خطوط قرمزعمیق؛ حکایت یک سریال ناتمام

سریال شاهگوش به کارگردانی داود میرباقری، به سرعت توانست جای خود را در بین بینندگان و مخاطبان بازکند وبا ارائه داستانی کمیک، پلیسی و با بهره گرفتن ازجذابیت‌های هردو ژانر پلیسی وکمدی، بینندگان بسیاری را هم در داخل و هم درخارج ازایران به سوی خود جذب کند .

تجربه کارگردانی چون میرباقری دربازی گرفتن از بازیگران به نام و جوان سینما و تلوزیون، برجذابیت این مجموعه افزود. هم زمانی حضور بازیگرانی چون اکبرعبدی و سیروس گرجستانی فرهاد اصلانی و مرجانه گلچین و… درکنار بازیگران جوان‌تری مانند هائی کاظمی و شهرام حقیقت دوست و دیگر بازیگران، به خودی خود باعث افزایش مخاطبین این مجموعه شد.

اما آن‌چه درادامه این سریال را پر بیننده تر کرد، ورود داستان فیلم به محیطی بود که اکثرأ درجامعه ما به«خطوط قرمز» معروف است.

یک تصادف ساده که درجریان بررسی پرونده پای پسر یکی از فرماندهان عالی نیروی انتظامی و یک مجری معروف تلوزیون با پشتوانه روحانیت متنفذ به ماجرا باز می‌شود و جریان داستان به سوی دیگر می‌غلطد.

شاید این درد تازه‌ای درجامعه ما نباشد و ازاین‌گونه مسائل درتاریخ معاصر ما به‌خصوص در یک‌صد سال گذشته بسیار بوده است، اما کمتر شاهد طرح آن چه به صورت جد و یا طنز بوده‌ایم

اضافه شدن قتل دختری دیگر دراین داستان و مدارک دال برحضور پسر سردار و مجری معروف در پارتی‌های شبانه(که حقیقتی است آشکار برهمه) و با توجه به مسائل پیش آمده به خصوص در ده سال گذشته کشور و افشا شدن فسادهای مالی کلان، این امیدواری را در بیننده به وجود آورد که بالاخره یک‌نفر پیدا شد تا از اسرار مگو و خط‌های قرمزها چیزی بگوید.

ناگفته نماند که بسیاراست از این دست مسائل و افراد درکشور که به« آقازاده‌ها» معروف‌ند واز مصونیت کامل در برابر قانون برخوردارند، اما این‌که چنین مسائلی در رسانه‌های همگانی و عمومی عنوان شود تا به حال کمتر دیده شده است. جریان افرادی که با تکیه بر سوابق پدر یا بستگان، خود را مجاز به هرعملی اعم از قانونی یا غیرقانونی می‌دانند و درحقیقت هم هیچ جریانی را یارای برخورد با آنان نیست و هیچ اراده‌ای دراین مدت گذشته نبوده که خواهان برخورد با این دست مسائل باشد، مگرآن‌که آن فرد یا گروه در بعد سیاسی در جامعه دچار شکست شده باشند که آن هم تنها درحدی که پای دیگر منابع قدرت به میان نیاید ، پیگیری پرونده مجاز بوده و لاغیر …

به هر روی در روزهایی که همه بینندگان منتظر فرجام کار و مشخص شدن نقش افراد ذی‌نفوذ در فسادها و جرائم بودند، سریال به طور ناگهانی و با حضور و اعتراف قاتل کله پز و بدون جواب دادن به سوال‌های بی‌شمار مخاطب به پایان رسید.

این از دوحالت خارج نیست؛ یا با فشارهای معمول دهه‌های گذشته بر رسانه‌ها ، کارگردان را مجبور به سرهم بندی داستان نموده‌اند و یا این‌که خود کارگردان با زیرکی این کار را انجام داده تا به نوعی برخورد کلی با این‌گونه مسائل را به طورغیرمستقیم به بیننده فهمانده باشد.

آنچه مسلم است این‌که میرباقری یا نتوانست و یا نخواست که از خطوط قرمز پررنگ و ضخیم بگذرد و بازهم حکایت هم‌چنان باقی‌است.

آنچه از کلیت این سریال به‌دست می‌آید همین مطلبی است که عدالت و اجرای آن درجامعه امروزی ما بیشتراز یک سریال کمدی نیست؛ هرچند افراد بسیاری از همه چیز خود در راه اجرای عدالت می‌گذرند، که نمونه آن را در قامت سرگرد«اسد خفته» می‌توان دید و ازاین دست جان برکفان درجامعه ما کم نیستند، اما افسوس که نتیجه از جان گذشتگی‌ها و رشادت‌های‌شان با نیش قلم قاضیان معلوم الحالی چون مرتضوی به باد فنا می‌رود و دیوار بلند مصونیت برای آقازاده‌ها بلند و بلندتر می‌شود و سپرمحافظ‌شان هر روز ستبرتر از دیروز .

آن‌چه امروزازعدالت در جامعه ایران می‌بینی ، چیزی بیشتراز یک سریال کمدی با پایانی دراماتیک نیست.

سید ضیاء خلیلی

با دیگران به اشتراک بگذارید: