hoseinefarzin.negaam
خاطرات یک زندانی سیاسی
هجوم
 » حسین فرزین
 جمعه, ۲۸ام آبان, ۱۳۹۵
yaddashtzendan.negaam

ساعات اولیه ی صبح بود، بعد از اخذ آمار، بقول گوینده ی بلندگو، تخلیه ی طبقات زده شده بود و همه راهی، محیط هواخوری شده بودیم. هزار و سیصد نفر، سوزن انداز نبود، خورشید به شدت می تابید.

خرداد از نیمه گذشته است، عجیب ماهی است این خرداد، آن از دومش، که خردادیان را آفریدند، آن از سومش، که خونین شهر را خرمشهر کرد، دوباره آن از چهاردهمین روزش که خمینی را برد و روز پانزدهمش که آغاز این حرکت و انقلاب بود و دیگر روز هایش که هر کدام به گونه ای تاریخ ساز شدن و از همه مهم تر، بیست و پنجمین روزش که سرآغاز انقلابی شد در انقلاب، که متولیان امر آن را فتنه نامیدند و هر آن کس را که حتی عطسه ای در این روز کرده بود، فتنه گر نامیدند و به داغ و درفش کشیدند.

دیگرانی که در این روز و روز های بعد، تلاش گسترده ای نمودند تا احقاق حق کنند در درون انقلاب با حرکاتی مسالمت جویانه و اصلاح طلبانه و خود را سبز نامیدند و بعد ها حرکتشان به جنبش سبز معروف گردید چه ها بر آن ها رفته و می رود .

بنده که سبز اندیشم، هم اکنون در اسارتم برای آن چه در آن روزگار گذشت و استمرار یافت در اندیشه و عمل جوانان، میانسالان و پیر مردان این مرز و بوم.

حال پانزده خرداد را پشت سر گذاشته ایم و در آستانه ی بیست و پنج خردادیم، آفتاب حرارتی ایجاد کرده که نفس کشیدن درآن مشکل است، بوی تند بدن افراد حمام نرفته- شش دوش با آب سرد برای چهارصد نفر- فضای تنگ برای ایستادن و یا حرکت کمتر از یک متر مربع برای هر نفر.، سایبانی نیست، باد نمی وزد، بعضی کاغذ هایی به سر گرفته اند، تا شاید مصون باشند از آفتاب و اکثریتی که می سوزند و دم بر نمی آورندو اگر چیزی می گویند، ناسزایی است به آنانی که این لحظات را برایشان فراهم آورده اند.

سا عتی می گذرد . درب های طبقات باز می شوند، همه به یک باره خود را به درون می کشند، هم همه هایی که به فریاد تبدیل می شود و با ناسزا به یک دیگر تکمیل می گردد. دربی برای ورود چند نفرو هجوم صد ها نفر. می روند تا شاید لقمه ای بیابند و ابتدای روز را با آن شروع کنند. هنوز چند پله از طبقات را طی نکرده ایم، که بلندگو اعلام تخلیه می کند، همه با تعجب یک دیگر را نگاه می کنند. چه خبر شده، هنوز نیامده باید برگردیم؟! فکر به گرمی هوا همه را کلافه کرده است.

بعضی در حالی که زیر اندازی در دست دارند به سرعت برمی گردندو بدنبال سایه ای برای خود، طبق معمول این سال ها باید گلیم خود را از آب کشید، بیرون و درون فرقی نمی کند، ایران سرای من است و هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.

ناسزا اوج می گیرد. هرکس چیزی می گوید، یکی می گوید، سمپاشی می کنند، دیگری می گوید، بازرسی است. آن یکی می گوید بازرسی؟! و به سرعت قدم هایش می افزاید و با تنه زدن به دیگران خود را به سلولش می رساند، سابقه دار است و گویا چیزی دارد که نباید به دست بازرسان بیفتد.

صبحانه نخورده سلول ها را ترک می کنیم، در حالی که دعایی در حق بانیان این امر می نماییم. نا گفته نماند که هرکسی چیزی برای پنهان کردن دارد. از چاقوی دست ساز که تیزی نام گرفته است تا قاشق و چنگالی استیل، یا قرصی برای فراموشی یا ناخن گیری برای گرفتن ناخن، کمر بندی برای شلواری اگر داشته باشد. پیش کسوتان حبس، تازه واردان را راهنمایی می کنند برای پنهان نمودن این ابزار و… ،

طبقات تخلیه می شود، همه یله می شوند در محوطه هوا خوری در حالی که آفتاب لجوجانه در همراهی با متولیان بر سر ها و اندام ها می تابد، گرما بیداد می کند. اما این بیداد ، بیداد گران را نیز به یاد می آورد.

سربازان گارد زندان با لباس های استتار شده، با برگ های سبز، همراه با باتومی در کمر هجوم می آورند، چند لباس شخصی که از حفاظت اطلاعات یا مسئولان زندان هستند، آن ها را همراهی می کنند. زندانیان چشم به پنجره های رو به هواخوری دارند، نگاه های عصبی و ناراحت خود را از آن ها بر نمی دارند.

