همه عشقها و مهرها به خداوند بر میگردند و به او تعلق دارند / علی سعیدی

به نام حضرت دوست
همه عشقها و مهرها به خداوند بر میگردند و به او تعلق دارند، وتمامی عشق های ظاهری از دیدگاه یک صوفی
اساتید محترم و دوستان ویاران در این مطلب تفسیر و نوع نگرش مولوی به عنوان نماد تصوف به عنوان رشته مقالاتی ،تحریر از طرف حقیر بیان گردیده که متاسفانه در عکس با ،سیاست حکومتی توسط اخوند های رادیکال در ایران، با بایکوت خبری ، حذف فرهنگ و ادبیات غنی اریایی از هویت اریایی رو دنبال میکنند ودر واقعیت محض انقلاب ایران برای نسل من که هیچ نقشی در ان نداشته این مطلب رو تداعی میکند که مطالبات دمکراسی خواهی از حکومت قبلی ایران ان زمان مردم، توسط افرادی بی هویت با استفاده ابزار مذهب به سرقت رفت و با گذشت بعد از سی هشت سال این اشخاص رو تبدیل بزرگ ترین حکومت جور ،جهد، خون در حال حاضر تبدیل نموده است ، تلاش بر این است که وصف زیبایی ها ادبیات ما ، که میراث فرهنگی مانیز هست رو به نوعی بسیار روان برای یاران و دوستانم و سروران گرامی به قلم هر چند ضعیف ام تداعی گردد
همه مهرها و دوست داشتن ها نسبت به معشوق نقاب روی خداوند است. اگر این نقاب بر افتد، عیان خواهی دید که همه مهرورزی های میان مردمان رو به سوی حضرت حق دارند:
(از فیه مافیه مولانا)
… همه آرزوها و مهرها و محبتها و شفقتها که خلق دارند بر انواع چیزها – به پدر و مادر و عشق شان همدم شان و دوستان و آسمانها و زمینها و باغها و ایوانها و علمها و طعامها و شرابها از ان لعل زیبای معشوق خود رو در وجود خود به واقعیت محض لمس کرده– همه آرزوی حق یا همان معشوق ازلی را دارند، و آن چیزها جمله نقابهاست. چون از این عالم بگذرند و با سکوی عشق به معشوق، پرواز در عالم پاک قلب خود نایل ایند و آن شاه جان را بی این نقابها ببینند، بدانند که آن همه نقابها و روپوشها بود. مطلوبشان در ماهیت حقیقت آن یک چیز بود. همه مشکلها حل شود و همه سؤالها و اشکالها را که در دل داشتند جواب با روی ساقی جان بشنوند و همه عیان گردد….
آن شعاعی بود بر دیوارشان (نور آفتاب که بر دیوار تابیده)
جانب خورشید وا رفت آن نشان
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع
تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود
آن ز وصف حق زر اندود بود
چون زری با اصل رفت و مس بماند
طبع سیر آمد طلاق او براند
نور از دیوار تا خور می‌رود
تو بدان خور رو که در خور می‌رود
توضیح: صوفی ها اعتقاد دارند هر آنچه در جهان است، از تعینات وجودی حضرت حق(عشق) است. منتها روپوش و نقاب باعث میشود که آن، وجودی مستقل به نظر آید. (عرفایی که به مقامات بالای عشق می رسند، این نقابها از جلوی چشمانشان برداشته میشوند و آنچه به ما میگویند در واقع گزارش دیده هایشان است. برای همین عرفا “دیدن باطنی” را بر “دانستن ذهنی و عقلی” برتری میدهند و همیشه سفارش میکنند که طالب عشق واقعی باید از دانش ظاهری و مدرسه ای بگذرد و به دیدن باطنی روی آورد.) بنابراین عشق ورزی به یکدیگر همان عشق ورزی با واسطه و نقاب دار به خداوند است. از این روی صوفی یان سیمای معشوق را اقیانوس توحید علای عشق برای عوام که پشت نقاب ها هستند میدانند، اما ایشان آنچه که میبینند را اینگونه بیان میکنند: جز خدا هیچ نیست و عشق یا همان کشش درونی نسبت به معشوق زمینی ابتدای سلوک وتکامل به سمت خداست، که آنرا توحید خواص مینامند. حتی سنگ و چوب هم درجاتی از تعین عشق الهی ایست. چنانچه مولانا نماد ،صوفیان در غزلی اینگونه شرح می کند:
