خواستم برای دلِ خون عبدالفتاح بنویسم ، برای ضجه های معصومه دهقان اما …

 

تو که یک باتوم بدستت دادن، بقیمت یک بستنی حاضری تا کجا پیش بری…افسوس ❗️

 

 

پوران ناظمی

 

خواستم برای دلِ خون عبدالفتاح بنویسم
برای ضجه های معصومه دهقان
خواستم
از همای سپید
از عروج سرخ …بگویم
از فرزندان وطنم که بار نجابت” پدران و مادران را بر شانه های خسته تا ملکوت میبرند
خواستم بنویسم این بدترین درد است !! که ناگاه بالاتر از غم” رسید …
نگاهم بر صفحه خبرگزاری” نگام” قفل میشود
اشکهایی که برای عروجِ هما می ریزم
به ناله های ریز بدل میشود .
دیگر بغض هم سرشکسته شده
شرمنده میشود که های هایش را نشان دهد
من و دنیا، من و ایران، من و انسانیت
من و درد، همگی شرمنده میشویم
عکس نوجوانان باتوم بدست !!!
که در کشاکش سادگی وپاکی
در میان داغِ غرور شان
بستنی میخورند .
دردِ بزرگتر ازعروجِ هما یعنی این .
کودکانی که باید در ورزشگاهها کتابخانه ها ،در اتاقهای رنگی گیتار بزنند
اینجا چه میکنند ؟
این رسم جدید را کدام ناجوانمرد آغاز نمود؟
یاد حسین فهمیده میافتم یاد شجاعتی کودکانه که درکتابها درس ماند
یاد بدنی که زیر تانک له شد
یاد آنها که گفتند اسطوره شد
اما نگفتند هیچ نارنجکی تانک را منفجر نمیکند .
این پسران جوان
اینها که باید هنوز در آغوش محبت، دست مهر بر گیسوانشان بکشیم
کی چنین شدند؟
که باتوم بر پیکر برادرانشان بکشند
بر دهن پیرمردی که نان ندارد .
و دختران و مادرانی که باید در سایه غیرت اینان احساس امنیت کنند را تهدید کنند .
اینان را کجا آموزش دادند؟
کدام مربیِ رَزمهای خیابانی
رَمزهای حمله و دفاع را به اینان آموخت؟
میان سرگشتگی های هر روزم …
میان دردهای هر لحظه !!
بیاد پسرنوجوان آفریقایی میافتم که در تلویزیون ایران برای اثبات زشتی پرورش کودکان خشن که گاهی انتحاری میزنند نشان داد
پسری !!
که میگفت شبها کابوس میبیند
کابوس جوانانی که مثل شکلات پیچیده شدند. همانها که روزی کشته بود
این همان چهره زشت حقیقت است
که می ترسیدم ببینم
ملت مقابل ملت
کودک مقابل پدر
سوگندتان میدهم
با فرزندانمان این بدتر از ظلم را نکنید
مدرسه را نباید پادگان آموزشِ جنگهای
فرسایشی کرد.
این روح و ذهن پاک را دانش بیاموزید هنر، صنعت و محبت …
کاش می فهمیدم
این نوجوانان وَهم شجاعت گرفته
پدرومادرشان کجا هستند؟
زیرا میدانم هیچ پدرومادری فرزندش را اینچنین نمی خواهد.

 

نگام ؛ ناگفته های ایران ما