آخوندک!! ، یادداشت های زندان “۹۲تا ۹۴” / نوشته ی اهورا”حسین”فرزین

 

پیشانیش بر اثر کثرت سجده یا داغ نمودن با مهر، پینه بسته است، ریش نسبتا بلندی صورتش را پوشانیده است. قدی متوسط دارد، کمی نیز چاق است. بی قواره نیست. اسمش قاسم است اما همه او را شیخ صدا می زنند و من با طنزی گزنده او را آیت الله العظمی فی السماوات و العرضین می نامم. او خودش را چنین معرفی می کند:
در خانواده ای مذهبی بدنیا آمده ام، پنج خواهر و برادر هستیم، من فرزند چهارم هستم، پدرم خادم امام رضا (ع) است و منزل مسکونی پدرم که در آن جا بدنیا آمدم، در مشهد بین چهار راه لشکر و چهار راه بی سیم است، خیابانکی به نام بهار. در آن جا رشد و نمو کردم. برادرانم هر کدام در شرکتی فعال هستند و زندگی بدی ندارند. من از همان ابتدایی که خودم را شناختم آرزو های بزرگی داشتم، و برای رسیدن به این آرزو ها بدنبال راه های سهل و آسان بودم تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم و آن را رها نموده، بنا به خواست پدرم، در یک مکانیکی مشغول به کار شدم، کاری که هیچ وقت از آن خوشم نیامد، هنوز هم که هنوز است، از بوی گازوئیل و بنزین حالم بد می شود. هر طور بود چند سالی را پشت سر گذاشتم، تا به سن سربازی رسیدم، اقدام نمودم برای رفتن به خدمت و این در حالی بود که برادر بزرگترم نیز سرباز بود، با پیگیری های او و پدرم، شش ماهی بیشتر خدمت نکردم و معاف او شدم از سربازی بازگشته، جذب یک شرکت ابزار آلات شدم و راننده ی جرثقیل، پشتکارم خوب بود، مسئولان شرکت دوستم داشتند و من نیز به کارم علاقه مند بودم، اما آرزوهایم دست از سرم بر نمی داشتند. رسیدن به رویاهایم با این کاری که داشتم محال به نظر می رسید. به سن ازدواج رسیده بودم. دختری از یک خانواده ی مذهبی را به عقد خود در آوردم. پدرش روحانی بود و خودش دختری اهل، بساز و همراه.
یکی دو سالی گذشت، هم چنان در شرکت فعال بودم. در همین حال، فردی افغانی همیشه برای خرید ضایعات فلزات کارخانه، به محل کارم مراجعه می کرد و من چون ضایعات را با جرثقیل به روی وسیله ی نقلیه او قرا می دادم، زمینه ی دوستیمان فراهم شد. با توصیه ی او که می توانم از طریق فروش ضایعات پول بیشتری در بیاورم، با او همراه شدم، ابتدا از کارخانه مرخصی گرفتم و بعد محل کارم را ترک کردم، با این که همسرم می گفت این آب باریکه را ترک نکنم ولی او را راضی کردم که که این کار جدید برایمان بهتر است. در آمدم بد نبود، من که در کارخانه حداکثر ماهی سیصد هزار تومان دریافتی داشتم، حالا به کمتر از چهل، پنجاه هزار تومان درروز قانع نبودم. وضع زندگیمان بهتر و بهتر شد.
با توجه به روحانی بودن پدر همسرم، ناخودآگاه و ناخواسته پایم به حوزه و محل درس طلاب باز شد. دوستانی از میان آنان یافتم و در تلاش بودم که چیز هایی از آنان بیاموزم، مسائل اولیه ی احکام و… . شاید بپرسید که چه نیازی به فراگیری این مسائل داشتم، صادقانه باید عرض کنم که به این فکر رسیده بودم که با پوشیدن لباس روحانیت می توانم به آرزوهایم برسم. فراگیری دروس حوزه برایم مهم نبود، اما همین که بتوانم مثل آنان صحبت کنم و کلمات قلنبه، سلنبه بگویم و مخاطبانم باور کنند که آخوند هستم برایم کافی بود.
