سخنی درباره انقلاب (به بهانه سالگرد انقلاب اسلامی)

✍️ سید امیر خرّم

نکته اول:
هانا آرنت در کتاب خود بنام “انقلاب” پنج نکته را در بیان علل بروز انقلاب ها بیان می کند.
اول: انقلاب علیه دولتی صورت می گیرد که مشروعیت آن زیر سوال رفته باشد.

دوم: جلوی بروز انقلاب را نمی توان آن زمانی گرفت که نبرد قدرت در خیابان ها تعیین می شود.

سوم: نه توده های مردم و نه انقلابیون حرفه ای نمی توانند به تنهایی انقلاب را بوجود آورند. بلکه انقلاب زمانی روی می دهد که انقلابیون لحظه حساس را تشخیص دهند که در آن هم توده های مردم آماده هستند که اقتدار نظام را به چالش بکشند و هم اقتدار نظام موجود از درون پوک و تهی شده است.

چهارم: وظیفه بنیادگذاری دولتِ پس از انقلاب با بوجود آوردن قانون اساسی جدید برای تعیین قدرت حاکم انجام می گیرد و نه با چالش با آن قانون اساسی و یا قدرت حاکم.

پنجم: آنچه یک انقلاب را از شورش و یا کودتا متمایز می کند، هدفِ آن است که از عملیات برای رهایی فراتر می رود و به “بنیان گذاری آزادی” می انجامد.

نکته دوم:
بروز انقلاب ها نیازمند برخی علل سلبی و برخی علل ایجابی است.
از جمله علل سلبی بروز انقلاب می توان از عدم وجود عدالت اجتماعی، عدم جریان آزاد اطلاعات، وجود فساد ساختاری در نظام حاکم، عدم وجود حوزه عمومی(Public Sphere) و نهادهای مدنی توانمند، عدم نقش آفرینی و تاثیرگذاری مردم در ساخت قدرت و نیز سلطه نهادهای امنیتی بر فضای سیاسی نام برد.

اما در خصوص علل ایجابی بروز انقلاب، حداقل می توان سه مولفه را بیان کرد.

اول: وجود رهبری وجیه المله. به معنای وجود شخصی حقیقی و یا حقوقی که نزد کثیری از افراد جامعه دارای وجاهت و مقبولیت باشد.

دوم: وجود سازمان اجتماعی: به معنای برپایی و ایجاد سازمانی که در سطح وسیع اجتماعی بتواند سیل خروشان جمعیت ناراضی را انسجام بخشد، به آنها سمت و سو دهد و همه آنها را حول هدفی واحد سامان دهد.
سوم: ایدئولوژی انقلاب. این ایدئولوژی می تواند حول ناسیونالیسم، عدالت اجتماعی، آزادی و یا موارد دیگر شکل گیرد. اما مهم آن است که این ایدئولوژی بتواند در غالب یک گفتمان تبدیل به گفتمان غالب گردد و اکثریت جامعه ذیل آن قرار گیرند.

نکته سوم:
انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ جمیع شرایط پیش گفته دارا بود. به عبارت دیگر مردم علیه حکومتی شوریدند که مدتها بود مشروعیت و اعتبار خود را در ذهنیت جامعه از دست داده بود و گفتمان مبتنی بر اقتدارگرایی، دیری بود که اعتبار خود را از دست داده بود و سیر افول خود را طی می کرد. لذا در لحظه حساس تاریخی که اقتدار نظام از درون دچار خلل شده بود، در سطح جامعه نیز این اقتدار به چالش کشیده شد و در شرایطی که کار به نبرد خیابانی کشیده شده بود، دیگر پیشگری از بروز انقلاب به امری ناممکن می مانست.
به عبارت دیگر در سال ۱۳۵۷ جمیع وجوه سلبی و نیز وجوه سه گانه ایجابیِ بروز انقلاب در کنار هم قرار گرفتند و ایجاد چنین شرایط تاریخی، سقوط نظام سیاسی و برپایی یک انقلاب را به امری محتوم تبدیل ساخت.

بر اساس همین شروط تاریخی – اجتماعی است که می توان استدلال کرد انقلاب هیچگاه انتخاب یک ملت نبوده، بلکه وضعیتی تاریخی است که گزیری و گریزی از آن نیست.

نکته چهارم:
بازگردیم به نظریه هانا آرنت. آرنت در خصوص انقلاب فرانسه (که با آن هیچگونه همدلی نداشت) چنین می گوید که ” زاده شدن مفهوم مدرن تاریخی در فلسفه هگل نتیجه تاثیر زیانبار انقلاب فرانسه بود”. خطرناک ترین بخش این فلسفه به نظر آرنت، اختراع “خرد تاریخی” است. این اختراع بگونه ای بلاواسطه به عملگرایان عرصه سیاست منتقل شد. زیرا آنان در درک خود خویشتن را به عنوان مجریان تاریخ و کارگزاران ضرورت می شناختند. نتیجه امر این بود که آرمان آزادی در اندیشه انقلابی گم گشت و بجای آن مقوله ضرورت نشست.

از مطلب فوق می توان به این اشارت پی برد که چرا آرمان های انقلاب ۵۷، پس از پیروزی بدست فراموشی سپرده شد. چرا که ضروریاتی همچون مقابله با امپریالیسم سلطه جوی جهانی و حمایت از ملل محروم و مستضعف در اقصی نقاط جهان، جای آزادی را به عنوان رکن اصلی انقلاب که به تعبیر آرنت “وجه ممیزه انقلاب ها از شورش ها و کودتاها است”، گرفت و مدیران انقلاب مبدل به مجریان تاریخ شدند و وظیفه آرمانی خود را در انجام رسالت تاریخی خویش، جستجو کردند.

نکته پنجم:
اینک می توان به پاسخ این پرسش پی برد که چرا در شرایط موجود، امکان وقوع انقلابی مجدد وجود ندارد. زیرا با وجود حضور تمامی علل سلبی بروز انقلاب، هیچیک از وجوه سه گانه ایجابی آن در شرایط کنونی جامعه وجود ندارند. وجوه سلبی شرط لازم و وجوه ایجابی شرط کافی برای ایجاد یک انقلاب محسوب می شوند و بدون وجود هم زمان هر دو وجه، وقوع یک انقلاب امری ناممکن خواهد بود.