هوشنگ مرادی کرمانی؛ قصه گویی که برای بچه هایش کمتر قصه گفت/ چخوف کرمان دیگر قصه نمی گوید اما همچنان «قصه خانه» دارد

پایگاه خبری / تحلیلی نگامهوشنگ مرادی کرمانی را روزی در سیرج تنها به عنوان «هوشو» می شناختند اما امروز پس از گذشت قریب به ۷۷ سال او را به عنوان خالق «قصه های مجید»، «مهمان مامان»، «گوشواره» ، «چکمه»، «خمره» و… می شناسند. کیومرث پوراحمد در مورد او گفت «با مرادی کرمانی یک جوری توام شدیم در «قصه های مجید». پسری کرمانی که شاید قطعاتی از زندگی خالقش را به تصویر درآورد. آغاز قرن جدید چه کسی بهتر از مرادی کرمانی می تواند برایمان از قصه نوروز بگوید.

هوشنگ مرادی کرمانی مدت هاست با بیماری قلبی دست و پنجه نرم می کند و نمی تواند مدت طولانی صحبت کند. در طول گفت و گو نفس نفس می زد و سعی می کرد با خوشرویی به سوالاتم جواب دهد.

خالق «بچه های قالیباف» اگر چه دیگر دنیای نویسندگی را ترک کرده اما همچنان در سال ۱۳۹۹ بارها به سرخط خبرها آمد. از او در مورد خانه قدیمیش در منطقه ۱۲ پرسیدم و پاسخ داد: شهرداری منطقه ۱۲ تصمیم گرفت خانه ای که سال ها در آن زندگی کردیم را مرمت کرده به قصه خانه برای کودکان تبدیل کند. ما در این خانه سالیان درازی زندگی کرده ایم. کار خوبی است به من اطلاع دادند و امیدوارم جایی برای الهام بخشی به کودکان باشد.

گویا پیشنهاد این کار را شورای شهر داده است و شهرداری منطقه انجام آن را برعهده گرفتند و امیدوارم فضایی خوب برای خانواده ها و بچه های شود.

مرادی کرمانی ۲ بار در ۱۹۸۶ و ۲۰۱۴ میلادی نامزد دریافت جایزه جهانی هانس کریستین اندرسن شد و در ۱۹۹۴ میلادی جایزه کتاب کودکان و نوجوانان اتریش را دریافت کرد.از او در موردنامزدیش برای دریافت جایزه «آسترید لیندگرن» پرسیدم و او متواضعانه پاسخ داد: سال ها برای دل خودم نوشته ام و دوستان محبت دارند که مرا برای دریافت جوایزی از این نوع معرفی می کنند.

از نویسنده داستان «خمره» در مورد این روزهایش سوال کردم، روزهایی که کرونا آفت جان همه شده است و او پاسخ داد: به دلیل بیماری تنفسی مدت هاست که کمتر از خانه بیرون می رفتم، حالا این مرض هم بلای جان همه شده است. ما بازنشسته ایم و بیشتر با همسرم در خانه هستیم تنها بچه هایمان به دیدارمان می آیند. می بینید نمی توانم زیاد حرف بزنم.

می دانم به اصرار همسرش با من صحبت می کند. خانم ملوک بهروز خودش نویسنده است و کتاب های « یاس‌های وحشی» و مرا «نرگس صدا کن» در میان کتاب خوان ها آشناست. از مرادی کرمانی در مورد زندگی خانوادگی و انگیزه نگارش کتاب های مختلف می پرسم که پاسخ می دهد: قصه ها را برای دل خودم نوشته ام.

می پرسم چقدر برای بچه هایتان قصه می گفتید: می خندد و می گوید تقریبا هیچ. به عنوان یک داستان نویس برای بچه های خودم زیاد قصه نگفته ام.

پرسیدم چرا دیگر نمی نویسید که جواب داد: به نظرم نویسندگی هم مانند هر شغل دیگری باید یک زمان تمام شود. نمی خواهم بنویسم به همین سادگی، به نظرم به اندازه کافی نوشته ام.

یکی از شاخصه های آثار هوشنگ مرادی کرمانی نگاه واقع گرایانه او به زندگی است موضوعی که او را در کنار بزرگان ادبیات جهان همچون چخوف قرار داده است. شاید همین نگاه و نحوه بیان زندگی روزمره است که داستان های او را برای بسیاری از بزرگان سینما جذاب کرده است و باعث شده بسیاری از قصه های بر پرده سینما و قاب تلویزیون همچنان جذاب باشد.

«قصه‌های مجید» به کارگردان کیومرث پوراحمد برای تلویزیون ، «خمره» ابراهیم فروزش، «چکمه» محمد علی طالبی، «مهمان مامان» داریوش مهرجویی، «تیک تاک» محمد علی طالبی، «تنور»فرهنگ خاتمی، «مثل ماه شب چهارده»، ۱۱ قسمت سریال تلویزیونی و یک فیلم سینمایی به کارگردانی محمد علی طالبی، از جمله این آثار است.

از او در مورد دوران کودکی اش پرسیدم که در جواب گفت: همه چیز را در کتاب «شما که غریبه نیستید» نوشته ام. دوران کودکی سختی داشتم البته آن سال ها با وجود آن امکانات این نوع زندگی کاملا طبیعی بود.

به پیشنهاد نویسنده «مهمان مامان» بخشی از این کتاب را که در مورد نوروز زندگی «هوشو» است، بازگو می کنم و توصیه می کنم آن را از دست ندهید.

«تخم مرغ رنگ می کنیم برای روز سیزده. توی دیگی علف می ریختیم و تخم مرغ را توی آب علف می جوشاندیم. سبز می شد. پوست پیاز می ریختیم زردو نارنجی می شد. گیاهی دیگر که اسمش روناس است توی دیگ می ریختیم تخم مرغ قرمز می شد. ننه بابا با حوصله روی تخم مرغ ها نخ یا پارچه ی باریک می پیچید. تخم مرغ ها که رنگ می شدند، آب از نخ ها نمی گذشت و جای نخ ها و باریکه های پارچه روی تخم مرغ، سفیدمی ماند. خوشگل می شدند.

بچه ها و بزرگ ترها، مردها و پسرهای جوان، روز سیزده تخم مرغ بازی می کردند.

تخم مرغ های پخته ی رنگی را توی مشت می گرفتند جوری که فقط کمی از آن پیدا بود. دیگری با تخم مرغش به سر تخم مرغی که توی مشت بود و کمی پیدا بود، می زد. هر کدام می شکست مال کسی بود که تخم مرغ هایش سالم مانده بود و نشکسته بود.

ندیدم که عمو تخم مرغ بازی کند. صبح روز سیزده با آقای دهستانی تقنگشان را برداشتند و زدند به کوه. من بلد نبودم تخم مرغ بازی کنم. فقط روی دست دیگران نگاه می کردم و از هیجانش لذت می بردم. تخم مرغ هایم را همین جوری سالم برگرداندم خانه. می ترسیدم ببازم. برد و باخت را دوست نداشتم.»