مگر این ملت چه می خواهد؟

✍️غلامرضاعلیزاده/ محقق دکتری اندیشه سیاسی؛ پژهشگر دین و تاریخ

بی تردید بسیاری از ما در خلوت خفقان آلودمان، از خویش پرسیده ایم:

چرا دولتمردان (اینجا مراد state و نه government) به نصیحت ناصحان توجه نمی کنند و آن را بر نمی تابند؟

آیا سریع القلم لاف می بافد؟ رنانی خزعبل می گوید؟ علیزاده متوهم است؟ فاضلی و عبدالکریمی طریق باطل می پویند؟

باراک اوباما بقدر دو ساعت، با توماس پیکتی، نویسنده کتاب ارزشمند سرمایه داری درقرن بیست و یکم در کاخ سفید نشست خصوصی ترتیب داد تا رهیافت های اقتصادی او را بشنود.

زینهار! روزی که دایره مشاوران مان محدود به افرادی کم مایه گردد که اقتضائات جهانی را نمیشناسند و ملتی را با تصمیمات ناصواب شان به تیره بختی می کشانند.

مگر این ملت چه می خواهد؟ و براستی چه می تواند بخواهد؟!

امپراطور شعر؛ شیرکوبیکس چه زیبا و بی تکلف، زجرهای بی صدا و گریه های فروخفته مان را فریاد کرد:

«مگر من از وطنم چه می‌خواستم
به غیر از نانی و
گوشه‌ای امن و
جیبی با حرمت و
بارانی از عشق…؟»

چرا حاکمیت به انذارها و هشدار اهمیتی نمی دهد و بکار خود مشغول است و هیچ انعطافی در سیاست هایش بخرج نمیدهد؟ بهای مبارزه با استکبار و مقابله با نفوذ غرب را، چگونه داریم تسویه می کنیم؟

چه تفاوتی میان مسلمانان مظلوم ایغورچین و همتایان مفتخور آنها در غزه و شام فینیقیه است!؟ که برای یکی تمام مصالح ملت مان را فدا کرده، آن یکی را محل…. هم بهشان نمیگذاریم!

چه رقت انگیز است سرنوشت حکومتی که، برای مقابله با تحریم هایی که بخاطر اتخاذ سیاست های اشتباه و البته زیاده خواهی ایالات متحده، گلوی ملت نجیب ایران را فشرده، به چاه ویل چین و روسیه فرو غلتد؟!

ژاک لکان بما پاسخ می دهد و می گوید؛ در پس ذهن آن دیگری بزرگ چه می گذرد؟ او می گوید:

دیگری بزرگ نه فقط قانونگذار است، بلکه کارکردی اجرایی نیز دارد. او قانون خود را از طریق دلالت به اجرا می‌گذارد. دیگری بزرگ، سخن و میل سوژه را از طریق دو سازوکار بسیار عام دلالت (یعنی؛ استعاره و مجاز) به فرمان خود درمی‌آورد. سوژه درست مانند بنده هگلی به ابزاری صرف در بیان گفتار دیگری بزرگ تقلیل می‌یابد.(دگردیسی های دیالکتیک، صص۴۵-۴۴)

نگارنده این یادداشت بجد بر تحقق این سنت معهود باورمند است، که سرنوشت حکومت ها بر روی هم زمین درندشت رقم می خورد، هیچ کس منتظر آمدن هاتفی از غیب نباشد.

زمانی که سپاه محمود پتان به دروازه های اصفهان رسید؛ شاه سلطان حسین نگون بخت متوحش و بهت زده فریاد زد:

«مگر عالم دربار صفوی، ملامحمد باقر مجلسی مژده نداده بود، که دولت ما حد واسط حکومت صوفیان قزلباش با امام زمان مان نخواهد بود؟»

ظریفی گفت: مردم کاشان از هزار سال پیش اسبی را تیمار کرده به بادیه می بردند تا به محض آمدن آقایشان، حضرت معطل باره نگردد، اما تو گویی هنوز منتظرند. (ر.ک به آثار البلاد و اخبارالعباد، زکریابن محمد قزوینی)

شاید این آخرین جمله ای بود که شاه سلطان حسین پیش از گریز از سپاهان شنید:

سلطانااکنون موقع آمدن آقانیست؛ وقت رفتن توست!