شعر سیاسی : این وقت شب حالا کجا ؟ با زیرشلواری / رحیم رسولی

 

زیر شلواری

یادش بخیر آن روزها با زیرشلواری
می رفت آدم هر کجا با زیرشلواری
از بوق سگ تا چلّه ی گربه همه بودند
دنبال یک لقمه غذا با زیرشلواری
بودند دائم پیش هم اما نمی کردند
یک لحظه دست از پا خطا با زیرشلواری
حتی به بستر نیز می رفتند ، البته
خانم جدا ، آقا جدا ، با زیرشلواری
بابای من ، الله اکبر را که می گفتند
می رفت مسجد بی ریا با زیرشلواری
در خانه پیش بچه ها شلوار می پوشید
می رفت بیرون ، ناقلا با زیرشلواری
روی شکم می بست اوّل ها ولی الان
سُر می خورد از پای بابا زیرشلواری

گویند باباطاهر عریان شبی در خواب
در کوچه دید ابلیس را با زیرشلواری
یک لحظه مانند گذشته غیرتش گل کرد
“شبگردی آن هم بی حیا با زیرشلواری؟!”
آنوقت حرفی زد که شیطان با کنایه گفت
بی زیر شلواری ، و ، یا با زیرشلواری؟!
مرد حسابی زیرشلواری اگر بد بود
“آدم” چرا شد آشنا با زیرشلواری
دیگر گذشت آن دوره که از ترس می کردند
در خانه هم مردم شنا با زیرشلواری
الان که دیگر گورخر حتّی بلانسبت
شد قاطی جنس دو پا با زیرشلواری
بد نیست گاهی ول شود آدم همینطوری
توی خیابان ، منتها با زیرشلواری
این هم خودش یک نوع نافرمانی ملی است
از هر سه تا آدم ، دو تا با زیرشلواری
اجرای زنده روی سن با زیرپیراهن
تنظیم تصویر و صدا با زیرشلواری
آزادیِ مردی – زبانم لال – زندانی
یا مرگ بیماری رها با زیرشلواری
معلوم شد الان… چرا در عالم بالا
دیشب قدم می زد خدا با زیرشلواری
حل شد تمام مشکل مردم فقط مانده
این مشکل ما و شما با زیرشلواری؟
تازه تو که اصلا همین را هم نپوشیدی
ایراد می گیری به ما با زیرشلواری؟
ما را بگو که سالهای سال می کردیم
برعده ای لخت اقتدا با زیرشلواری
و فکر می کردیم لابد جنس شان جور است
با ریش و تسبیح و عبا با زیرشلواری

شیطان سپس ساکت شد اما شیخ از نو گفت
این وقت شب حالا کجا ؟ با زیرشلواری