نامه ای به پدر و مادرم / مهسا امیری

 

 

به نام بلندای سایه نامتان سرو های همیشه سبز زندگی ام
دلیل آفرینشم ای جزء به جزء تمام وجودم
خون در رگهایم هوای نفس هایم نبض زندگی ام
خدای زمینی من
به خدا که وجود تو مرا هر دم گره میزند به نفس های این زندگی
و قلب من همیشه خیالش راحت است که هستی و میتواند خودش را به تو بسپارد
هستی و این بودنت ذهن نا آرامم را آسوده میکند و ترسم را از تنهایی میکشد و قلبم را زندگی میبخشد
در این هفده سالیانه زندگی ام حرفهای زیادی را در انباری قلبم برایت تلمبار کرده ام و درش را قفل کرده و کلیدش را نگهداشته ام
امروز اما
کلیدش را با خیال راحت میسپارم به دست قلمم
خودش خوب بلد است از میان کلمات کدام را انتخاب کند تا تو را آنطور که شایسته ات است وصف کند
پدرم
جان جانانم حواسم که پرت وجودت میشود من شاعر ناشی تمام شعر هایم را میریزم زمین کلماتم را گم میکنم
به حضورت که فکر میکنم آنگاه ناتوانی قلمم را درمیابم
پدر متفاوت ترین کلمه برای هر دختریست محکم ترین و سخت ترین واژه برای تکیه کردن
امن ترین واژه برای اعتماد
تو اما برایم خاص ترین پدر دنیایی
این را زمانی فهمیدم که باهم در فروشگاه بودیم
چشمانم ابتدا گره خورد به دستانت سپس به دستان تمام مردهای آن فروشگاه نگاه کردم
دستان تو فرق داشتند دستان تو خودش یک دنیاست خودش یک سرزمین زنده است
دستان تو اصلا میسازند
عشق میسازند نفس میسازند هوای زندگی میسازند
سرزمین بحران زده خشکسال دستان تو برایم تواناترین واژه هارا میسازند
گاهی دوست دارم ساعتها به تماشای چشمانت بنشینم طراحانه ترین طراحی مینیاتوری دنیا در چشمان تو نهفته است
پدرم
وجودت کوه است لحن صدایت کوه است
شانه هایت اما
خانه خیال راحتی من هستند
پدرم جان جهانم بمان برایم
تا آخر واژه ی پدر تا آخرِ نفس تا آخرِ آنجا که خداست هست •••

دشت سرخ داستان زندگی ام فرش هزار رنگ نقش آسودگی خیالم
دانا ترین معلمم
گاهی به خود می بالم که شایستگی نهفته شدن در وجود تو را داشته ام
امید بخش تاریکی های زندگی ام
پیشانی تو خود شرح ماجراست
پیشانی تو حسب حال زندگی مان است
هر خطش ورق به ورق این داستان ناتمام است
سرزمین موهایت را دوست دارم که همیشه همچون آسمان بماند
سرزمین موهایت همیشه سقف زندگی مان بماند و هیچ گاه برف سپد رنگ به خود نبیند
حتی اگر هوای زندگی طوفانی شد
تو برایم قشنگ ترین ملکه جهان باقی خواهی ماند
حتی اگر گذر از رنج ها خم دور چشمانت را کمی بتکاند باز هم من ناتوانم از سخن گفتن از قلمرو پادشاهی چشمان تو
نفست برکت است
وجودت بهانه اتراق دلخوشی ست در حوالی زندگی ام
مادرم
بت پرستی اگر کفر هم باشد من کافر ترین بت پرست دنیا میشوم اگر صنم تو باشی
جاودانه باد نفسهایت •••