترکش می ترسیدیم…باید جرأت می یافتیم…و جنگ بود…مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟

عشق و عاشقی و معشوقه را به امید دفاع از تمامی عاشقان و معشوقانی مانند شما رها کردیم…و رفتیم…چه باید می کردیم؟؟؟

ما به دنبال حاکم شدن نرفتیم. خواستیم محکوم تاریخ آینده نشویم…خواستیم فردا از نگاه تیز و شماتت بار شما فرار نکنیم…پس چه باید می کردیم؟؟؟

ما خونخواری نیاموخته بودیم…باور کن از رنگ خون می ترسیدیم…اما به خونخواهی رفتیم. خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده…مگر چه باید می کردیم؟؟؟

از جنگ به بعد شکل عاشقی ما نیز تغییر کرد…


عاشقی ما با دلتنگی و دلبستگی به محبوبه های شب…

محبوبه های شب عملیات…محبوبه های جا مانده در ارتفاعات “ماووت”و جاماندگان در زیر خاک ریزهای “مجنون”…و رفیقان رفته تا دهانه ی خلیج…

باور کنید قطار قطار رفتیم…واگن واگن برگشتیم…جوان جوان رفتیم…پیر پیر برگشتیم…راست راست رفتیم. شکسته شکسته برگشتیم…

گروه گروه رفتیم…دسته دسته برگشتیم…


دسته دسته رفتیم…و تنهای تنها برگشتیم…اما ایستادیم…

آری من وتو حق داریم همدیگر را نشناسیم…


از دو نسل متفاوت…دوستان ما آنسوی دردها ورنج ها به ساحل و ما این سمت چشم دوخته به افق های نامعلوم…

راستی اگر نمی رفتیم چه می کردیم؟؟؟باور کنید ما هم دل داشتیم…با دل رفتیم…بی دل برگشتیم.

با”یار”رفتیم..با”بار”بر گشتیم…با”پا”رفتیم.”بی”پا”بر گشتیم. با “عزم”رفتیم، با “زخم” برگشتیم. پر “شور”رفتیم، پر”سوز”برگشتیم…

ما”پریشانیم..اما” پشیمان نه. شکسته ایم. اما نشسته نه. دلخسته ایم…اما دست بسته نه.

اما…و ما همان سر بازان پیاده ایم…سواری نیاموخته ایم…سوای شما نیز نیستیم..

ما همان دیروزی هستیم…تعداد ما می دانید در ۸سال چه تعداد بود؟؟ ۳ و نیم درصد از جمعیت ایران…اما مردم تنهایمان نگذاشتند.

آری همه ی ما ۸سال بودیم…


با هم در کنار هم…


تو هم بودی…آری همه بودند.

نگاه محبت آمیز آن دوران به ما…


هدایای مادران وپدران شما به جبهه…


گذشتن از شام شب و هدیه به جبهه.


گذشتن از فرزند و اعزام فرزند دیگر.


تحمل بمباران…تشییع رفیقان ما…

دیدار و عیادت و دلجویی از جانبازان ما…


آری مردم بودند…ایستادند…مقاومت کردند. تلخی چشیدند اما به رخ ما نکشیدند…

ما هنوز مدیون لقمه های سفره های شما هستیم که بی دریغ به سنگر های ما هدیه کردید…


ما هنوز به آنسو و این سو بدهکاریم…طلبی نداریم…

اما بدانید… قرار “دیروز” آنچنان بود….


از امروز شرمنده ایم…ما غارت را آموزش ندیده بودیم. غیرت را تجربه کردیم…

بخدا، بخدا و بازم بخدا!!: اینان از مانیستند. اینان از ما نیستند..


اینان گرگانی هستند که صد پیراهن یوسفان را دریده اند…از ما نیستند.

از امروز شرمنده ایم…

منبع : کانال تلگرامی عصر آگاهی