نقش تعیین کننده محمد رضا شاه در ظهور بنیادگرایان اسلامی در دهه ۱۹۷۰ / محمد سهیمی

 

مقدمه

از آغاز دوران ریاست جمهوری آقای دانالد ترامپ، بخش فارسی‌ دستگاه تبلیغاتی آمریکا، یعنی‌ صدای آمریکا، رادیو فردا، و غیره سخت مشغول تبلیغ برای رضا پهلوی بوده است. خانم ستاره درخشش، مدیر بخش فارسی‌ صدای آمریکا، شرکت تقریبا همه کسانیکه با سیاست‌های آمریکا درباره ایران و خاورمیانه مخالف هستند، و همچنین حامیان اصلاح طلبان و دیگر گروه‌های طرفدار مبارزه مسالمت آمیز در داخل کشور بدون مداخله خارجی‌، را بطور غیر رسمی‌ ممنوع نمود. ایشان خود با رضا پهلوی مصاحبه مفصلی داشت؛ با بدنام‌ترین چهره‌های سیاسی آمریکا از قبیل جان بولتون، الیوت آبرامز، و دلال اسلحه برای ایران در دهه ۱۹۸۰، یعنی‌ مایکل لدین، نیز گفتگو نمود، و مستقیم و غیر مستقیم به تبلیغ درباره خاندان سلطنت پرداخت. در همین حال تلویزیون سلطنت طلب “من و تو” شب و روز مشغول تبلیغ برای رضا پهلوی است، و “کیهان لندن” هر روز هذیان‌های سیاسی راجع به خاندان پهلوی را منتشر می‌کند. همزمان، جنایاتی که در ۴۰ سال گذشته در ایران اتفاق افتاده، و ظلم بی‌ حدی که به مردم ما شده است تجدید نظر طلبان تاریخ را تشویق نموده است که به نوشتن دوباره تاریخ بپردازند، و تلاش کنند که برای دیکتاتوری سیاه محمد رضا شاه پس از کودتای آمریکایی-انگلیسی‌ ۱۳۳۲ به قول یک روزنامه نگار محقق و مدافع حقوق بشر کشور “دوران طلایی” بسازند، تا نشان دهند که “ژ‌ن‌های برتر” او به فرزندش رضا پهلوی، که صریحاً اعلام نموده است که برای بازگشت به قدرت کمک دشمنان ایران، اسرائیل و عربستان را قبول خواهد نمود، منتقل شده اند.

بقایای سلطنت طلبان، بخصوص صهیونیست‌های سلطنت طلب ایرانی‌، ‌همیشه ادعا میکنند که “مدرن” و “سکولار” هستند [اگر واقعا بدانند که معانی‌ مدرنیته و سکولاریسم چیست، که نگارنده شّک دارد]. یک خصوصیت دیگر آنها نیز اسلام– و مسلمان—ستیزی است، و به همین دلیل حامی‌ آقای ترامپ ضدّ مسلمانان و ضدّ اسلام هستند، و نژاد پرستی، مهاجر ستیزی، خصومت با زحمت کشان، و فرهنگ ارتجاعی و زن-ستیز او را ندیده میگیرند. ادعای دیگر آنها این است که انقلاب ۱۳۵۷ اسلام سیاسی را زنده نمود، و در نتیجه تروریسم به اصطلاح اسلامی کنونی ریشه در انقلاب ۱۳۵۷ دارد. شکی نیست که انقلاب ۱۳۵۷ نقش مهمی‌ در احیای اسلام سیاسی داشت، ولی‌ آیا این انقلاب ایران بود که اسلام سیاسی را در منطقه احیا نمود، و قبل از انقلاب اینچنین اسلامی وجود نداشت؟ هدف این مقالهٔ این است که نشان دهد، مستقل از اینکه اولین “جمهوری اسلامی” دنیا در ۱۹۷۷ توسط کودتای آمریکایی ژنرال محمد ضیا الحق در پاکستان تأسیس شد که نقش مهمی‌ در جنگ به اصطلاح مجاهدین با شوروی در افغانستان داشت، محمد رضا شاه و رژیم او، همچون پاکستان و عربستان سعودی، نقش مهمی‌ در آغاز و تقویت بنیاد گرایان اسلامی در دهه ۱۹۷۰ داشتند، با این هدف که از گسترش کمونیسم در آسیای جنوب غربی، بخصوص افغانستان، جلو گیری کنند. در حقیقت، همانطور که در دنباله شرح داده میشود، محمد رضا شاه “پدر” واقعی‌ به اصطلاح مجاهدین افغانی بود.

