کاش مصدق چنین نمی‌کرد؛ سند نفت مال ما، این همه ثروت مال تو

✍️ نصرت‌الله محمودزاده

اگرچه در این روزگار، این متن شما را به‌یاد داریوش می‌اندازد، اما نه در زمان شاه داریوشی بودیم و نه حالا تتلویی. نه چپ زدیم، نه راست.

و همچنان ثبت روایت شهدای مظلوم را در تاریخ ادامه خواهم داد.

این روزها که در عالم مرحوم ابوترابی قلم می‌زنم، عجب گنجی یافتم.

………..او به‌جای فرار از زندان بعثیان، برای آزادی خود، سر چشمه آزادی را روانه اسارتگاه‌های عراق کرده بود تا نتنها خود، بلکه تمام اسرا آزاده شوند.

و حال، اگر برای رهایی از زندان غرب، به اسارتگاه شرق پناه نمی‌بردیم و با الگوی ابوترابی دنبال آزادی بودیم، آیا امروز همچون یوسف پیامبر راه عبور از خشکسالی سیاست، ادب، فقر و آب را پیدا نمی‌کردیم؟

ما ریشه در خاکی داریم از جنس،

“بنی‌آدم اعضای یکدیگرند.”

وقتی در دل بمباران مردم حلبچه کتاب “مرثیه حلبچه” را به اتمام رساندم، در مقدمه نوشتم، خیلی هم تمایل ندارم که این کتاب تلخ را بخوانید، اما گاه داروی تلخ راه درمان است.

پس، با هم زمزمه کنیم:

سند نفت مال ما، این همه ثروت مال تو.

زمین خشک مال ما، نفتای زیرش مال تو.

اهل طاعونی این کرونای دریده‌ایم.

تو ولی مسافر شیشه‌اى شهر فایزر.

ما همه مسافر قتلگه داعش و طالبان شدیم،

تو به تزویر ولی راهی مُلک ری شدی.

سهم تو برج نجومی نوک کوه‌،

سهم ما یه سگدونی دروازه غار.

بعضی‌ها تو نهر خَین منتظر،

تو ولی در آرزوی پاستوری؟

شهر تو شهر بایدن، آدماش ترمه قبا،

همه جنگل‌اش بهشت.

شهر من شهر پوتین، آدماش یه‌لا قبا،

همه گنبداش طلا.

سدای خشک مال ما، هرچی که نفته، مال تو.

کوخ بی‌آب مال ما، کاخ لواسان مال تو.

ماییم و مزرعه نفرین شده،

تو آخه مسافری، خون رگ این جا ماییم.

#

حق این نیست که بخوانیم این بار،

خوزستان منتظر ماست، بیا تا برویم؟

کربلا هم به وقتش، چندی نرویم.

کهنه سرباز خموشم، لااقل ما برویم.

آنسوی فقر که پیداست، بیا تا برویم.

کاش، ای‌کاش، یکی خشم عطش میفهمید.

دست عباس به خونخواهی آب آمده است.

آتش خشم که برپاست، بیا تا برویم.

خوزستان منتظر ماست، بیا تا برویم