مردی که با اندوه مُرد، اما نفرت نداشت

🖋قاسم خرمی(مدیرمسئول مجله کارخانه دار)

راه اندازی و انتشار مجله «کارخانه دار» این فرصت را فراهم کرد که تعدادی از صاحبان صنایع قدیمی و در واقع پیشگامان صنعت کارخانه ای ایران را از نزدیک ببینم و بصورت چهره به چهره با آن‌ها گفتگو کنم. 

من سال‌ها در حوزه صنعت در موقعیت های مختلف اجرایی کار کرده ام و بطور خاص در باره صاحبان صنایع ایران پژوهش کرده و رساله دکتری نوشته ام اما باید اعتراف کنم که تا قبل از این، هیچگاه فهم دقیقی از صاحبان صنایع بویژه آنها که در سالهای نخستین انقلاب، بواسطه برخی سیاست های تندروانه در معرض مصادره و فشار و تحقیر قرار گرفتند، نداشتم. 

انتشار«کارخانه دار»، که بطور خاص بر حمایت از بورژوازی صنعتی استوار است، من و تیم تحریریه مجله را برآن داشت تا به جای خواندن شرح احوال کارفرمایان بزرگ در لابلای کتاب های«خودنوشت» و «دیگر نوشت»، مستقیما به سراغ خود آنها برویم و دنیای حاکم بر صنایع ایرانِ دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را از منظر ذهنیت، آمال و نوع نگاه آنان به حکومت و جامعه وقت، پیگیری کنیم. 

طی یک سال اخیر، سه تن از عجایب صنعت ایران که مفصلا با آنها گفتگو کرده ایم، از دنیا رفته اند، تقی توکلی موسس کبریت توکلی، شاهرخ ظهیری موسس مهرام و حالا، اصغر قندچی موسس شرکت« ایران کاوه» یعنی سازنده کامیون ماک کاوه در ایران. بخش های زیادی از داستان زندگی حرفه ای قندچی را تا آنجا که ممکن بود در شماره دوم مجله درج کرده ایم. اما به گمان من قندچی خیلی بیش از آن چیزی است که ما نوشتیم. ویژگی بزرگتر قندچی که در شاید در قلم نیاید، خصوصیت فردی و سلوک اجتماعی و عشق بی نظیر او به ایران بود.  

دیدار ما با قندچی در پاییز سال گذشته انجام شد. صبح زود به دفتر کار و یا همان گاراژ قدیمی ایران کاوه واقع در خیابان قزوین تهران رفتیم. پیر مردی حدودا ۹۰ ساله ای در صندلی مقابل ما نشست و با اینکه حرف زدن برای او کار راحتی نبود اما تمام وقایع را از زمان شاگردی در کارگاه آهنگری گرفته تا راه اندازی ایران کاوه و نهایتا روز تلخ مصادره کارخانه ای که حاصل سال‌های کار و رنج مستمر او بود، مو به مو شرح داد. 

هرچند، روزگاری در زمره یکی از صاحبان صنایع مهم و سرمایه داران بزرگ ایران به حساب می آمد، اما خلق و خوی او به عنوان کسی که از میان دود و روغن و گازوئیل برخاسته بود. تغییر نکرده بود. 

در هنگام مصاحبه، چند بار دستیارش را صدا زد و درگوش اوچیزی گفت. ما فکر کردیم که از مصاحبه خسته شده اما دستیارش می گفت که از او خواسته اجازه ندهد بدون صرف ناهار، از آنجا خارج شویم. یعنی در همین وضعیت هم دوست داشت تا از میهمان نوازی فروتنانه، چیزی فرو نگذارد. خلاصه تمام ویژگی های مثبتِ یک لوتی ِبامرام ِپایین شهر تهران در او رسوب کرده و باقی مانده بود. 

صمیت و شوخ طبعی اش به ما جرات داد که پرسش های خارج از عرف هم بپرسیم. از او پرسیدیم که شما چقدر به حکومت شاه وابسته بودید؟ مکثی کرد و پاسخ داد: هیچ! اصلا چرا باید وابسته می بودم؟! من خودم داشتم با سرمایه شخصی اتاق کامیون می ساختم.

 سوادی هم برای حرف زدن با مقامات و رفتن به میهمانی های آنها نداشتم. این دولت بود که به من نیاز داشت و مراجعه کرد. آقای نیازمند از وزارت اقتصاد آمد و گفت اگر فلان خودرو را تا فلان تاریخ نسازیم، شاه چنین و چنان خواهد کرد! بیا و کمک کن! من نه دنبال وامی بودم، نه کمکی می خواستم و نه علاقه ای به رابطه با عوامل دولت داشتم. در حقیقت آنها به من وابسته بودند.  

