شعر سیاسی : بی خبر از خودت مرا نگذار / جعفر حسنی

دستهایت دو بذر بار آور، خاک غربت برایشان پَهن است، برو ای دوست بلکه حاصل داد

ما که در خاک مملکت هربار، دسته دسته شرف نشا کردیم، وقت برداشتن اراذل داد

بی خیالش اگر در این برزخ از مجانین به کار می گیرند، عاقلان شاهدانِ خاموشند

برو ای دوست سمت دنیایی که خدایش نماز وحشت خواند، سعی دیوانه را به عاقل داد

هرکجا عشق بود و آزادی، هرکجا درد بود و همدردی، هرکجا نان و بوسه داشت بمان

گل تعارف کن و گلوله نگیر، به کسی که از آب و خاک خودش به دوتا پای خسته منزل داد

بی خبر از خودت مرا نگذار، خبر خیر دوستان قند است، قبلِ تلخیِ چای صبحانه

بی خیالش اگر که این دنیا به یکی چای هل تعارف کرد دست آن دیگری هلاهل داد

One thought on “شعر سیاسی : بی خبر از خودت مرا نگذار / جعفر حسنی

Comments are closed.