مکتب جغرافیای انتقادی / محسن افخمی

نگام، سیاسی_ مکتب جغرافیای انتقادی

نظریه ی انتقادی مکتب فرانکفورت، روی جنبه های انسانگرایی مارکسیستی با افزودن عوامل روانشناسی اجتماعی تاکید می کند، جغرافیای انتقادی، با تاثیر پذیری از نظریه ی انتقادی، تخریب محیط طبیعی و زندگی پر درد و رنج انسانی را حاصل سرمایه داری مدرن، گردش مداری سرمایه و اهرمهای چندگانه ی قدرت می داند که با سلطه ی تکنولوژی، راه تاراج بی امان طبیعت و منابع طبیعی را در پیش گرفته است، از دیدگاه جغرافیای انتقادی استثمار طبیعت، زمینه استثمار انسان را فراهم ساخته است.

مکتب فرانکفورت

در سال ۱۹۲۳ در شهر فرانکفورت گروهی از اندیشه پردازان آسمان، یک موسسه اجتماعی تاسیس کردند که بعدا به عنوان مکتب فرانکفورت معروف گردید، با حاکمیت نازیها در آلمان، مکتب فرانکفورت ابتدا به شهر ژنو و سپس در ۱۹۳۵ میلادی با مهاجرت اعضاء مشهور آن به آمریکا، به شهر نیویورک نقل مکان کرد. این مکتب در ۱۹۵۳ بار دیگر فعالیت های علمی خود را در شهر فرانکفورت آغاز نمود.

نطریه ی انتقادی بر اساس تفکرات پیشگامان مکتب فرانکفورت شکل گرفت که گاهی از آن به عنوان مارکسیسم غربی یا نئومارکسیسم نام می برند، این نوع مارکسیسم در تقابل با مارکسیسم جزمی_ مارکسیسم روسی قرار می گیرد.

پیشگامان نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت که در تحلیل پدیده های جغرافیایی در دیدگاه ها و نظریه های جغرافی دانان تاثیر گزار بودند، عبارتند از ماکس هورکهاید(۱۹۷۳_۱۸۹۵) تئودور آرورنو(۱۹۶۹_۱۹۰۳) هربرت مارکوزه(۱۹۷۳_۱۸۹۸) هلبرت بنجامین(۱۹۴۰_۱۸۹۰) و بالاخره یورگن هابرماس که از نظریه پردازان برجسته زمان ما می باشد.

نظریه های انتقادی مکتب فرانکفورت

مکتب فرانکفورت از همان ابتدا به انتقاد از مارکسیسم جزمی می پردازد و خودکامگی و تمامیت خواهی جوامع صنعتی را حاصل تسلط عقلانیت ابزاری می داند. تحلیل انتقادی از جنبش روشنگری ارائه می دهد، تسلط تفکر و عمل وابسته به این جنبش را ارزیابی می کند، با پاره ای از اصول اثبات گرایی قرن بیستم به مخالفت بر می خیزد و در نهایت به عقلانیت ابزاری، انتقادی وارد می سازد.

مکتب فرانکفورت معتقد است که جامعه ی خردورز، جامعه ای است که ما (همگی) در جهت دگرگون سازی و خلق محیط جدیدمان مشارکت داشته باشیم. اولین شرط خلق این دنیای جدید، این است که ما باید از شرایط موجودمان انتقاد کنیم، جامعه ای که گروهایی از مردم را از شرکت در فعالیت های اقتصادی و سیاسی محروم کند و یا به طور نظام مند، گروه هایی از مردم را فاقد قدرت نماید، از دیدگاه نظریه ی انتقادی، یک جامعه ی خردستیز خواهد بود. این مکتب روی جایگاه (حوزه ی عمومی) بسیار تاکید می کند.

نظریه ی انتقادی مکتب فرانکفورت هر چند که مارکسیسم جزمی را قبول ندارد و گاهی زیربنا را به روبنا می کشد و حتی به عوامل غیر مادی مثل عوامل فرهنگی و ذهنی تاکید می کند، اما باز هم جبر اقتصادی را تا حدود زیادی می پذیرد.

به طور کلی، نظریه ی انتقادی مکتب فرانکفورت به دیدگاه اقتصادی تک بعدی مارکس انتقاد می کند و پیودند مارکسیسم و فرویدیسم را لازم می شمرد، ( هیچ فردی ذاتا خوب یا بد نیست) و آن دو را در یک کل و با یک کلیت می داند. این مکتب، هم با سرمایه داری مخالف است و هم با سوسیالیسم نوع روسی، در واقع می خواهد از دیدگاه هگل، مارکس را مطالعه کند.

هورکهایمر و آدورنو در معروفترین اثرشان با نام ( دیالیکتیک روشنگری)، طرف سیاه مدرنیته یعنی هزینه ها و زیان های تکنولوژی پیشرفته، جامعه صنعتی و شیوه تسلط اندیشه ها و رفتار جنبش روشنگری را مورد مطالعه قرار می دهند.

برای هورکهایمر و آدورنو دنیای روشنگری، پیروزی سیه روزی را در پهنه ی جهان پراکنده ساخته است. به سخن روشن، پی آمد مدرنیته که حجت عقلی را اساس هر تفکری می داند، زیان های بسیاری را بر جامعه ی انسانی و غیر انسانی وارد ساخته است. این دو نظریه پرداز اضافه می کنند که انسان ها به طور کامل از یکدیگر و از محیط بیگانه گشته اند و تسلط بر طبیعت و تخریب آن، تسلط و بهره کشی از جوامع انسانی را به همراه داشته است.

_از نظر دیوید هلد، نظریه ی انتقادی دارای سه لایه ی رویکردی است:

_در زمینه ی تولید و مبادله ی کالا، اندیشه ای نزیک به اندیشه ی مارکس را مطرح می کند.

_نظریه ی انتقادی به میان رشته ای ساختن تحقیقات، تاکید می گذارد.

_این نظریه در مسیر نقش محوری عمل، در تحقیق پذیری نهایی نظریه ها حرکت می کند.