قصه های عمو قالیباف

علیرضا افشار

 

روزی روزگاری
ممد باقر از یه زمین زراعی میگذشت.
از قضا کشاورزی هم اونجا با لباس پلوخوری قدم میزد.
از اون قضا تر،
یه عکاس حرفه ای لای بوته ها قایم شده بود
و از این دوتا عکس بی حجاب میگرفت
یه روزی روزگاری دیگه هم ممدباقر حس کرد که باید مشکلات مردم خرمشهر را تنهایی حل کنه .
بلند شد و هِلک و هِلک رفت اونجا .
ساعت ۶:۳۰ صبح جمعه به سرش زد که یهو بره کف خیابون و خودش یه کاری بکنه ،
ناگهان یک مادر و دختر محجبه رو دید که داشتن برای دعای ندبه به مسجد میرفتن .
ممدباقر بی هوا جلو رفت و پرسید : ببخشید خانم ، مغازه کله پزی کجایه ؟؟
وقتی خانم مورد نظر محل کله پزی را نشون می‌داد،
گروه فیلمبرداری هم که یهو سبز شده بودن از این صحنه عکس گرفتن ….
اما خب ،
عمو قالیباف حواسش نبود که وسط تابستون هوای خرمشهر نباید ابری باشه
و تو خیابون هم پر از آب ،
اینقدر آب که انعکاس عکس خوشگلش تو آب افتاده باشه !!!

 

نگام ؛ ناگفته های ایران ما