یکی: زندگیمونو بهم می ریزند،

یکی: با کفشاشون می رن تو اتاق ها،

یکی: به ساک ها و وسایل رحم نمی کنند،

یکی: نصف روز کارمونه، وسایل مونو جمع کنیم،

یکی: تخت ها رو مرتب کنیم، مادرقحبه ها… ،

یکی: زن… ها،

یکی: خواهر… ها،

یکی: ایل و ؟؟؟ شونو… ،

یکی: … بیش تر از دو ساعته توحیاط مانده ایم،

آفتاب و حرارت خورشید بیداد می کند، زندانیان کلافه به زمین و زمان ناسزا می گویند. اگر سایه ای پیدا شود بزور خود را به آن جا می کشانند.

گاردی ها به داخل هواخوری می آیند، با ناسزا و پرخاش، زندانیان کلافه را به دو دسته تقسیم می کنند، بر اساس طبقات محل سلولشان، ساکنان طبقه ی همکف در سویی و طبقه ی دوم و سوم در سویی دیگر، همه را امر به نشستن می کنند. بعضی که نمی نشینند به زور و فحاشی مجبوربه نشستن می شوند.زندانیان کینه توزانه سربازان را نگاه می کنند. می بینم که اگر فرصتی بیابند،کاردی در گلوی آنان فرو می کنند، اما چه کنند که دستشان کوتاه و خرما بر نخیل. همه زیرلب فحش هایی را زمزمه می کنند.لب ها حرکت می کنند ولی از کسی صدایی شنیده نمی شود. کسی جرات ایستادن ندارد. اما نمی دانم مرا چه شده و می شود که نمی نشینم، و با فاصله ای بین این دو گروه ایستاده و اعمال آنان را نظاره گرم، تافته ای جدا بافته.

حرارت بیداد می کند، وبیداد، بیداد. گاردی ها گاهی به من نزدیک می شوند، گویی مرا نمی بینند، انگار یکی مرا می بیند؛ چکاره ای؟! می گویم زندانی، می رود، دیگری می آید و خطاب به من می گوید، دکتر شما هم بفرمایید، تعجب می کنم، قضیه چیست؟! از درک آن عاجزم، خلاصه نمی نشینم وکسی مرا امر به نشستن نمی کند، به گمانم چراییش را نه آن ها می دانند نه من. چند نفر، چند نفر بلندشده و توسط سربازان، بازرسی بدنی می شوند و نهایتا به داخل ساختمان هدایت می گردند.

می مانم تا همه بروند. شرایط را می سنجم. تحقیر شدگی و زخم خوردگی را، کینه ای که زندانیان به دل گرفته و می گیرند، تقریبا تمامی افراد رفته اند، همان سربازی که مرا دکتر خطاب نموده بود به سراغم می آید، دستی به اندامم می کشد، جیب هایم را نگاه می کند، بر خلاف آن چه بر سر دیگران آورده شده و می شود، بازرسی من ساده است، سرباز می گوید: بفرمایید دکتر؟! نگاهی به او می اندازم، لبخندی می زند، لبخندی می زنم، به آهستگی می گوید، شما تنها سیاسی این بند هستید، ما شما را دوست داریم و به شما افتخارمی کنیم. تازه می فهمم قضیه چیست دستم را به گرمی می گیرد . دستش را به گرمی می فشارم. می خواهد مرا در آغوش بگیرد، می ترسد. از او تشکر می کنم و می روم.

در اتاق ها همه چیز بهم ریخته شده است، پتوها، ساک ها، لباس ها، خلاصه چیزی نیست که از این هجوم در امان مانده باشد، پیش کسوتان عرصه ی جنایت و جرم، خوشحالند و می گویند که اینان خوب عمل کرده اند، داستان هایی از گذشته ی دور و نزدیک می گویند که مو بر اندام آدم سیخ می شود. تخت من خیلی بهم ریخته نشده است، سالم و دست نخورده است، چاقوی اهدایی که تا به حال از آن استفاده نکرده ام، در جای خود قرار دارد، قاشق و چنگال استیل که بخاطر همراهی با دیگر هم سلولی ها از آن ها استفاده نکرده ام نیز در جای خود است، دارو هایم ، داروی قلب، قند، و… در جای خودند. از دیگران چیزهایی را برده اند، اما از من نه، شاید این هم به خاطر سیاسی بودنم هست. همه می گویند تو از ما بهترونی، می گویم شما هم می توانید باشید، مشروط بر این که کمی فکر کنید چرا این جایید و سبب این همه بدبختی برای شما علاوه بر خودتان چه کسانی هستند.

هنوز ساعتی نه گذشته است که همه چیز فراموش می شود و باز سخن چه خوردن و چگونه خوردن است. باز پرس تی وی است و تصویر زنی گذرنده و چشمان حیض و حریص. گویی اتفاقی نیفتاده است. یک روزی گذشته است، کسی حتی کلمه ای جهت یادآوری نیز نمی گوید .

فکر می کنم این قطعه ای کوچک از پازل جامعه ی بزرگ ما ایران است، چه زود فراموش کردیم، روز های خرداد را، دوم خرداد، سوم خرداد، پانزدهم خرداد و از همه مهم تر بیست وپنجم خرداد را. آن همه فداکاری، آن همه ایثار و از جان گذشتگی،خون های نا به حق ریخته، بدن های غرقه در خون و له شده، اسارت رهبران، داغ و درفش، زندان های پر. واقعا ما را چه می شود؟! بیاییم اندکی فکر کنیم وگرنه این شتری است که دم خانه ی همه ی ما و شما خواهد خوابید.

 

با دیگران به اشتراک بگذارید:
لینک کوتاه: https://negaam.news/6g2ox