سلطانی که نقطه اتکایش قدرت نظامیان است

✍️ مجتبی نجفی

آقای خامنه ای در بین روحانیون مخالف شاه به روزتر از همه بوده. اهل شعر و شاعری و موسیقی گاهی هم پیپی میکشده. این آخری البته امتیازی نیست میخواهم تفاوت زیستی با دیگر روحانیون را بگویم. شریعتی در یکی از سخنرانی ها خطابه خامنه ای اگر اشتباه نکنم در مورد زن را تحسین میکند. شاید در هنگام جانشینی از گزینه های موجود به استثنای آیت الله منتظری که به خاطر اعتراض به اعدام ها از دور خارج شده بود او روحانی نرم تری بوده به نسبت سایر گزینه ها. اما توجه کنیم این تنها ما نیستیم که شخصیتمان را شکل میدهیم این تعامل اراده ما با محیط و فضایی است که در آن زیست میکنیم شخصیتمان را شکل میدهد. یعنی تعامل سوژه فعال با ساختار.

ولایت فقیه خود پتانسیل زیادی داشت تا رهبرانی غیر دموکرات خلق کند اما ولایت مطلقه فقیه بعد از بازنگری قانون اساسی هر اراده ای را تسلیم استبداد میکند. شخصیت ما کم کم در تعامل با ساختار و ارتباط با سایر بازیگران شکل میگیرد. رهبری جمهوری اسلامی بعد از فوت آیت الله خمینی ساختار مند شد‌. تشکیلات جدیدی در آن شکل گرفت که خود دولتی در دولت است. اختیارات اصل صد و ده، رهبر را بیشتر از هر وقت دیگر سلطانی قدرتمند کرد. سلطانی که به تدریج نقطه اتکایش شد قدرت نظامیان. اینجا دیگر نه شعر کارآیی دارد نه حرفهای روشنفکرانه‌‌. سلطان که میشوی آدم جدیدی شده ای. به خصوص اگر سیستم نظارتی درستی تعبیه نشده باشد این قدرت وسوسه گر آدمی را تحت سلطه خود میگیرد و به او وجودی جدید میدهد.

قدرت به ذات خود فساد آور است چون تمایل دارد بر ذهن و بدن تحت سلطه استیلا یابد. فیلم ” مرگ و دوشیزه” اثر رومن پولانسکی یک دیالوگ مهمی دارد جایی که آن پزشک زندان سرانجام اقرار میکند به آن خانم زندانی تجاوز کرده. او توضیح میدهد چگونه در فقدان نظارت میلش برای تسلط بر بدن زندانی و البته ذهن او افزایش یافت. چگونه به تدریج احساس کرد آن دوشیزه و آن بدن از کالاهای اوست.

قدرت مطلقه همین ویژگی را دارد. میل سیر نشدنی به استیلا. هم روحی هم جسمی. وقتی بر ” ایران مدنی ” تاکید میکنیم برای همین است که مشکل نه فرد که ساختاری است که قدرت را افسار گسیخته میکند. مشکل نه عمامه نه تاج، نه شاه نه شیخ بلکه نگاهی است که ” تنوع ” جامعه ایرانی را به رسمیت نمی شناسد. سلطان، به تدریج ایران را در نگاه خود تعریف میکند و در این نگاه محدود چه بسیار جمعیت ها و انسان ها طرد میشوند و آنگاه داستانی تکرار میشود که پدران مشروطه خواهمان را وادار به قیام کرد: قدرت مهارناپذیر، حاکمیت بی قانون.