شعر سیاسی : بازجویی / رحیم رسولی

گفتم اسرار شب و شبنم بگویم ؟ گفت نه
ارتباط این دو را با هم بگویم ؟ گفت نه

گفتم آدم هر چه شد آگاه تر ،‌ تنهاتر است
شمّه ای از غربت آدم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از شادی بگویم ؟ گفت نه ، گفتم آها
یعنی اینکه روز و شب از غم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از دارا و سارا گفت در حد کتاب
گفتم از تهمینه و رستم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از شلغم بگویم ؟ گفت صددرصد بگو
گفتم از خاصیّت شلغم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از هسته اگر با بسته سازم قافیه
تا شود پیچیده و مبهم بگویم ؟ گفت نه

گفتم ایران است غرق رنج و ماتم ، گفت بعد؟
گفتم از این رنج و این ماتم بگویم ؟ گفت نه

گفتم امریکا شنیدم … ‌گفت حرفش را نزن
گفتم او را باز نامحرم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از باب روابط ، گفت مشروعش فقط
گفتم آهسته اگر نم نم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از خر گفت حرفی نیست ، گفتم راستی؟
یعنی از خر هر چه می دانم بگویم ؟ گفت نه

گفتم ای تف بر بلا نسبت فلانِ … گفت چی ؟
گفتم از نو واضح و محکم بگویم ؟ گفت نه

گفتم اصلن می کنم اقرار و خود را هم خلاص
هرچه می خواهی بگو من هم بگویم گفت نه

با تو گویی دیگر از انسان سخن گفتن خطاست
دوست داری از خودم یک کم بگویم ؟! گفت نه

✍️ دیدگاه شما 🙏