دلم گرفته اینجا، هوای گریه با من! ؛ یادی از بیست و پنجم خرداد

احمد پورمندی

 

امروز  ۲۵ خرداد است.

روز شکوه و بیداری تهران.

روز غرش سکوت!

روزی که اشک شوق، چهره پدران و مادران را در پیاده رو های آزادی شیار داد.

روزی که دست ها در هم حلقه زدند

و مشت ها ، همه مشت ،

یگانه چون منار شهیاد و در پیوندی جاودانه با مشت گره کرده مردی که تجسم “نه!” رسا و جاودانه یک ملتی شد

و اینک که نه سال از آن شکوه در هم آمیزی جان و خرد گذشته،

وجودش در آن گوشه تنهایی اختر،

انکار” آن دیگری” است تا شمع امید، صبر و استقامت روشن بماند.

و چه عبرت آموز است همنوائی این زوجی که آن کوجه بن بست را به آتشکده ای همیشه روشن بدل کردند

و همراهی مهدی پسر احمد که مردمش اورا به شایستگی، شیخ شجاع نامیده اند.

و دلم هوای گریه دارد.

در غم گل هائی که در این خاک پر-پر شدند .

آرزو هائی که بر باد رفتند .

رویا هائی که سوختند و ملتی که ویران می شود در بی رحمی بیداد، فقر، تحقیرو تبعیض.

پس زدن حافظه به پستوی فراموشی،

آغاز سقوط است و ما دیریست که سقوط کرده ایم!

 

نگام ؛ ناگفته های ایران ما