صحبت های قندچی هرچه به سال‌های اواخر دهه ۱۳۵۰ نزدیک می شد، اندوهش بیشتر و لحن صحبتش تغییر می‌کرد. تا اینکه رسیدیم به مصادره ها. دکتر بهزاد عطارزاده دبیر تحریریه مجله از او پرسید که روی دیوارهای ورودی ساختمان شعارنوشته هایی با مضامین ضد سرمایه داری دیدیم که احتمالا مربوط به سالهای ۵۷ است؟ چیزی از آن سالها به خاطر دارید؟ 

قندچی آهی کشید و ساکت شد! بعض سنگینی بود. حس کردیم که می خواهد جلوی فرزند و همکاران سابقش کم نیارد وهمان قندچی با صلابت ۴۰ سال پیش به نظر آید. 

نفسی از عمق سینه بیرون داد و گفت: « یادآوری آن خاطرات فایده ای ندارد جز اینکه غمی بر غم های ما اضافه کند. واقعیتش ما اصلا نفهمیدیم چی شد و چه به سر ما آمد و اصلا چرا اینجوری شد… شاید خود آنهایی هم که این کار را کردند متوجه نشدند..!». 

مصر بودیم تا در باره علت مصادره شرکت ایران کاوه مستنداتی پیدا کنیم. خود آنها واقعا چیز زیادی نمی دانستند یکی از همراهانش می گفت اتهامی که بصورت غیر رسمی او به زده بودند اعزام چند تریلی برای انتقال تجهیزات مربوط به برگزاری جشن های ۲۵۰۰ ساله بود. در مکاتبات رسمی، کارخانه او به موجب بند ج قانون حفاظت صنایع مصادره شده بود که مربوط به صنایع دارای ضعف مالی و مدیریت شدید است.

به گمان من سخت ترین تکه مصادره ها نه از دست دادن اموال، بلکه واقعه درد ناک تعرض کارگران به کارفرمایان در روزهای بحرانی سال ۵۷ بود؛ کارگرانی که عموما از سوی گروههای چپ مارکسیست تحریک می شدند. این را هم در صحبت های مرحوم توکلی و هم حالات و گفتار مرحوم قندچی به عینه دیدیم و شنیدیم.

 قندچی می گفت من خودم کارگر بودم و تعصب داشتم که مدیران کارخانه در تامین حقوق قانونی کارگران چون و چرا نداشته باشند. در طول مدت مالکیت هم اجازه اخراج هیچ کارگری را از کارخانه ایران کاوه ندادم. اما به محض تغییر سیاسی در کشور، برخی از همان کارگران در درون همین کارخانه، علیه من شعار م دادند و بی‌احترامی کردند! آقای فولادی دستیار قندچی می گفت بعدها کارگران معترض، از او دلجویی کرده اند. اما قند چی تا پایان عمر از این بابت دلشکسته بود؛ هرچند همه هتاکان را بخشیده بود.  

با همه اینها، ما شهادت می دهیم آن اصغر قندچی که چند ماه پیش دیدیم، ذره ای نفرت در وجودش نبود. با اینکه کل اموالش مصادره شده بود، به محضی که ارتش برای راه اندازی دستگاههای تانکبر نظامی اعلام نیاز کرد، به کمک شتافت.

خیلی کارساده ای نیست که حکومتی همه اموال کسی را مصادره کند، بعد از او کمک بخواهد و او در کمک کردن ذره ای تردید نکند. این حرف ها فقط گفتن و نوشتنش ساده است. مثل همین کاری که ما می کنیم و مثل همان چیزی که شما می خوانید. 

خود او می گفت هنگام شروع اعتراضات سیاسی در آمریکا بودم. چند قرارداد بزرگ را لغو کرده بودم و ۱۵ میلیون دلار در اختیار من بود. آمریکایی ها می گفتند به ایران برنگرد و یا لااقل این پول را باخودت نبر! اما من نپذیرفتم. گفتم کشورِ خود من است. کاری نکرده ام اگر مشکلی باشد خود ما حل خواهیم کرد. از فرودگاه یک راست به کارخانه آمدم، اما دیدم شرایط فرق کرده و اوضاع طوفانی است. 

قندچی از میان ما رفت. ما انسان بزرگی را از دست دادیم. حتی بزرگتر از ظلمی که به او شد. آنچه بر قندچی رفت، نابودی عمر و سرمایه یک فرد و یک کارخانه دار نبود. نابودیم جمعی آرزوهای ما بود. ما هنوز از خودمان سوال می‌کنیم چه می شد اگر ما انقلاب می کردیم، اما قندچی و امثال او در جای خودشان می ماندند. کسی که ۵۰ هزار کامیون ساخت و برای ۲ هزار نفر شغل ایجاد کرد، ادامه کار او چه ضرری می‌توانست برای ما داشته باشد؟ 

اکنون برای این حرف ها دیر شده است اما ای کاش زندگی قندجی و علائق او به ایران، سرمشق زندگی همه ما باشد. روانش شاد!