دور از چشم خانواده ام (پدر و مادرم) برای خودم یک دست لباس روحانیت تهیه کردم؛ وقتی آن را پوشیدم و خود را در مقابل آینه مشاهده نمودم، هیچ چیز از یک آخوند کم نداشتم. ریشم به اندازه ی کفایت بود، آرایش موهای سرم نیز کپی برداری شده از نمونه های طلبه های حوزه بود. اما آن چه رنجم می داد پیشانیم بود، چراکه اثرات کثرت سجده در آن دیده نمی شد، راه حل آن هم ساده بود، از بعضی از دوستان فرا گرفتم. گذاشتن مهر بر پیشانی یا قرار دادن پیشانی بر مهر داغ، گاهی نیز استفاده از قاشقی که حرارت دیده بود نیز کارساز بود، هر چند که اوایل رنج آور و درد ناک بود، اما در نهایت با موفقیت این امر به سرانجام رسید. حالا شده بودم یک آخوند کامل.
با همراهی آن دوست افغان یک نیسان وانت خریداری کردم و گاهی کارم شده بود، حمل بار از مشهد به مرز دوغارون افغانستان، سیب زمینی، میوه، انواع تره بار و گاهی خشکبار. در تمامی سفرهایم، لباس آخوندم نیز در کنارم بر روی صندلی دیده می شد، پلیس ها همه مرا شیخی می دانستند که از راه زحمت کشی پول در می آورم و از راه دین ارتزاق نمی کنم، لذا محبوبیتی هم بین ماموران و پلیس ها داشتم.
روز ها می گذشت، تا این که متوجه تماس دوست افغانیم با دوستش در افغانستان شدم و در نهایت متوجه شدم که آن چه او بدست می آورد از راه فقط فروش ضایعات نیست. بلکه در این میانه، حمل مواد نیز کار اصلی اوست، با کمی فکر دریافتم که بهترین راه رسیدن به آرزو هایم، استفاده از این راه است. موضوع را با دوستم در میان گذاشتم و اعلام آمادگی کردم. او نیز با دوستش صحبت کرد و قرارمان را گذاشتیم. اولین دیدارمان در مرز دوغان بود، او که مرا دید، شوکه شد چون تصور نمی کرد فردی را با این شکل و قیافه ببیند، خدا را شکر می کنم که لباس روحانیت به تنم نبود وگرنه که برای همیشه از من فرار می کرد. خلاصه آن سری به من موادی نداد و در دفعه بعدی با سفارش دوستم و توضیح خودم بالاخره راضی شد تا برای حمل، مواد در اختیار من قرار دهد. شدم حمل کننده ی مواد مخدر و بطور خاص کریستال، ده ها کیلو مواد وارد کشور کردم، اگر نگویم صد ها کیلو. آن چه این امر را برایم سهل کرده بود، لباس آخوندی بود.
جالب است این نکته را هم یاد آور شوم که بار ها شده بود که موقع نماز به پاسگاه مرزی می رسیدم و مجموعه ی نیرو های مرز که از کمبود روحانی رنج می بردند، نماز را به امامت من بجا می آوردند و از رهنمود های من سود می جستند. علاقه زیادی از طرف آنان نسبت به من ابراز می شد، آن ها هیچ اخوندی را ندیده بودند که برای کسب روزیش کار کند، هر آن چه را که دیده بودند، بدنبال کسب مال و اموال و گرفتن پول بیشتر بودند، و من شاید تنها کسی بودم که به گونه ای دیگر عمل می کردم و همین باعث شده بود که ستاره شوم. بار ها شده بود که سربازان حتی افسران از آخوندهایی برایم می گفتند که حرفشان از چند روز حضور در پاسگاه مرزی و بجا آوردن نماز، خرید وسایل قاچاق و لوازم زندگی بود که ازآن طرف مرز می آمد. من با این که در ظاهر کار آنان را تقبیح می کردم، اما در دلم به سادگی آنان می خندیدم و با خود می گفتم اگر اینان بدانند که من هر بار که می روم و می آیم، چندین کیلو مواد مخدر، آن هم کریستال با خود حمل می کنم چه خواهند کرد.
