شعر سیاسی : شوق آزادی سرانجام از دل مردم پرید ؛ حسرتش هم دفن شد زیر بنای یاد بود / رحیم رسولی

 

 

بنای یادبود

 

روزگاری بود و روزی ، زیر این سقف کبود
هرچه می گشتی کسی غیر از خودت آدم نبود

فکر می کردی که با تو کار خلقت شد تمام
تو وجود مطلقی و کل عالم بی وجود

در زمین و آسمان تنها تو بودی و خدا
تو دل از او می ربودی، او دل از تو می ربود

کل دنیا یک مسلمان داشت آن هم شخص تو
باقی مردم همه لامذهب و گبر و جهود

تو برایش جا نماز و او برایت سر کتاب
می گشاد و می گشودی، می گشادی می گشود

زیر شلاق و شکنجه راست و خم می شدند
کیف می کردی که مردم در رکوعند و سجود

روی خود را سرخ با سیلی نگه می داشتند
می زدی طعنه که مشروبش خدایی خوب بود !

خواستند از تو کمک ، گفتی بخواهید از خدا
بعد که او را صدا کردند ، گفتی زقنبود !

شوق آزادی سرانجام از دل مردم پرید
حسرتش هم دفن شد زیر بنای یاد بود

تا که ” یک شب باز آتش در نیستانی فتاد ”
شد تمام آرزوهای تو در یک لحظه دود

از سر ناچاری آخر تور را برداشتی
تا دوباره ماهی آزاد برگردد به رود

گفته بودیم از خر شیطان بیا پایین عمو
هی نرو بالا که مشکل می توان آمد فرود

گفته بودیم آتشی در زیر این خاکستر است
سوخت و سوزی ندارد ، دارد اما دیر و زود

شاد بادا روح آن شاعر که روزی گفته بود
عشق آسان می نمود اول ولی بعدا نمود