دوره آخر الزمونه آدم نمی تونه باباشو بندازه زندون / حسین فرزین

براستی که دوره ی آخر الزمانه. البته مانده ام که چرا پیش بینی اون بابا درست از کار در نیومد و دنیا به پایان نرسید. یک احتمالش اینه که قرار بود من این خط خطی ها را انجام بدم و بعد هر اتفاقی می خواد بیفتد، بیفته. جمله ی بالا رو یک بابایی که حدود پنجاه سالی داشت، اما قیافش به هفتاد ساله ها می خورد بیان داشت. گفتم چطور؟ گفت: آقا زن و بچه هام با هم ساختن و من رو انداختن زندون، هیچ کدومشون به حرفم گوش نمی دن، نه دخترام، نه پسرام، همه طرفدار مادرشونن. بهم تهمت زدن و بعد سفارش کردن که اگر زمین فلان جا و خانه ی بهمدان جا رو به ناممان بکنی میایم رضایت می دیم.
آخه شما بگو این حقه؟ این درسته؟ اینه جواب خوبی هایی رو که انجام دادم؟ سری تکان می دهم و او که گوش مفتی گیر آورده، ادامه می ده که: بابا من به عنوان پدر گفتم که، دختر نباید بدون اجازه ی ما ازدواج کنه، باید فرد مورد نظر شناسایی بشه، دروغ گفتم؟ گوش نکردن. نتیجشم این شد که بابای پسره که آدم شارلاتانیه دخترمو برای پسرش گرفته با زنم سر و سری داره و نگاه اصلیش به دختر دوممه. بعد برای من پاپوش درست کردن و منو انداختن زندون، حالا من چکار کنم؟ چه طوری زنم حفظ کنم؟ چطوری دخترمو از دست این مرتیکه نجات بدم؟
گفتم وقتی که اونا نمی خوان نجات پیدا کنن تو چرا زور می زنی؟ نگاهی به من کرد و گفت: ای آقا زنمه، دخترمه، ناموسمه. گفتم: پسرات چی؟ گفت: غیرت ندارن. مردتیکه اونارو کشونده به سمت مواد و قاچاق و خودش دست زده به بی ناموسی.
مانده ام که به او چه بگویم تا دردی از درد هایش آرام بگیرد. گفتم: خدا کارش درسته، خودش کمک می کنه، مگه نه این که دنیا دار مکافاته و به هر دست بدی از همون دست می گیری، بلکه بیشتر؟!.
کمی آرام می شود. سرش رو به آسمان می رود. اشک بر پهنای صورتش سرازیر می شود. چیز هایی نجوا می کند که نمی شنوم او را به حال خود رها می کنم و می روم.
فکر می کنم ما را چه شده است؟! چرا این گونه شده ایم؟ راستی مبلغان دینی و مرشدان جامعه چرا کاری صورت نمی دهند؟! چرا حرکتی صورت نمی پذیرد؟! آنان که به زور داغ و درفش قصد داشتند و دارند مردمان را به بهشت ببرند، آیا این بلایا را نمی بینند؟! چرا توجهی نیست؟! پوزخندی می زنم و با خودم می گویم، اربابان فرهنگ و دین این مقوله را رها نموده و به سمت سیاست و ریاست و صدارت رفته اند. دین، فرهنگ و اجتماع رها شده است. لذا جامعه ای که از خدا تهی شد یا از فرهنگ تهی شد، سرنوشت بهتری ندارد. هر چند که بوق های متعدد تبلیغاتی حاکمان جامعه، به دروغ چهره ای دیگر از مُلک و ملت به نمایش می گذارند.
با جمله ای از سهراب سپهری کلامم را به پایان می برم و به آقایان و خانم های مسئول و خودمان می گویم که: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
@yaddashtzendan
اهورا”حسین”فرزین