روزگار می گذشت، حال دو فرزند داشتم، دو پسر. آرزوهای من یکی یکی برآورده می شد، زندگی خوبی سامان داده بودم، همسرم که در ابتدا از در مخالفت با من در آمده بود، بعد همراهم شد، طلا هایی که برایش می خریدم چشمانش را پر کرده بود، دیگر نق نمی زد. خانواده ی پدری او و من از این که من فعالانه کار می کنم و روز به روز زندگیم بهتر می شد، خوشحال بودند. اما نمی دانستند این وضعیت از چه نوع درآمدی شکل گرفته و می گیرد.
از آن جا که آورده اند، هر آغازی پایانی دارد و در مثلی مشهور بیان کرده اند که؛ یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر بدستی ملخک. سرانجام من هم گرفتار شدم با سه کیلو کریستال، گویا ماشینم از قبل لو رفته بود، در حالی گرفتار شدم که مواد زیر عمامه ام بود، بدست کسانی گرفتار شدم که بار ها پشت سرم نماز خوانده بودند. آن ها به گونه ای مرا برانداز می کردند که از هر توهینی بدتر بود، در نگاهشان می دیدم و می خواندم که می گویند، تمامی شما سراپا یک کرباسید، چه آن که می آید تا جنس قاچاق بخرد و ببرد و چه امثال تو که می آیند تا مواد مخدر قاچاق کنند.
به زندان تایباد منتقل شدم، به اعدام محکوم شدم. در هیچ جلسه دادگاهی قبول نکردم که می دانستم آن چه حمل می کردم چه نوع موادی بوده است، می گفتم به من گفته اند تریاک است، به قرآن سوگند خوردم. دست به کلام خدا گذاشتم . دزدی و قاچاقچی که آخوند بود یا خود را به این شکل آراسته بود. قسم دروغ که سهل بود برای زنده ماندن هر کاری را انجام می دادم. بالاخره بعد از دو سال و نیم به زندان مشهد منتقل شدم، به همراه سی و پنج نفر دیگر، سی و دو نفرمان بعد از چند ماهی اعدام شدند و من که قسم دروغ خورده بودم به حبس ابد محکوم شدم و الان سالیانی است که در زندان به سر می برم. فرزندی به فرزندانم اضافه شده است، دختری است. توبه کرده ام، نماز فراوان می خوانم. دعای فراوان زمزمه می کنم، به گمانم خدا مرا بخشیده است، رو به من می کند و می گوید، آیا خدا مرا بخشیده اس، نگاهم را از او می گیرم و با خود می گویم:
توبه گرگ مرگ است و دوباره فکر می کنم که مگر خدا می تواند ببخشد کسی را که با ابزار قرار دادن دین او و به تمسخر کشیدن آیین او، جنایات فراوانی کرده و می کنند. کسی که صد ها یا شاید هزاران نفر را آلوده به مواد مخدر نموده است چگونه می خواهد با به جا آوردن نماز و خواندن دعا بخشیده شود. در ذهنم او را رها نموده و به سراغ متولیان کشور که ملبس به لباس روحانیت هستند می روم، کسانی که کارشان تبلیغ پوسته و ظاهر دین و مراسم دینی است و عمق دین رها رها کرده اند. بار ها دیده ایم،که با چراغ آمده اندو گزیده تر برده اند کالا.
نماز و روزه، حج، خمس و ذکات و …. که ظاهری باشد، طبق سخن باری تعالی، هیچ گونه اثر مثبتی نخواهد داشت و نمازی می تواند فحشا و منکر را از جامعه بیرون کند که عمیق و از سر اخلاص باشد. دوستی فریادی برآورد که: گشتم نبود، نگرد نیست. گفتم: آنچه پیدا می نشود، آنم آرزوست . عزت زیاد.

اهورا”حسین”فرزین