کودتای افغانستان و نقش تعیین کننده شاه در ظهور بنیادگرایان اسلامی

در ۲۶ تیر ۱۳۵۲ [۱۷ جولای ۱۹۷۳] سپهبد محمد داود خان، فرمانده نیروی زمینی‌ افغانستان، به همراه ارتشبد عبدالکریم مستغنی فرمانده نیروهای مسلح کودتا کردند و رژیم پادشاهی انکشور و دولت محمد ظاهر شاه را سرنگون نمودند، و نظام جمهوریت را در افغانستان بنیانگذاری نمودند. داود خان پسر عموی ظاهر شاه، همسر خواهر او، و نخست وزیر افغانستان از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ بود. ایشان سوسیالیست بود، و اگرچه حزب کمونیست افغانستان که طرفدار شوروی بود با برخی‌ از اقدامات داود خان مخالف بود، دولت جدید شامل بسیاری از اعضای آن حزب بود [داود خان در ۲۸ آوریل ۱۹۷۸ در یک کودتا به رهبری حزب کمونیست سرنگون و به همراه بسیار از اعضای خانواده خود کشته شد]. داود خان بعد از رسیدن به قدرت برنامه‌های اصلاحی‌ را به اجرا گذشت، درهای جامعه را بر روی زنان باز نمود، و اقدامات مفید دیگری نیز انجام داد. ولی‌ چون تمایلات سوسیالیستی داشت، و حزب کمونیست افغانستان نیز در آن کشور نیرومند شده بود و در دولت نیز حضور داشت، آمریکا به همراه دو متحد خود در منطقه، یعنی‌ رژیم محمد رضا شاه و دولت ذوالفقار علی‌ بوتو، نخست وزیر پاکستان، تصمیم به تضعیف و در نهایت سرنگونی آن گرفت. برای رسیدن به این هدف، تصمیم گرفته شده بود که نیروهای اسلامی بنیاد گرا را تعلیم داده، مسلح کنند، و به داخل افغانستان بفرستند.

در ملاقات خود با جیمز شلسینجر وزیر دفاع آمریکا در ۲ مرداد ۱۳۵۲ [۲۴ جولای ۱۹۷۳]، یعنی‌ فقط یک هفته پس از کودتای افغانستان، شاه به ایشان گفت [جلد ۲۷، صفحه ۸۳، سند شماره ۲۴] که ایران “باید شرق [کشور] را با جنگنده پوشش دهد،” که البته مقصود افغانستان بود. از آن زمان، رژیم محمد رضا شاه مداخله خود در امور داخلی‌ افغانستان را آغاز نمود. برای افزایش نفوذ آمریکا و ایران در افغانستان و مقابله با نفوذ شوروی شاه به دولت کابل پیشنهاد کمک برای توسعه و استحکام امنیت آن داد. ولی‌ چیزی که دولت چپگرای افغانستان نمی‌دانست این بود که همزمان رژیم شاه و ساواک با همکاری سرویس جاسوسی ارتش پاکستان، Inter-services Intelligenceیا ISI و سازمان سیا به آموزش بنیاد گرایان اسلامی پرداختند و آنها را روانه افغانستان میکردند تا آن کشور را بی‌ ثبات کنند. هنری کیسینجر، که در آن زمان مشاور امور امنیت ملی‌ پرزیدنت ریچارد نیکسون بود، و اندکی‌ بعد، در سپتامبر ۱۹۷۳، وزیر خارجه آمریکا شد، از دستکم ۱۹۵۵ معتقد بود که کنترل افغانستان برای دفاع از پاکستان در برابر شوروی و چین لازم است، و بنا بر این اینکه شاه در افغانستان مداخله کند جای تعجّب نداشت.

