قدرت هنجارهای اجتماعی علیه زنان / زنان و دختران در تملک جامعه!!!

پایگاه خبری / تحلیلی نگام _ طبعا هر فردی فرزند، خواهر یا شریک زندگیش را دوست دارد و از رنج او غمگین است اما قدرت هنجارهای یک جامعه به حدی هستند که او را بی رحمانه نابود کند و به گور بسپارد. و این تلاشی برای پذیرش اجتماعی دوباره در جامعه ای است که همواره او را پذیرفته است!!!  

الهام مرادی‌نژاد در ادامه نوشت :

 آن مرد نمی خواهد از جامعه طرد شود او با کشتن عزیزترین فرد زندگی‌اش اعلام بیعت خود را با هنجارهای جامعه بیش از گذشته نمایان می‌کند تا دوباره در آن جایگاهی داشته باشد. و با این عمل جامعه نه تنها دوباره او را بپذیرد بلکه به او افتخار کند و پاداش‌های پرمنزلتی در قالب صفت‌های پذیرفته شده‌ای چون باشرف، باغیرت و مرد واقعی به او اعطا کند. و این حقیقت تلخ زندگی اجتماعی ماست.

 هزاران زنی که یک جامعه آنها را می‌کشد و هزاران زنی که در خفا کشته شدند. این دوگانه‌ای است که تمام زنان آن را روزی تجربه خواهند کرد اگر آشکارا کشته نشوند در خفا خواهند مرد و به ظاهر زندگی خواهند کرد!!! 

این سرنوشت زنانی است که جامعه و هنجارهای اجتماعی قوی و قدرتمند آنها را جنسی دوم تعریف کرد و ارزشی درجه دو به او داده است. زنان و دخترانی که بارها برحسب فشارهای اجتماعی احساساتشان را درخفا کشتند و یا زنی که در آشکارا برای بیان نیازهای عاطفی‌اش مورد خشم جانی قرار گرفت و به گور سپرده شد.

هنجارهای اجتماعی در جوامعی با بافت سنتی قوی هستند و رفتارهای اجتماعی را تعیین می‌کنند و افراد در زندگی اجتماعی به‌صورت طبیعی و بازتابی از قواعد و هنجارهای اجتماعی تبعیت می‌کنند تا هر بار با عمل به هنجارها تائید دوباره و پذیرشی مثبت از سوی اعضای جامعه و روح حاکم بر آن دریافت کنند. هنجارها که در حوزه‌های مختلف ادبیات، فیلم، آموزه‌های دینی، سیاست، زندگی اقتصادی همگی در بحث زن و مرد نقش تبعی و کنترلی بر زن‌دارند. هنجارهایی که در برخی جوامع در جهت عاملیت مردان بوده‌اند مردان بازوی اجرایی اعمال هنجارهای اجتماعی برزنان هستند و از آنان خواسته می‌شود تا با تأکید بر هنجارها و فشارهای اجتماعی زنان را به کنترل خود درآورند. محدودیت رفتاری و بدنی و تعریف زن به‌عنوان فردی در مالکیت مرد با مفاهیمی مانند آبرو و ناموس نمود پیدا می‌کند. در هر حوزه‌ای زمانی که در ارتباط با یک اندیشه یا یک هدف مفاهیمی تعریف شوند آن حوزه دارای رسمیت و معنا می‌شود. آبرو و ناموس دو مفهوم هستند که برای نهادینه‌سازی مالکیت جامعه برزنان تعریف شدند و بازوی اجرای این مالکیت به مردان که جنس اول پذیرفته‌شده در جامعه هستند داده‌شده است ریشه این نابرابری و جنس دوم تلقی شدن زنان در طول تاریخ به یک اصل بیولوژیکی بازمی‌گردد که نشان می‌دهد همواره در ارتباط با جسم و بدن زنانه خشم اجتماعی و کنترل وجود داشته است. در طول تاریخ جنس مذکر به‌واسطه فیزیک جسمی دارای عاملیت بوده و زن بالعکس. برخورداری از جسم زنانه و جسم مردانه در جوامع شبانی به‌واسطه تقسیم‌کار و نقش فرزند آوری زن عامل تمایز و برتری مردان شد. در دوره‌های مختلف این تمایز به شکل‌های مختلف نمود یافت. اغلب به علت ارتباط در زندگی خانوادگی بدن زن در مالکیت مرد تعریف‌شده است بنا براین استدلال بدن زن نه تنها امری خصوصی بلکه یک امر اجتماعی و در مالکیت افرادی به لحاظ اجتماعی تعریف‌شده و مشخص است. هرگونه تخطی از قواعد مشخص در مورد بدن و حتی احساسات روحی توسط زن با واکنش جامعه و اعمال محدودیت مواجه خواهد شد اما جامعه انتظار دارد این اعمال را کسانی که برای زن به‌عنوان مالک او تعریف‌شده هستند مانند پدر، برادر و همسر یا مردان فامیل انجام دهند. نابرابری به‌واسطه جسم برای زنان باخشم علیه جسم او نمایان شد که قتل‌های ناموسی نمود اعلای آن هستند. در تملک بودن زنان از زمانی که در بدو تولد زنده‌به‌گور شدن تا زمانی که بحث کنترل بدن و خشم علیه ظرافت‌های بدنی و جسمی زنانه در مفاهیمی همچون آبرو و ناموس نمود پیدا کرد همگی نشان از تملک جامعه و هنجارهای آن بر زن، بدن او، جسمش و احساسش دارد… در فرهنگ‌های مختلف خشونت هنجاری علیه زن و ظرافت‌های بدنی او به‌صورت متفاوت نمود دارد گاها این کنترل جامعه و هنجارهایش برای زن و رفتارهای او در جوامع امری مثبت و اتفاقاً توسط اجتماع تشویق می‌شود و به زنانی که در تملک قرار می‌گیرند پاداش پذیرش اجتماعی داده می‌شود. 

