متنی زیبا از یک همکار پزشک ؛ روزی می‌آید که باز از ته دل، از عمق جان بخندیم و جشن بگیریم

پایگاه خبری / تحلیلی نگام ، روزی می‌آید که باز از ته دل، از عمق جان بخندیم و جشن بگیریم ، می‌شود آن روز را دید، می‌شود آن روز را ساخت.

کانال پزشکی دکتر علی غیور در ادامه نوشت :

متنی زیبا از یک همکار پزشک :


دکتر مهدی شریف‌الحسینی

روزی می‌آید که باز از ته دل، از عمق جان بخندیم و جشن بگیریم:

مسیر شماره‌ی یک از جنوب تا آزادی، مسیر شماره‌ی دو از شمال تا آزادی، از اوین و کهریزک، از قزل‌حصار و سرخه‌حصار و هر حصار تا آزادی، از هر جنس و قوم و آیین تا آزادی.

روزی می‌آید که رادیوپیام از ترافیک آدم‌ها در میدان گلها بگوید، از نورافشانی در عشرت‌آباد، پایکوبی در بهجت‌آباد، از راه‌بندان بستنی‌خوران در زعفرانیه.

روزی که طرح توسعه‌ی بوستان ملت تصویب شود، که تا خود بهارستان را درخت بکارند، تمام جمهوری را گُل بریزند، و اسم خیابان اصلی هر شهر را وصال بگذارند.

روزی می‌آید که آسمان، آبی شود و آبی بماند، روزی که هواشناسی اعلام کند به دلیل پاکی هوا در خانه بمانید، تا باهم بروید پشت‌بام و کوه‌ها را با کیفیت بالا تماشا کنید، تا رژه‌ی پرنده‌ها بر فراز شهر را از دست ندهید.

روزی که گلدسته‌ها نوای «مبارک بادا» پخش کنند و کلیساها زنگ شادی بنوازند.

روزی می‌آید که در هر برزن گشت مهرشاد مستقر شود تا مهر بپراکند و شادی بیافریند، تا موی دختران ببافد و دست هر پسربچه نخ بادبادکی بسپارد.

طرح تعویض دل‌های فرسوده، چه زوج چه فرد، از درب منازل که نه، از توی هر خانه اجرا شود، با بسته‌های پروپیمان امن و امان و آرامش و آبرو.

روزی می‌آید که پلیس، خودروهای ساکت را توقیف کند، راننده‌هایی که ضبطشان خاموش است؛ جریمه هم دُوردُور و بوق‌بوق از آن سر تا این‌ور شهر.

ملاک ممیزی‌ها بوسه و آغوش باشد، که هر تالیف، کتاب یا فیلم یا ترانه اگر اینها را ندارد نه خواندن دارد نه دیدن دارد نه شنیدن.

روزی می‌آید که شبکه‌ی خبر، تاریخ عروسی‌ها را زیرنویس کند، از خانه‌دار شدن‌ها بگوید. گزارش‌هایش از نتیجه‌ی رضایت‌بخش جراحی مادربزرگی باشد، راه افتادن طفلی، از برداشت گیلاس در یک روستا، تولد کره‌اسبی در ایل.

دانشگاه‌ها رشته‌های جدید بیاورند، کاردانی باله، کارشناسی تار، ارشد آواز، دکترای نشاط … اصلاً دانشگاه‌های تازه سرِ پا شوند، دانشگاه عشقِ کاربردی، دانشکده‌ی علوم واقعاً انسانی، پژوهشگاه به‌زیستن.

هر که خواست به ضرورتی جایی برود یک‌دو روزی ممنوع‌الخروجش کنند تا برایش آش پشت پا تدارک ببینند، بعد با سلام و صلوات راهی‌اش کنند، تا در خاطرش بماند که بی‌سوغاتی برنگردد.

می‌شود آن روز را دید، می‌شود آن روز را ساخت. باید دل‌ها را آب‌وجارو کرد، ذهن‌ها را گردگیری. آشغال‌ها را باید دور ریخت، آینه‌چراغِ خرد را جای پستو در شاه‌نشین گذاشت، قفسه‌ی خانه را پُرکتاب کرد، همه‌جا نور پاشید …