در صفحات ۱۵ و ۱۶ کتاب خود،Out of Afghanistan: The Inside Story of the Soviet Withdrawalآقایان دیگو کردووز (۲۰۱۴-۱۹۳۵)، دیپلمات اهل اکوادر که در دهه ۱۹۸۰ یکی‌ از معاونین دبیر کّل سازمان ملل بود و در مذاکرات برای خروج نیروهای شوروی از افغانستان نقش مهمی‌ داشت، و سلیگ هریسون (۲۰۱۶-۱۹۲۷)، پژوهشگر برجسته مسائل افغانستان و روزنامه نگار، چنین نوشتند:

“از ۱۹۷۴ شاه کوشش مصممانه‌ای را برای آوردن کابل به درون یک دایره اقتصادی-امنیتی منطقه با مرکزیت تهران که طرفدار غرب بود آغاز نمود که شامل پاکستان، کشور‌های منطقه خلیج فارس، و هند میشد. آمریکا این کوشش‌ها از طرف شاه را، که شریک منطقه‌ای آن بود، فعالانه تشویق میکرد شاه یک وام ۴۰ میلیون دلاری، اولین قسط از ۲ میلیارد دلار که ایران به افغانستان قول داده بود، را در اختیار آن کشور قرار داد. از طرف دیگر، ساواک و سازمان سیا دست در دست یکدیگر با گروه‌های اسلامی بنیاد گرای افغان که نگاه شوروی– ستیز آنها‌را قبول داشتند، همکاری میکردند. گروه‌های افغانی با اخوان المسلمین در مصر و یک گروه وهابی در عربستان سعودی روابط نزدیکی‌ داشتند. بعد از بالا رفتن قیمت نفت [در ۱۹۷۳] و سود‌های سرشار نفت، گروه‌های ثروتمند بنیاد گرای عرب با حساب‌های بانکی بزرگ [نیز] در صحنه افغانستان ظاهر شدند. مانند ساواک، این گروه‌های عرب خبر چین‌هایی‌ را [در میا‌‌ن مردم افغانستان] استخدام کرده بودند تا کمونیست‌هایی‌ را که در دولت افغانستان کار میکردند شناسایی کنند. از یک طرف تهران کمک‌های خود به داوود خان را بعنوان اهرمی برای فشار بر او برای اخراج کمونیست‌ها از دولت استفاده میکرد. از طرف دیگر، ساواک اسلحه ها، تجهیزات ارتباطات، و کمک‌های دیگر آمریکا را به میلیشیا‌های [اسلامی] ضدّ دولت داوود خان میداد. قسمتی‌ از این کمک ها‌را ایران مستقیماً به قبائل افغان در غرب آن کشور میداد، و قسمتی‌ دیگر را از طریق پاکستان به گروه‌های زیرزمینی بنیاد گرای افغانی می‌رساند.”

آقای هریسون، که با آقای فریدون هویدا سفیر آن زمان ایران در سازمان ملل صحبت کرده بود و می‌نویسند که آقای هویدا بود که مداخله ساواک در افغانستان را با غرور بعنوان نمونه همکاری ایران و آمریکا، برای ایشان نقل کرده بود، در فصل اول همان کتاب می‌نویسند، “ماموران پاکستان، ساواک، و سازمان سیا همگی‌ در کودتا‌های شکست خورده بنیاد گرایان افغانستان در سال‌های ۱۹۷۳ و ۱۹۷۴ شرکت داشتند، که این تلاش‌ها پایه‌ای برای [جنبش های] جهادی دهه ۱۹۸۰ شد.”

آنچه که بعنوان تاریخچه رسمی‌ مداخله آمریکا در افغانستان گفته میشود این است که پرزیدنت جیمی کارتر و مشاور امور امنیت ملی‌ ایشان، آقای زبیگبیو برززینسکی در تابستان ۱۹۷۹، شش ماه قبل از هجوم ارتش شوروی به افغانستان، تصمیم گرفتند که با مسلح نمودن به اصطلاح “مجاهدین” افغانی ویتنامی برای شوروی درست کنند، که منجر به جنگ ده ساله افقاننستان در دهه ۱۹۸۰ شد. ولی‌ در حقیقت این محمد رضا شاه بود که با حمایت پرزیدنت ریچارد نیکسون، جانشین او پرزیدنت جرالد فورد، و وزیر خارجه هردو، یعنی‌ هنری کیسینجر، حمایت از به اصطلاح “مجاهدین” افغانی، که همگی‌ یا از نوع اخوان المسلمین و یا وهابی بودند، را آغاز نمود. پرزیدنت کارتر و برززینسکی کار محمد رضا شاه را در تابستان ۱۹۷۹ از سر گرفتند، چون خود شاه توسط انقلاب در فوریه ۱۹۷۹ سرنگون شده بود. در حقیقت، بدلیل آغاز جنبش انقلابی‌، ساواک عملیات خود برای کمک به بنیاد گرایان افغانی را در تابستان ۱۹۷۸ متوقف نمود؛ جنبش انقلابی‌ دیگر وقتی‌ برای ساواک برای آنگونه عملیات باقی‌ نگذارده بود. برززینسکی، “جدّ” القاعده و طالبان، و پدر خوانده به اصطلاح مجاهدین — پدر واقعی‌ آنها محمد رضا شاه بود — در ۲۶ ماه مه‌ ۲۰۱۷ در سنّ ۸۹ سالگی درگذشت. این ویدیو کلیپ را که برززینسکی را در مرز افغانستان در تابستان ۱۹۷۹ همراه با رهبران به اصطلاح “مجاهدین” افغان نشان میدهد تماشا کنید.

