شعر سیاسی : قدم بزن سرهنگ / رحیم رسولی

…و با خود اندیشید
گرسنگان دیگر به خانه برگشتند
دریچه ها بسته
چراغ ها خاموش
و در خیابان ها پرنده ای هم نیست
تمام شهر اکنون در اختیار ماست

صدایی از بیرون به گوش او پیچید

سلام فرمانده
چرا نخوابیدی؟

کسی نبود انگار

صدا صدای اوست
یکی از آن صدها -هزارها فریاد

…چه فکر می کردی ؟
که زندگی مرده
که خوابمان برده
گرسنگان و خواب ؟!
قدم بزن سرهنگ
قدم بزن سرهنگ
ستاره ای دیگر از این شب سنگین گذر نخواهد کرد
ستاره هایت را به دوش خود دریاب
طلوع آزادی خبر نخواهد کرد
قدم بزن سرهنگ
که بعد ازاین حتی صدای پوتینِ نظامیان ما را
تمام شب بیدار نگاه می دارد
قدم بزن سرهنگ