یادداشت های زندان” ۹۲ تا ۹۴″ ، تریاک در یازده سالگی؟! / اهورا”حسین”فرزین

 

اسمش محمد است. خاوری است و بچه ی طلاب مشهد – یکی از حاشیه های شهر مشهد که حالا خودش متنی است در حاشیه- بار ها به زندان آمده و این بار به هشت سال زندان محکوم شده است. حداقل پنجاه میلیون تومان رد مال دارد. دزد است. معتاد و دزد است. دزد معتاد است. البته من نمی دانم کدام یک مقدم بر دیگری است ولی خودش مطلب را برایم این گونه روشن می کند.
در طلاب در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم، پدرم با بنایی خانواده را تامین می کرد و مادرم خانه دار بود و هست. محدوده ی محله ی ما که در انتهای خیابان سی متری طلاب است، محله ای شرور پرور و مکانی پر از انواع تخلفات و جرائم است. کم تر خانه یا خانواده ای را پیدا می کنی که یک یا چند عضو آن بزه انجام ندهند. یا معتادند، یا سارقند، یا جاعلند و یا ترکیبی از همه ی این ها.
همین قدر می دانم که این محدوده، یعنی منطقه ی طلاب، بزرگترین محله و منطقه ی شهید پرور نیز در زمان جنگ بوده است. سرداران بزرگی چون برنسی، ابراهیمی و ده ها نفر دیگر را تقدیم کرده است جوانانی که در زمان طاغوت رشد و نمو نموده بودند. اما جوانان انقلاب، جوانانی که در دامان پدران و مادران انقلابی پرورش یافته اند، قریب به اتفاق گرفتار جرائم مختلف اند که این خود آسیب شناسی خاصی را طلب می کند که گمان نکنم کسی به فکر باشد. از سوی دیگر جمعی از همین جوانان نیز به خدمت نیروی انتظامی یا سپاه در آمده اند و در جهت سرکوب بخش دیگر به کار گرفته می شوند. از این جوانان که همیشه چماقی یا باتومی یا اسلحه ای در دست دارند بیشتر برای سرکوب هر گونه حرکت اعتراض گونه استفاده می شود. خلاصه این که طلاب منطقه رنگارنگ است، هم سارق دارد هم قاتل، هم دزد دارد هم پلیس، البته و صد البته دزدانش به پلیسانش می چربد و چه بسا در میان آن ها نیز ترکیبی از هر دو دیده شود. دزد پلیس یا پلیس دزد.
در چنین منطقه ای به دنیا آمدم. شاید باور نکنید، در محله به گونه ای ناخودآگاه در یازده سالگی معتاد به تریاک شدم که قصه اش مثنوی هفتاد من کاغد می شود. حال شما خود بخوانید کسی که در یازده سالگی معتاد به تریاک می شود در بزرگ سالی چه خواهد شد. هر نوع موادی که می آمد امتحان می کردم. از تریاک به شیره از شیره به گرد(هروئین) از هروئین به کریستال و از کریستال به شیشه.
در کنار پدرم بنایی و سنگ کاری را آموختم. یکی از بهترین سنگ کار های مشهد شدم. ساختمان های بزرگی مثل پروما، فرش نگین، برج کذا و کذا از کار های من است. بهترین مهندس های مشهد مرا برای کار هایشان انتخاب می کردند گاهی آمادگی داشتند چند ماهی صبر کنند تا بتوانم کار در دستم را تمام کنم و به کار آن ها برسم. پول خوب بدست می آوردم و خوب هزینه می کردم. به من گفته بودند که شیشه نعشه اش غوغا است. اما برای من کار کردی نداشت.
در خانه ی پدری اتاقکی در طبقه ی بالا تجهیز کرده بودم. سر شب پنج هزار تومنی مواد می خریدم می کشیدم تا تمام می شد. تا تمام می شد، موتور را سوار می شدم و دوباره و دوباره و دوباره می رفتم و ده هزار، بیست هزار مواد می خریدم و می کشیدم. شب تا به صبح خواب نداشتم. مواد دیگر در من تاثیری نداشت.
پدرم بار ها به من می گفت یک باره هر چه قدر مواد لازم داری بخر و دیگر در طول شب بیرون نرو، توجهی نمی کردم. شش ماه مرا تحمل کرد و در نهایت شبی به سراغم آمد با چوبی، تا می خوردم مرا زد و از خانه بیرون انداخت. از خانه که رانده شدم هر شبی در جایی بودم. کارم را رها کردم. شدم آواره در این میکده یا آن عشرت کده. چون کار را رها کرده بودم مجبور شدم برای تامین مواد دست به سرقت بزنم. بار ها گرفتار آمدم. زندانی شدم. آمدم و رفتم و در نهایت در شبی یک پاساژ را سرقت کردیم. لوازم صنعتی، دلر و مته و از این گونه وسایل. بالاخره گیر افتادیم و در نهایت به هشت سال زندان محکوم شدم، چند سالی است که در زندانم. هشت سالم تبدیل شده است به پنج سال و یکی دو سال دیگر آزاد می شوم.
نفسی می کشد و ادامه می دهد که بزرگترین اشکال من این است که نمی توانم بگویم”نه” و همه ی بدبختی ام از آن جا سر چشمه می گیرد. کاش می توانستم نه بگویم. سکوت می کند. نگاهش می کنم و می گویم می توانی. مشکل تو این نیست که نمی توانی، مشکل تو و امثال تو این است که نمی خواهید و ادامه دادم که می توانی از همین جا شروع کنی و تلاش کنی تا نه گفتن را بیاموزی.
سری تکان می دهد لبخندی بر لب می آورد و من که در فکرم چه اتفاقی افتاده است که ما نمی توانیم جلوی فاسد شدن بچه هایمان را بگیریم؟! راستی آقایان و خانم های مسئول در چه کاری هستند که به وظایف خود در این زمینه نمی رسند؟!

اهورا”حسین”فرزین- عزت زیاد