محمد رضا شاه و امام موسی‌ صدر

امام موسی‌ صدر، که متولد ۱۳۰۷ در ‌قم بودند، ولی‌ تاریخ مرگ ایشان هنوز دقیقا روشن نیست، یک روحانی معتدل و تحصیل‌کرده‌ بودند. ایشان علاوه بر تحصیلات حوزوی، اولین روحانی فارغ التحصیل دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۲ بودند که در رشته اقتصاد تحصیل کرده بودند. ایشان در سال ۱۳۳۸ به لبنان رفتند تا رهبری جامعه شیعی آنجا را بر عهده گیرند. ایشان همچنین نقش مهمی‌ در گفتگوی بین همه ادیان لبنان، اسلام، مسیحیان مارونی، و دروز‌ها داشتند. تأسیس “کمیته دفاع از جنوب” لبنان نیز از خدمات ایشان به لبنان بود تا مانع حملات اسرائیل به آن کشور شوند.

امام موسی‌ صدر در ۹ شهریور ۱۳۵۷ به دعوت آقای معمر قذافی برای مناظره و بحث با مرحوم آیت‌الله سید محمد بهشتی‌ به لیبی‌ رفت. این دعوت از مدت‌ها پیش صورت گرفته بود، ولی‌ زمانیکه امام موسی‌ صدر به لیبی‌ رفتند، انقلاب در حال شتاب گیری بود، و آیت‌الله بهشتی‌ به لیبی‌ نرفتند. نگارنده در یک مقالهٔ قبلی‌ درباره نقش آیت‌الله بهشتی‌ درباره متقاعد کردن قذافی برای جلوگیری از خروج امام موسی‌ صدر این لیبی‌ به تفصیل گزارش داد، که سرانجام به مرگ احتمالی‌ ایشان دو سال بعد منجر شد.

در سال ۲۰۱۶ آقای اندرو اسکات کوپر کتابی به نام “سقوط بهشت“، The Fall of Heaven, درباره شاه منتشر کرد. کتاب در مدح و ستایش شاه بود، و مورد انتقاد شدید قرار گرفت. ولی‌ کتاب به یک نکته مهم اشاره می‌کند که در صورت صحت جنبه دیگری از افکار شاه را درباره اسلام و روحانیون به نمایش میگذارد. بر طبق ادعای کتاب، اگرچه امام موسی‌ صدر در ظاهر روابط حسنه‌ای با آیت‌الله روح الله خمینی داشت، ولی‌ در پشت پرده با تندروی‌های او مخالف بود. بنا بر ادعای کتاب، با آغاز انقلاب ایران امام موسی‌ صدر هشدار‌های محرمانه‌ای را برای شاه درباره سخنرانی‌های ضدّ حکومتی آقای خمینی در نجف داده بود، و آماده گفتگو با شاه بود، و شاه نیز مایل بود که ایشان به ایران بازگردد، چون در بحبوحه انقلاب وجود شخصی‌ با اعتبار امام موسی‌ صدر که بتواند در برابر آقای خمینی باشد برای او هم مفید بود. در ماه جولای ۱۹۷۸، زمانیکه واضح شده بود تظاهرات بر ضدّ شاه به آسانی خاتمه نخواهند یافت، امام موسی صدر در پیامی محرمانه به شاه به او پیشنهاد کرد که با آیت‌الله خمینی از طرف شاه مذاکره کند. با وجودی که شاه پاسپورت ایرانی‌ امام موسی‌ صدر را از او گرفته بود، چون ایشان را برای تعلیم نظامی مخالفین خود در لبنان تا حدی مقصر میشناخت، با این کار موافقت کرد، و همچنین قرار شد که نماینده‌ای از طرف شاه با امام موسی‌ صدر در آلمان [غربی] ملاقات کند، ولی‌ به دلیل مسافرت ایشان به لیبی‌ و ناپدید شدن، این ملاقات هرگز صورت نگرفت. آنچه که این کتاب درباره رقابت امام موسی‌ صدر با آیت‌الله خمینی می‌نویسد، با مقالهٔ قبلی‌ نگارنده درباره نقش احتمالی‌ آیت‌الله سید محمد بهشتی‌ در زندانی شدن امام موسی‌ صدر در لیبی‌ توافق کامل دارد.

