داستان کهریزک به عنوان یکی از جنایات سعید مرتضوی ، همدستان او را هم هرگز فراموش نکنیم / بخش اول

مسعود علیزاده

در پرونده جنایت کهریزک همدستان و شریک جرم های سعید مرتضوی که در جنایت آنجا نقش مهمی داشتند را نباید فراموش کرد.

این اشخاص عبارتند از (سردار اسماعیل احمدی مقدم ، سردار رادان و سرتیپ رجب زاده فرمانده نیروی انتظامی وقت تهران).

آقای احمدی مقدم ، درست است سعید مرتضوی ما را به “بازداشتگاه کهریزک” اعزام کرد ، ولی برخورد نیروی انتظامی در “بازداشتگاه کهریزک” با ما وحشیانه بود ، آقای احمدی مقدم جوری حرف می زد که انگار نیروی انتطامی در حوادث تلخ “بازداشتگاه کهریزک” نقشی نداشت ، و مقصر اصلی سعید مرتضوی است …

بله سعید مرتضوی دستور انتقال ما به جهنم کهریزک را صادر کرد ولی رفتار وحشیانه نیروی انتظامی با بازداشتی های کهریزک را هم نمیشه نادیده گرفت و به سادگی از آن گذشت. شاید اگر نیروی انتظامی رفتار  ملایمی با ما داشت  محسن روح الامینی ، محمد کامرانی و امیر جوادیفر جانشان را از دست نمیدادند.

هنوز بعد از گذشت نه سال آثار شکنجه های  ماموران کهریزک در بدن خودم و  بعضی از آسیب دیدگان کهریزک  نمایان است که یاد آور آن روزهای سرد و سیاه و تاریک است.

صحبت های سرهنگ کمجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک در دادگاه ( سازمان قضایی نیروهای مسلح ) !!! بخدا من در آنجا هیچ کاره بودم از بالا دستور داده بودند به شدت با بازداشتی ۱۸ تیر برخورد شود و من هم دستورات را اجرا کردم.  منظورش از بالا سردار رادان و سرتیپ رجب زاده بود. کمجانی در جایی دیگه از صحبتش در دادگاه گفت! حتی من درخواست صبحانه و آب آشامیدنی بهداشتی برای بازداشتی ها کردم ولی از سوی سردار رادان این امر پذیرفته نشد.

آنچه در بازداشتگاه کهریزک گذشت:

روز ۱۹ تیر بود بازرپرس حیدری فر در حیاط پلیس پیشگیری به ما گفته بود اگر تا آخر تابستان زنده از بازداشتگاه کهریزک بیرون امدید تازه بگویید کهریزک کجاست!!!

همه در استرس بودیم که کهریزک کجاست که قرار است تا آخر تابستان از آنجا زنده بیرون نیاییم!!!

وارد بیابان های کهریزک شدیم. همه در شک بودیم و نگران ، آیا تا اخر تابستان زنده از کهریزک بیرون می آیم!!!

حدود یک ساعتی پشت درب بازداشتگاه کهریزک بودیم …مسئولین بازداشتگاه کهریزک بخاطر کمبود جا ما را پذیرش نمی کردند .. سعید مرتضوی به فرماندهی نیروی انتظامی فشار می آورد که بازداشتی ها را باید پذیرش کنید …

بعد از یک ساعت پذیرش شدیم …

وارد بازداشتگاه کهریزک شدیم …

همه ماها حس بدی داشیم …

از درو دیوار های بازداشتگاه صدای زجه آدم ها به گوش می رسید ..

.از بچه ۱۷ ساله تا پیر مرد ۶۰ ساله را برهنه کردند…

فقط بخاطر اینکه شپش لای درز لباس های ما نرود و با خود وسیله ای به داخل قرنطنیه یک نبریم …

حدود ۳ الی چهار ساعت طول کشید تا همه دوستانمان برهنه شوند …

همه از اینکه در جلوی یکدیگر برهنه میشدیم شرمگین و ناراحت بودیم …

عینک افراد عینکی را به زور گرفتند از جمله (محمد کامرانی ، محسن روح الامینی) و هر چی التماس کردند عینک ها را پس ندادند …

از داخل قرنطینه یک و دو صدای مجرمان خطرناک می آمد و همه ما ترسیده بودیم که اینجا کجاست ؟؟؟ وقتی یکی از دوستانمان از افسر نگهبان پرسید اینجا کجاست؟ گفت اینجا آخر دنیا است …

اینجا خدا هم آنتن نمی دهد …

تازه فهمیدم وارد چه جهنمی شدیم …

امیر جوادیفر از روز اول حال خوبی نداشت …

بدنش زخمی بود و دنده هایش و فکش شکسته بود ….

از ساعت ۴ بعداظهر تا شب ساعت ۱۰ در حیاط نشستیم …

هوا خیلی گرم بود و همه تشنه بودیم ولی خبری از آب نبود …

در همان روز چند نفر از دوستانمان بخاطر اعتراض به وضعیت بازداشتگاه کتک خوردند …

همه از ترس داشتیم سکته می کردیم …

و همه در شوک بودیم …

وارد قرنطینه یک شدیم که حدود ۱۳۶ نفر بودیم …

مساحت قرنطینه خیلی کوچک بود که حدود ۶۰ متر مکعب بود …

قرنطینه یک فاقد آب، تهویه، وسایل گرم کننده و خنک کننده، هرگونه کف پوش، موکت و تخت خواب، نور کافی، سرویس بهداشتی قابل استفاده و حمام بود…
ادامه ی داستان را در بخش بعدی بخوانید

 

نگام ، ناگفته های ایران ما