مرتضوی فرار نکرد ، فراریش دادند اما چرا؟ / حسین علیزاده

 

 

“قاضی دیروز و زندانی امروز”. این شرح حال کوتاه سعید مرتضوی است تا اینجا. اما، بعید نیست این تمام سرنوشت میرغضب دستگاه قضایی و دستگاه بیت رهبری نباشد. او ای بسا سرنوشتی بدتر از دو سال حبس در پیش روی خود داشته باشد آن هم به یک دلیل ساده و آن اینکه “نظام” نیازمند تبرئه کردن خود است. ناگزیر همه ویرانی ها را باید بر سر یک نفر خراب کرد و اینک چه کس بهتر از دادستان پیشین تهران تا دستگاه قضائی پز عدالت دهد و به تبع آن دستگاه رهبری را مبرا از جنایات صورت گرفته معرفی کنند.

نه احمدی نژاد و نه مرتضوی هیچ یک ندانستند که خوش رقصی های دیروزشان به آنان مصونیت ابدی نمی دهد. به آنان فقط مجال خودنمایی داده بودند و القاب بزرگ بزرگ برای هر یک از آنان به کار می بستند تا ابزار دست حاکمیت مستبد (عنوانی که مهدی کروبی خطاب به خامنه ای به کار برد) باشند و گرنه آنان عددی در عداد اعداد نیستند. ارزش آن ها در دستگاه ستم صفر بود و صفر هست. گاه پیشتر در کنار آن صفر عددی می گذاشتد و اینک از آنان همان عدد را گرفته اند و دوباره شده اند صفر.

با انسانی که ارزشش در دستگاه ستم پیشه حاکم بر ایران صفر است چه رفتاری می کنند جز اینکه در آخر او را قربانی کنند تا خود را تبرئه کنند. اگر از این زاویه بنگریم مرتضوی فرار نکرده بود بلکه فراریش داده بودند تا جرمش بزرگتر نمایان شود و عدالت گستری دستگاه قضا بیشتر نمایان شود به این معنا که دستگاه قضا حتی با قضات خاطی خود برخورد می کند.

او اگر با پای خود به زندان می رفت احترامش محفوظ می ماند اما، امروز که او را در در گریز از اجرای حکم دستگیر کردند همه حیثیت خود را از دست داده است. در واقع سناریویی که سعید مرتضوی ندانسته آن را بازی کرد این بود که او نه سرافراز به زندان برود بلکه سرشکسته همچون یک “بزدل” به زندان تحویل داده شود که سرشکسته تر با او برخورد شود.

این نظام با سعید امامی نیز رفتار مشابه کرد. امامی به رغم همه خوش خدمتی هایش او را داروی نظافت خوراندند تا جعبه سیاهی را معدوم کنند. چرا با سعید مرتضوی چنین نکنند تا یکی از صندوق های اسرار جمهوری اسلامی دوباره سربسته به زیر خاک برود همان طور که سعید امامی رفت.

سعید مرتضوی با همه زکاوتش که توانست از سن بیست سالگی پله های ترقی را یکی پس از دیگری به یُمن خوش رقصی برای قدرت درنوردد، این را نخوانده بود که فرار دادنش تتمه آبرویش را بر باد خواهد داد. آن گاه به قربانگاه بردن یک بی آبرو بسیار بسیار سهل و آسان خواهد بود.

او به پای خود گریخت اما ندانسته سناریویی را بازی کرد که مطلوب نظام های دیکتاتوری است. داستان مرتضوی بی شباهت به داستان “ییژوف” رئیس پلیس مخفی استالین نیست. او که در خوش خدمتی برای استالین هزاران نفر را روانه جوخه اعدام کرده بود، خود مغضوب استالین شد. او چنان مستاصل شده بود که در آخرین یادداشت به استالین نوشت: من مصرانه از شما می خواهم که فقط برای مدت یک دقیقه اجازه بدهید با شما حرف بزنم. لطفا این فرصت را به من بدهید. او در یک جلسه کمیته مرکزی گفت: “جوزف ویساریونوویچ (استالین) شما می دانید این من بودم که توطئه ها را افشا می کردم و این من بودم که گزارش فعالیت های خرابکاران را می دادم.” اما استالین دیگر به دوست قدیمی خود احتیاجی نداشت. ییژوف در مواجه با حکم تیربارانش غش کرد. زیر بغل او را گرفتند و به کشتارگاهی ویژه ای که خود او بنیان گذار آن بود، بردند. بعد از اعدام او، نام و چهره ییژوف از زمانه پاک و حذف شد از این به بعد او تنها یک خائن بود.

اینک این تکرار تاریخ است اما این بار در ایران و این بار در مورد سعید مرتضوی. آن که به چرخش قلمش ده ها روزنامه توقیف شد، صدها روزنامه نگار از کار بیکار شدند، صدها نفر احکام ظالمانه گرفتند و چندین نفر کشته شدند. او اما، باید تحقیر می شد تا بتوان با قربانی کردن او رد پای جرم و جنایات ظالم را پاک کرد. این قربانی برای اینکه بتوان کوله باری از تخلفات را به پایش نوشت باید از اجرای حکم می گریخت تا مانند موشی از لانه ای بیرونش بکشند و به حسابش برسند به این ادعا که عدالت برگزار شد.