جولان دادن سعید طوسی با حضور در محل کار شاکیان پس از تبرئه ظالمانه او توسط سیستم فاسد قضایی

مهرداد گریوانی

دیشب حوالی ساعت ۱۰ سعید طوسی به محل کار من آمد و…

یک: قبل از آنکه بخواهم شرح ماوقعی از این ماجرا را برایتان نقل کنم، میخواهم آدرس محل کارم را برای شما بنویسم تا همه من جمله سازمان اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات، حفاظت اطلاعات قوه قضاییه و… که می دانند یا نمیدانند محل کار من کجاست بدانند که من کجا هستم، به چه کاری مشغول هستم، چگونه امرار معاش میکنم و علی القاعده ابایی از انتشار این موضوع هم ندارم. من از ۱۳ مرداد ۹۶ (تقریبا یک ماه پس از آزادی) تا به امروز (قریب به ۱۰ ماه) در یک مغازه کتابفروشی به نشانی خ نامجو، پایین تر از میدان نامجو، نبش کوچه رجائی انارکی، پ ۱۰۱۰ به عنوان “فروشنده” مشغول به کار هستم و در حال حاضر حقوقی معادل ۱ میلیون تومان دریافت میکنم. البته در ابتدا با دستمزد ۷۰۰ هزار تومان شروع به کار کردم که با رضایت کارفرما چند ماه است که حقوقم به ۱ میلیون تومان در ماه رسیده. این شفافیت مالی را از این جهت بیان کردم تا شک و شبهه ای در باب منبع درآمد من در میان نباشد. هدف اصلی من از کار کردن همانند بسیاری از جوانان ایران زمین “ازدواج” است که در شرایط حاضر هم حقوق کافی ندارم و هم اینکه به لحاظ قضایی همچنان با وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد و یا بهتر بگویم بلاتکلیفم! به هر حال در این “وانفسای اقتصادی” همین هم غنیمتیست و صدهزار بار خداوندم را شکر میکنم که این آب باریکه همچنان جاریست و با امید و تلاش روزافزون میجنگم که معشوقه ام را در همین سال های جوانی؛ و نه در روزگار میانسالی یا کهنسالی بچنگ بیاورم!

دو: بانو نسرین ستوده در سکانسی از مستند “تاکسی” (ساخته جعفر پناهی) مطلبی را بیان کردند که من تکرارش را در این مجال خالی از لطف نمیدانم. نسرین ستوده می‌گوید:

“عمداً گاهی اینکارهارو میکنن که بدونیم تحت تعقیبیم! بدونیم مواظبمون هستن! شگردهاشونم معلومه! اول یه پرونده سیاسی میبندن! جاسوس موساد، سیا، اینتلیجنس سرویس! بعد از توش یه پرونده اخلاقی هم در میاد… اینجا رو واسه آدم زندون میکنن! بیرون هستیا… از زندان آزاد شدی ولی بیرون زندون بزرگتری میشه… نزدیکترین دوستاتو بدترین دشمنات میکنن! بعدش فکر میکنی که یا باید بزاری بری فرار کنی یا اینکه روزی صد بار آرزو کنی برگردی اون تو! خلاصه به نظرم بیخیالش شو!”

سه: من از همان فردای آزادی طعم این تهدیدها و فشارها را با گوشت و خونم چشیده ام. هنوز ۲۴ ساعت از آزادی من نگذشته بود که با انتشار تصویرم در برابر زندان اوین از دادستانی تماس میگیرند و میگویند: “تو باز شروع کردی؟” و من جواب میدهم: “مگر من تمام کرده بودم؟!”. چرا طوری رفتار میکنند که انگار آنها طلبکار و من بدهکارم؟ طلبکار منم که ۶ ماه از جوانی ام را در انفرادی بودم. طلبکار منم که چند ماه ممنوع الملاقات و ممنوع التماس بودم. طلبکار منم که شش ماه از شب تا صبح در سلولم قدم میزدم و همه حرفهایم را مرور کردم تا مبادا فردای آزادی فراموششان کنم! طلبکار منم!

