درویشان گنابادی؛ باهمان تنهایان/ ساقی لقایی

نگام ، حقوق بشر _ به گزارش ماهنامه خط صلح

در میان اعتراضات سراسری اخیر، از روزهای نخست، اتحاد و یکپارچگی درویشان گنابادی زبانزد گروه های مختلف سیاسی و اجتماعی بود. نمونه این اتحاد تجمع و تحصن چندروزه‌ جمعی از این درویش ها با همراهی برخی از خانواده های زندانیان دیگر در مقابل زندان اوین برای بیان درخواست آزادی چهار تن از درویشان بازداشت شده در حاشیه اعتراضات سراسری بود. زن و مرد، پیر و جوان، با حضور پرتعداد در کنار هم در مقابل اوین با شعار «بترسید، بترسید، ما همه با هم هستیم» تا آزادی هم فکرانشان ایستادگی کردند و با برخورد خشن نیروهای امنیتی نیز عرصه را ترک نکردند که در نهایت به آزادی چهار درویش مذکور منجر شد.

این ایستادگی منتج به آزادی چهار درویش زندانی، به عنوان نمونه ای از اتحاد اثربخش در آن روزها در میان فعالانی که اعتراضات سراسری را دنبال و تحلیل می کردند، نام برده می شد. اتحادی که اگر گروه های مختلف سیاسی و اجتماعی آن را داشتند، بدون شک با پیوستنشان به موج گسترده اعتراضات سراسری نتیجه ای متفاوت می یافت.

موج بعدی اعتراض یکپارچه درویشان گنابادی با محاصره خانه نورعلی تابنده، قطب این درویشان، در خیابان گلستان هفتم پاسداران در تهران شکل گرفت. نیروهای امنیتی با هدف دستگیری او خانه اش را محاصره کردند و بلافاصله عده کثیری از درویشان گنابادی با حضور و تجمع و تحصن در محل، در صدد محافظت از او برآمدند. این تجمع با وجود حضور چشمگیر و مداوم نیروهای امنیتی، روزهای متمادی ادامه یافت و درویشان از سراسر کشور به آن پیوستند. و دست آخر با خدعه نیروی انتظامی و کشاندن یکی از فقرا (درویشان) به کلانتری ۱۰۲ پاسداران و دستگیری او، کار به تشنج و درگیری کشید، به شدت سرکوب شد و دست آخر با دستگیری حدود ۴۰۰ تن از درویشان گنابادی پایان یافت.

درحالی‌که درویشان از دو منظر صلح طلبی و قناعت همواره زبانزد گروه های مختلف اجتماعی بوده اند، اما نه تنها این امر کمکی به جلب حمایت دیگر کنشگران مدنی به صورت عملی نکرد، بلکه نحوه مدیریت بحران و خشونت از سوی نیروهای انتظامی و اطلاعاتی کار را به جایی کشاند که این گروه صلح طلب نیز برای دفاع از خود مجبور به مقابله شدند.

اما چرا مردم و گروه های سیاسی و مدنی دیگر از درویشان حمایت نکردند و کنار آنان نایستادند؟

شعری مشهور مارتین نیمولر می گوید:

اول سراغ کمونیست ها آمدند،

سکوت کردم چون کمونیست نبودم.

بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،

سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.

بعد سراغ یهودی ها آمدند،

سکوت کردم چون یهودی نبودم.

سراغ خودم که آمدند،

دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.

