پیرامون تبارشناسیِ شادی و غم

مهدی سلطانی گردفرامرزی

مدتهاست که ما ایرانیان به غم عادت کرده ایم. گونه ای حس لذت جویی در این عادت به غمگینی در همه ما رخنه کرده است. نوعی تکنولوژی خود در ما به کار افتاده، که غم را تولید و طلب می کند. 
تجسم واقعی این تکنولوژی خود را در موسیقی عامه پسند معاصر می یابیم. وقتی به آهنگهای سراسر پر از غم خوانندگان موسیقی پاپ و راک و …(داخلی و خارجی) گوش می سپاریم. محتوای نود و نه درصد آنها، محتوایی غمگنانه است و شنونده را بیشتر در غم فرو می برد. از تفاوتهای ریتم اگر بگذریم، اشعار و ترانه ها عموماً غم را نشانه رفته اند؛ حامد همایون، شهرام شکوهی، محسن چاوشی، یاس، رضا صادقی و … از معروفترین خوانندگان روز و همگی کارگزاران این تکنولوژی تولید غم هستند.

چرا چنین است؟ خاستگاه این تکنولوژی غم کجاست؟ آیا باید در اعماق تاریخ جستجو کنیم یا تاریخ نزدیکتر به خود را ببینیم؟ براستی کجای تاریخ، هستی ما ایرانیان با غم گره خورد و تبدیل شدیم به سوژه های تکنولوژی غم؟ من فکر می کنم تاریخ معاصر ما در صورتبندی چنین موضوعی بی تأثیر نبوده است. باید بگردیم در سخنان روشنفکران و سیاستمداران، در اسناد، در کردارهای گفتمانی و غیرگفتمانی، در وصیت نامه ها، در تابلوها و دیوارنوشته ها، در گزاره های حقوقی و …
یاد یک سخنرانی از مرحوم دکتر شریعتی می افتم. شریعتی در این سخنرانی – که عنوانش از یادم رفته است – از گونه ای «غم» سخن می گوید که مخصوص اقشار روشنفکر و فرهیخته جامعه – با تأکید بر همه جوامع- است و از آن به صورت یک «غم والا» تعبیر می کند. احتمالاً اگر در سالهای فعالیت فکری شریعتی – در دهه های چهل و پنجاه شمسی – بگردیم، باز هم از این جور گزاره های گفتمانی در ستایش غم والا می یابیم. آیا چنین گزاره هایی در فراگیر کردن کردارهای غمگنانه مؤثر بودند؟ بی شک بله. 
نوعی از موسیقی روشنفکرانه در همان پیش از انقلاب، در سالهای دهه پنجاه، باب شد که موسیقی پاپ را محمل تولید محتوای پر از غم و غصه نمود. پیشتازان چنین موسیقی روشنفکرانه ای، فریدون فروغی، فرهاد، داریوش، ابی، ستار و … بودند. در دهه های شصت و هفتاد شمسی، ترانه های پر از غم داریوش، مخاطبان بسیار به خصوص در میان اقشار تحصیلکرده پیدا کرد. این محبوبیتها بی اثر نبود و نشان خود را بر موسیقی معاصر ایران گذاشت. اکنون با کمی اغراق نود و نه درصد خوانندگان ایران غمگین و پر سوز و گداز می خوانند و در این تولید غم حتی با هم مسابقه می گذارند. گاهی آهنگی اندکی شاد آغاز می شود و سپس در میانه ریتم ناگهان غمگین می شود. گویی نوعی مالیخولیا بر سر ما می چرخد و مدام ما را به خود فرامی خواند.

براستی این کردارها و گفتارها به چه معناست؟ به نظر می رسد سالهاست نوعی تکنولوژی خود متمرکز بر تولید غم درون ما ایرانیان به کار افتاده است. تکنولوژی خودی که غم را با حقیقت و امر والا گره می زند. طوری که ما اکنون ناخودآگاه غم را بازتولید می کنیم. حتی در مراسم شادیمان، نشانه ای از غم وجود دارد. 
اما این وضعیت طبیعی نیست. غم با حقیقت و امر والا پیوند طبیعی ندارد. ما قرارداد کرده ایم که غم را با امر والا و شادی را با امر پست و فروپایه بسنجیم و تعریف کنیم. گونه ای تحقیر در گفتمان روشنفکرانه سالهاست نسبت به موسیقی شاد و فیلمهای کمدی – بهتر است بگوییم هر چه شاد است – قابل مشاهده است؛ موسیقی های شاد در گفتمان روشنفکری، در ردیف موسیقی «کوچه بازاری» طبقه بندی و آرشیو شده است. کسی جرأت نمی کند فایلهای شاد را از آرشیو بیرون بکشد و ارائه کند، مبادا که مورد تمسخر منتقدین روشنفکر قرار گیرد. موسیقی های شاد در دسته اقشار پایین اجتماع و احتمالاً راننده کامیونها قرار می گیرند. 
به نظرم باید کل جغرافیای اندیشه و گفتمان درباره شادی و غم را به هم بریزیم و دیگرگون کنیم. آدمها هم می توانند شاد باشند و هم فرهیخته و هم متعلق به طبقات دارای اشرافیت فرهنگی. هیچ چیز از پیش تعیین شده وجود ندارد. ما به عنوان سوژه در در پهنه تاریخ ساخته می شویم. تاریخ ما اکنون است. همان لحظه ای که اراده می کنیم تغیر کنیم و گفتمانها را در جهت تغییرات مبتنی بر شادی بچرخانیم.