شاه در پایان عمر خود در مصر زندگی‌ میکرد. کتاب آقای کوپر میگوید که انور سادات رئیس جمهور مصر و دوست و متحد نزدیک شاه، به او گزارش میدهد که دستگاه جاسوسی مصر به او گفته اند که ماموران آقای قذافی پس از کشتن امام موسی‌ صدر جسد او را در یک جعبه قرار داده و آنرا در بتون پوشانده، و از یک هلی‌کوپتر به دریای مدیترانه انداختند. شاه با شدن این خبر بسیار ناراحت شد، و “۱۰ دقیقه بر روی صندلی خود نشسته بود [و حرفی‌ نمیزد. ] ”

کلام پایانی

تاریخ بوسیله مورخان روایت می شود. روایت ها براساس اسناد شکل میگیرند. هر مورخی عکسی از جنگل واقعیت می اندازد. هیچ عکسی تمام جنگل را نشان نمی دهد. اسناد جدید موجودات جدیدی را در پیش عکاس نمایان می کنند. این تصاویر جدید روایت های قبلی را دگرگون می کنند. همیشه باید به انتظار اسناد جدیدتری نشست. مورخ ایدئولوگ نیست، یا نباید باشد، که از قبل تصمیم گرفته باشد و تاریخ را برای مقاصد سیاستمداران جعل کند.

نگارنده وظیفه خودرا روشنگری پیرامون اسناد جدید درباره یک واقعیت تاریخی میداند. نگارنده ادعا ندارد که حقیقت را بطور کامل کشف کرده است، بلکه یک پنجره جدید را باز می‌کند که خوانندگان گرامی‌ میتوانند از آن دریچه به یک موضوع تاریخی‌ نگاه کنند، البته اگر این اسناد حقیقت داشته باشند. نگارنده برای منافع اسرائیل و عربستان تاریخ جعل نمیکند تا بنیامین نتانیاهو وشاه سلمان را خوش آید، بلکه اسناد احتمالی را در برابر خواننده قرار میدهد تا همه بدان دسترسی داشته باشند و صحت و سقم آن را بکاوند.

همانطور که نگارنده در یک مقالهٔ قبلی‌ درباره شاه بحث نمود، با حکومت و شخصیت محمد رضا شاه باید بطور واقعی‌ برخورد نمود، تا تاریخ واقعی‌ نوشته شود. حکومت او و حکومت پدر او هر دو حکومت‌های کودتایی با حمایت غرب بودند. هردو، با وجود خدمات چندی به کشور، دیکتاتور‌های مطلق بودند. رضا شاه دستاورد‌های سیاسی انقلاب با شکوه مشروطیت را نابود نمود، و محمد رضا شاه فضای سیاسی نسبتا باز ۱۳۳۲-۱۳۲۰ و دولت دمکراتیک زنده یاد دکتر محمد مصدق را. اسناد ارائه شده در این مقالهٔ نشان میدهند که شاه، علاوه بر ایجاد خلأ سیاسی عظیم در ایران در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ که در طّی آن همه نیروهای چپ، ملی‌ گرا، و مذهبی‌ معتدل را سرکوب کرد که باعث شد رهبری انقلاب را روحانیون در دست گیرند، با حمایت از نیروهای ارتجاعی و رادیکال اسلامی افغانستان در حقیقت پدر واقعی‌ نیروهای جهادی در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بود.