غیر خدا در دو جهان هیچ نیســــت
هیچ مگو غیر، که آن هیچ نیســــت
ایــــن کمــــــــر هستـــی موهــوم را
چون بگشایی، به میان هیچ نیست
اوست گــــل و سبــــزه و باغ و بهــار
غیــر در این باغ جهـــان، هیچ نیست
و در غزلی دیگر (در حالیکه مولانا در مستی واقعی از عشق و حال بی خودی است) اینگونه توصیف می کند:
باده بده، باد مده، وز خودمان یاد مده
روز نشاط است و طرب، برمنشین، داد مده
آمده‌ام مست لقا، کشته شمشیر فنا
گر نه چنینم، تو مرا، هیچ دل شاد مده…..
غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده….
هم تو تویی، هم تو منم، هیچ مرو از وطنم
مرغ تویی، چوژه منم، چوزه به هر خاد مده
ادامه متن فیه مافیه:
حضرت حق این نقابها را برای مصلحت آفریده است. اگر جمال مظهر عشق حق بی نقاب روی نماید، قلب ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم؛ به واسطه این نقابها مدد و منفعت می گیریم. این آفتاب را می بینی نمادی پرتو عشق است یا که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و در او(عشق) گرم می شویم، و درختان و باغها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت عشق او پخته و شیرین می گردند؛ معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر عشق معشوق او ظاهر می شوند. اگر این آفتاب – که چندین منفعت می دهد به وسایط – اگر کمی نزدیکتر آید، هیچ منفعت ندهد، بلکه جملۀ عالم خلقان بسوزند و نمانند.
حق یا همان عشق چون بر کوه دل بی حجاب تجلی ، یا در همان لحظاتی عریان برای تو جلوه گر میشود مطلب بالاتر از جسم او، مظهرعشق است حق به عنوان اینه ای تمام نما ،خالق رو جلوه گر یا به نوعی رونمایی می کند، وجود ان معشوق نیز پر درخت محبت و پر گل عشق و سبزه و آراسته می گردد؛ و چون بی حجاب از ان اینه وجود تجلی می کند، اورا ریز ریز و ذره ذره در محو تماشای خود می گرداند.
توضیح: در مثنوی همین مطلب را اینگونه شرح فرموده:
پرده بردار و برهنه گو که من
در نگنجم با صنم در پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی، نی کنارت در میان
آرزو می خواه، لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش تابد، جمله سوخت
در پایان قطعه زیر از دفتر ششم مثنوی کامل کننده این گفتار خواهد بود:
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حق
فاضلان مرآت آگاهی حق
قرنها بگذشت و این قرن نوی است
ماه آن ماه است، آب آن آب نیست
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم
لیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت ای همام
وین معانی بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار
پس بنااش نیست بر آب روان
بلک بر اقطار عرض آسمان
این صفتها چون نجوم معنوی است
دانک بر چرخ معانی مستوی است
خوب‌رویان آینهٔ خوبی او
عشق ایشان عکس مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خد و خال
دایما در آب کی ماند خیال
جمله تصویرات عکس آب جوست
چون بمالی چشم خود خود جمله اوست
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه‌آفرین
فانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را
گم کنی هم متن و هم دیباجه ر
خاک پای انسانهای روشن ضمیر –علی سعیدی

با دیگران به اشتراک بگذارید: