داستان کهریزک به عنوان یکی از جنایات سعید مرتضوی ، همدستان او را هم هرگز فراموش نکنیم / بخش پنجم

مسعود علیزاده

 

می دیدم که چقدر خسته است و دستهایش بی جان اما برای مدتی همینطور مرا باد می زد …

چیزی نگذشت که دوباره دود گازوئیل را به داخل قرنطینه فرستادند ،

از شدت دود گازوئیل چشم هایمان عفوت کرده بود و به زور می توانستیم جلوی خود را ببنیم …

خدایا ، کی از این جهنم نجات پیدا میکنم ؟…

خدایا به کدامین گناه ؟ …

آیا خواستن ِ آزادی گناه است و پاسخش این همه عذاب ؟ …

دوستان ِ همبندیم همه به وضعیتی که درش بودیم معترض بودند ، و هر چه می گذشت نومید تر می شدند ….

در میان آن همه صدا ، صدایی را شنیدم که می گفت : “بچه ها ما بخاطر هدفی که داشتیم اعتراض کردیم ،

و نباید کم بیاریم ، باید تا آخرش بایستیم” …

نگاهی کردم تا ببینم صدای چه کسی بود ؟!! …

محسن روح الامینی را دیدم …

نمی دانم چرا ، اما در آن لحظات سخت حرفهایش به ما نیروی عجیبی داد …

از او خوشم آمده بود .

آنقدر هوای داخل قرنطینه آلوده و نفس گیر شده بود که همه حاضر بودند به بیرون بروند و کتک بخورند ولی برای لحظه ای هم که شده نفس بکشند …

بین ساعت دو تا سه بعداز ظهر بود ، ما را به داخل حیاط آوردند …

سرهنگ کمجانی دستور داد که موهای ما را با ماشین دستی بزنند ،

ماشین های دستی خراب بود و گاهی هم پوست سرمان به همراه مویمان کنده می شد …

محسن موهای بلندی داشت ،

وقتی خواستند موهایش را بزنند ، جمله ای که گفت که هر بار به آن لحظه فکر می کنم در سرم می پیچد …

گفت : ” شاید اینجا بتونین موهامو بزنین اما نمی تونین عقیده ا م رو عوض کنید” …

بعد از مدتی ، داخل حیاط که بودیم یکی از مامورین بازداشتگاه یک نفر را از بین ما انتخاب کرد تا به ما حرکت نرمشی بدهد …

شاید برای اینکه بدن ما خشک نشود در حالیکه آنقدر در آن چند روز گرسنگی و تشنگی کشیده بودیم که دیگر جانی نبود که تازه اش کنیم !

… آن مامور به کسی که از میانمان انتخاب کرده بود گفت که که به ما حرکت بشین پاشو بدهد که البته این حرکت بیشتر شبیه یک شکنجه بود تا یک حرکت ورزشی ،

آن هم در زیر آفتاب با پاهای برهنه …

مامور دیگری با صدای بلند می گفت ” یا حسین ” و ما باید بلند می شدیم و بعد که می گفت ” یا علی ” ، باید می نشستیم …

تعداد زیادی از ما نمی توانستند آن را انجام دهند و به همین خاطر توسط مامورین با لوله ی پی بی سی ضربه می خوردند …

بدنهایمان از درد لبریز شده بود و توان ایستادن نداشتیم …

هنگام شب به مدت دو ساعت آب دستشویی را قطع کردند ،

آب آلوده ی چاه بود و خیلی از بچه ها بعد از آزادی از آنجا دچار عفونت کلیه شدند …

اما در آن شرایط ما ناچار بودیم که از آن آب استفاده کنیم و همان را هم از ما گرفته بودند .

شب از ناله های دردناک ما بلندتر می شد ،

شب از تشنگی و لبهای خشکمان می رنجید و از پریشانی ما تیره تر می شد …

زمزمه ی نگرانی هامان فضا را پر کرده بود ،

چشمهای بی فروغ محمد کامرانی که تا دیروز به آزمونی خیره بود حالا بسته تر می شد و نمی دانست فردا کجاست؟

یا در شب آزمون کنکورش چه می کند؟ …

و ناله ای امیر که یک دیده اش خاموش شده بود و نیمی از آن جهنم را می دید …

شب بود با تمام سیاهی و سنگینی اش و چشمهایمان برای خوابی طولانی بسته می شد در آرزوی صبحی که خیال کنیم همه را خواب دیده ایم

… در انتظار روزی بی درد و رنج

… در انتظار روز پنجم

روز بیست و سوم تیر ماه …

دیگر امیدی نداشتیم که از آنجا به این زودی ها آزاد شویم …

هیچ امیدی و من در انتظار مرگ نشسته بودم بودم با زخم هایی که عفونت کرده بود و تنم در تب می سوخت …

در آن چند روزی که در بازداشتگاه کهریزک بودیم هیچ کمک پزشکیی برای ما انجام نشد و من روز سوم بود که فهمیدم آنجا پزشکی هم دارد …

 

ادامه ی داستان را در بخش بعدی بخوانید

 

نگام ، ناگفته های ایران ما