این شعر در جامعه ما مصداق عینی دارد و مکرراً با آه و افسوس بازخوانی هم می شود، اما چگونه است که با وجود این که به نظر می رسد می دانیم درد کجاست، اما به درمان ریشه ای آن اهتمام نمی ورزیم؟

بخشی از پاسخ به این سوال تکراری را باید در بررسی میزان توسعه سیاسی و میزان رشد نهادهای مدنی در جامعه ایران جست وجو کرد. علاوه بر این که احزاب و تشکل های سیاسی و مدنی در ایران پیشینه چندانی ندارند، در چهل سال گذشته نیز قدرت حاکمه هرچند در مقاطعی بخش های نیمه انتخابی آن بین اصلاح طلبان و اصول گراها دست به دست شده، اما به طور کلی همواره در دست سیاستمداران یک جریان مذهبی است و کشور بر اساس ایدئولوژی تندروی شیعی اداره می شود. این نظام ایدئولوژیک سلطه گرا همیشه با تمام توان در صدد تضعیف و نابودی جامعه مدنی و جریان ها و نهادهای سیاسی و سرکوب مذاهب و دیدگاه های مذهبی غیرخودی است.

تنها کورسوی امیدی که برای جان گرفتن نهادهای مدنی در دهه هفتاد به وجود آمد، به سرعت خاموش شد و برخورد قهرآمیز با این نهادها بیش از پیش شدت گرفت. این سرکوب شدید و مداوم سبب شده است که نیروهای اجتماعی و گروه های سیاسی در ایران دچار بحران چشم گیر سازمان دهی باشند. آن ها عملاً در رقابت ها و مشارکت سیاسی و اجتماعی حضور آزادانه و برابر ندارند. با نهادهای مشابه بین‌المللی در مراوده نیستند و عملاً امکان رشد و بالندگی به صورت قانونی ندارند. در چنین شرایط سرکوب شده ای، انتظار همراهی جریان های مدنی و سیاسی با درویشان گنابادی، هرچند مورد انتظار و خواست ناظران باشد، اما بعید به نظر می رسد.

بخش دیگری از مسئله به بحران سازی عمدی و غیرعمدی حکومت به طور کلی برای همه اقشار جامعه و ایجاد فضای دوقطبی بین مردم، چه در فضای واقعی و چه مجازی، مربوط است. دامن زدن به شکاف طبقاتی و دور کردن گروه های اجتماعی از هم، وضعیت اسفبار اقتصادی که به طور عمومی زندگی مردم را فلج کرده است، بحران محیط زیست که حکومت با زیاده‌خواهی ها و تخریب طبیعت به آن دامن زده و تاثیرات اقلیمی آن، و از سویی بحران آب که مسئله ای جدی برای کشاورزان در بخش های بزرگی از کشور است، مردم، به ویژه فرودستان را چنان دچار گرفتاری های جاری زندگی کرده که اگر صدایی داشته باشند، تنها به فریاد زدن اعتراض خودشان کفاف می دهد.

سرکوب شدید گروه های اجتماعی، از جمله دانشجویان، کارگران، زنان، معلمان، بازنشستگان، و دستگیری ها، بازجویی های درازمدت و احکام زندان طولانی و یا آزادی با وثیقه های سنگین، فشار مضاعفی بر گروه های اجتماعی وارد کرده و هر کس به نوعی گرفتار کار خویش است. در واقع، به نظر می رسد حکومت در سرکوب موفق عمل کرده و توانسته گروه های اجتماعی را از هم دور کند.

جریان های معترض گوناگون در مقاطع مختلف تاریخی در چهل سال گذشته سرکوب و متلاشی شده اند. در فقدان سازوکار قانونی رشد و توسعه جامعه مدنی، و سرکوب مداوم رسانه ها و جریان های اجتماعی و سیاسی، جامعه به سوی انفجار سوق پیدا خواهد کرد. انفجاری که دیر یا زود با هزینه های گزاف اتفاق می افتد.

در شرایطی که با نبود زیرساخت های جامعه مدنی از یک سو و پرهزینه بودن هر نوع اعتراض – حتی – مسالمت آمیز از سوی دیگر، گروه های سیاسی و مدنی مثل جزیره هایی دور از هم فعالیت می کنند، انتظار همراهی و همدلی آن ها با درویشان گنابادی، هرچند ضروری، اما دور از ذهن است.

شاید برای به وجود آوردن چنین فضای همدلی و همراهی، گروه های مختلف سیاسی و مدنی باید با هم و در کنار هم چاره بیاندیشند.