علاوه بر نابرابری در حوزه جسم که قتل‌های ناموسی نمود اعلای خشم علیه جسم زن از یک‌سو و فشار سنگین هنجارهای اجتماعی برای پذیرش مردان توسط جامعه از سوی دیگر دارد، در حوزه اخلاق نیز قواعدی نابرابر برای دامن زدن به قتل‌های ناموسی وجود دارد. 

مردان و زنان در هنجارهای جامعه به صورتی نابرابر در ارتباط با عمل به هنجارها و اخلاقیات تعریف شدند. زمانی که جامعه اخلاق و حدودی برای آن مشخص کرد آنان که از این حکم اخلاقی برائت داشتند با جنس مشخص شدند این اتفاق که در جوامع سنتی و مردسالار نمود زیادی دارد بیان می‌کند مرزهای اخلاقی برای مردان تعیین‌کننده نیست و اغلب اخلاق پدیده‌ای زنانه است، در واقع تفکر ریشه‌دار در جامعه حق شکستن مرزهای اخلاقی را به مردان خواهد داد. در این نگاه مرد و آبروی او به‌ واسطه زنی که در مالکیت اوست تعریف می‌شود نه بر اساس اعمال خودش. اگر مردی مرز اخلاقی را بشکند این امکان و امتیاز را دارد که توسط جامعه بازخواست نشود و یا ممکن است مورد تحسین قرار بگیرد و در برخی مناطق نمودی از مردانگی باشد اما شکستن مرز اخلاقی برای زن می‌تواند مصادف با مرگ باشد. از این منظر اگر مردی زنی را به جرم ارتباطات یا احساس خارج از قاعده از بین برد لزوماً کاری غیراخلاقی نکرده است و این زن است که مقصر برهم خوردن تعادل و ایجاد خشمی این‌چنین شده است. از این استدلال چه بسیار زنانی که کشته نشدند و چه بسیار زنانی که مورد سو استفاده اخلاقی مردان بودند و در نهایت مقصر شناخته شدند. بر این اساس در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که انسان بودن و ارزش اجتماعی داشتن به جنس مرتبط است و پذیرش اجتماعی در جامعه با نگاهی پست و متعصبانه نسبت به زنانگی و بدن بودگی او همراه است، مادامی زن در مالکیت و به معنای آبروی مردان باشد و مادامی‌که نهادهای مختلف جامعه به هنجارهای اجتماعی این‌چنین دامن زده و آن‌ها را بازتولید کنند باید منتظر وقایعی باشیم که نشان از سرکوب یک انسان و یک زندگی دارد. همواره هنجارهای اجتماعی در جهت اعتلای جایگاه مردان و سرکوب و نابودی احساس، سخن و جسم زن به‌پیش تاخته و می‌تازد. قتل‌های ناموسی نمود اعلای این کنترل هستند… و این واقعیت تلخ زندگی اجتماعی ماست…