چهار: هنوز چند هفته ای از استخدامم نگذشته بود که مأموران اطلاعاتی – امنیتی آمدند محل کارم. با یک تماس تلفنی خود را به جای رئیس کلانتری ۱۰۶ نامجو جا زده بودند و با دروغ گویی من را برای انجام کاری از مغازه کشیدند بیرون! چرا؟ برای آن که بروند در مغازه سری بجنبانند و یا دستگاه شنودی جا بگذارند چون خودم یکی از آنها را دیدم که در غیاب من با ماسک قصد ورود به مغازه را داشت! تقریبا چند وقت بعد از این ماجرا بود که ایمیل من هم هک شد! وضعیت تماس تلفی هم چندان تعریفی ندارد! در هر تماس با خانواده یک سلام به “برادران ولایی” میکنم و یک سلام به خانواده! البته با ذکر این نکته که قبل از “قربان صدقه” رفتن برای خانواده به برادرا متذکر میشوم: “از اینجا به بعد گوش هایتان را بگیرید!”

پنج: ساعت کاری من تقریبا مشخص است. دیشب مشغول جمع کردن دخل و خرج مغازه بودم که در باز شد و حاج آغا طوسی به داخل مغازه دخول نمودند! کلاه لبه دار سفیدی که روی سرش بود طاسی سر را پوشانده بود! در نگاه اول نشناختمش اما به کسری از ثانیه نکشید که با دیدنش شوکه شدم! اصلاً انتظار این را نداشتم که او به سراغم بیاید. در مخیلاتم تصور میکردم که شاید روزی برسد که من بروم خ فاطمی، خ سیمین دخت شمالی، کوچه وحید، پ ۱۶ و درب دوم را بزنم و بگویم ببخشید حاج آغا طوسی تشریف دارند منزل؟! اما حقیقاً باور نداشتم این آغا خودشان تشریف بیاورند سراغ من و در بدو ورود من را اینگونه خطاب کنند: “سلام علیکم آی مهندس!”

شش: راستش را بخواهید اساساً من مهندس نیستم! من دانشجوی ترم ۷ فیزیک دانشگاه قم بودم که بازداشت شدم. وضعیت تحصیلی دانشجویان فیزیک قم عموماً تعریفی نداشت و صد البته که من هم به موضوعات غیر درسی بیشتر از مباحث درسی علاقه مند بودم. بعد از شش ماه انفرادی تقریبا همون سواد ناچیزی هم که از فیزیک داشتم به باد فراموشی سپرده شد. یک ماه طول کشید تا تغییر رشته بدم و انتقالی بگیرم. در حال حاضر دانشجوی رشته حسابداری دانشگاه پیام نور واحد تهران غرب هستم. این را هم گفتم باز برای همان ها که میدانند یا نمیدانند ولی میخواهند بدانند!

هفت: “سلام علیکم آی مهندس! ساک کادویی هست خدمتتون؟” در همین حین فرد دیگری وارد مغازه می شود. احساس کردم طوسی میخواهد حرفی بزند اما با ورود آن فرد حرفش را نصفه نیمه ول کرد. تلفنش زنگ خورد. “بله بله من سر کوچه انارکی هستم! منتظر شمام!” این تلفن مشکوک نبود؟! سر کوچه انارکی؟ منتظرم؟!

هشت: انگار یکهو ورق برگشت. “آقای مهندس این ساک چنده؟” من کماکان محو تماشای تمثال منحوس حضرت آغا… “۳ تومن”. رنگ صورتش قرمز شده بود. با دست لرزان یک هزاری و یک دوهزاری گذاشت روی پیشخوان و “مرسی مهندس! خدافظ شما!”

نهم: حقیقتا تصمیم ندارم ماجرا را با “پایان باز” تمام کنم اما چه بنویسم که هر آنچه بود و نبود؛ همین بود که خدمتتان عرضه داشتم. خلاصه آنکه من صحیح و سالم هستم و سابقه بیماری روحی و روانی هم ندارم. فلذا قصد شتافتن به دیار باقی و “خودکشی شدن” ندارم مگر آنکه کس دیگری بخواهد من را به طرز مشکوکی “خودکشی کند”. راستی تا دیر نشده گمان میکنم که وقت آن رسیده برگردید و یکبار دیگر بند “دو” را بخوانید.

میتوانید در لینک زیر حضور  سعید طوسی در محل کار من را ببینید:

https://www.instagram.com/p/BkcptSHlzG0/…

 

نگام ؛ ناگفته های ایران ما