قابل توجه آقایان پناهیان و طبری ؛ هدیه رفقاى ما و هدیه رفقاى شما!

سلام


از وقتی ویدئوی آقای پناهیان رو دیدم و از رفقا گفته بد جوری دلم گرفته دم صبح اشکم بند نمی آمد خدا میدونه اصلا مسایل سیاسی و اینکه گوینده کیه برام مهم نیست

یادم آمد بعد از عملیات والفجر هشت و پاتک های سنگین و وحشتناک عراقیها پشت هم ادامه داشت وجب به وجب رو هم با خمپاره و توپ ۱۰۶ و ….. میزدند هر روز هم تعدادی شهید و مجروح داشتیم خط خیلی ملتهب بود

تمام تلاشم این بود کف کانال منتهی به کمین رو کمی گودتر کنیم تا تک تیراندازها نتونن توی کانال بچه ها رو بزنند روز قبلش رضا تولایی نازنین توسط تک تیر انداز سرش هدف قرار گرفت و شهید شد از طرفی استحکامات و سنگرها رو داشتیم ایمن تر میکردیم تازه رسیدم به سنگر کمی استراحت کنم هنوز لیوان آب دستم بود که بی سیم چی گردان گفت فرمانده تیپ گفته همین الان برو پیشش تعجب کردم الان توی این گرفتاری ها و مشغله ها ؟

سوار موتور شدم رفتم محل استقرار فرماندهی تیپ وارد سنگر فرماندهی شدم دیدم بجای فرمانده تیپ شهید حاج بصیر اونجا نشسته خیلی خوشحال شدم من حاجی رو خیلی دوست داشتم وقتی میدیدمش همه خستگی و سختی ها و گلایه ها یادم میرفت یه بار بهش گفتم حاجی من بچه بودم یتیم شدم پدر از دست دادم شما رو که میبینم محبت پدرانه حس میکنم یه چایی خوردم حاجی کمی از وضعیت پرسید از طرحی که برای انهدام دژ سه پنجره دادم بودم سوال کرد اخرش گفتم حاجی جان چیزی شده ؟ دستوری داری ؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت علی جان فردا صبح برمیگردی قرارگاه و میری دوباره تطبیق آتشبارها

با تعجب نگاهش کردم گفتم حاجی دو سه هفته تلاش کردم تا اجازه بگیرم بیام گردان رزمی توی این شرایط بچه ها رو ول نمیکنم برم اقا مرتضی هم که خودش قبول کرد گفت دستور همینه باید بری چوپان گفته از تطبیق پیگیرت هستند و نیازت دارن میدونستم بهونه است کلی اصرار گردم تا بالاخره گفت ماجرا چیه !!!

حاجی گفت این بچه های گروهت چند باره میان اصرار میکنند میگن علی یه جوری شده خط هم شلوغه اینم حواسش به خودش نیست شک نداریم همین روزا شهید میشه ما طاقت از دست دادن علی رو نداریم اینقدر به فرمانده تیپت فشار آوردن که ……

بمیرم برای معصومیت و نوجوانی مهدی پناهنده آخرای جنگ توی شلمچه جا موند؛ بمیرم برای حسین علینژاد با اون آرمانها و اهداف مقدسش اونم شلمچه آسمانی شد؛بمیرم بر ای علی رمضانی میخواست مدال طلا ی تکواندوی جهان رو بدست بیاره والفجر ده شهید شد و من هنوز طاقت میارم و زنده ام

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

آقای پناهیان

شما و حاج اکبر طبری و … حق دارید از رفقا و هدایاشون بگید ما بی کس بی رفیق بی همدم شدیم رفقایی داشتیم که هدیه اشون جان و شفاعت بود نوجوان بودن جوان بودن ولی همطراز پیر خرابات عرفان و مردونگی رو بلد بودن

*دل نوشته یک رزمنده دفاع مقدس