شعر سیاسی : دلرُباتر از مونالیزاست با این سن و سال / شروین سلیمانی

پیرمرد!

 

پیرمردی در محلِّ ماست با این سن و سال
قد بلند و محکم و رعناست با این سن و سال

در مسیر زندگی هشتاد را رد کرده است
ظاهرش پیر و دلش بُرناست با این سن و سال

صورتی دارد سه تیغه، صاف مثل آینه
شیک پوش و خوب و خوش سیماست با این سن و سال

وقتهایی که کمی لبخند دارد بر لبش
دلرُباتر از مونالیزاست با این سن و سال!

روبروی واحدِ ما واحدی دارد بزرگ
توی این واحد تک و تنهاست با این سن و سال

گرچه او با نوح کَل انداخته در بحث عمر
مثل آدم در پی حوّاست با این سن و سال!

من نفهمیدم چه چیزِ شاخصی دارد که باز
بین زن ها بر سرش دعواست با این سن و سال!

ما جوانان بی گمان باید بیَندازیم لُنگ
پیش او که پرچمش بالاست با این سن و سال!

جایتان خالی که شب تا صبح توی خانه اش
مجلس لهو و لعب برپاست با این سن و سال!

هرکه را دیده از او چیز عجیبی خواسته
از خودِ من آبکی می خواست با این سن و سال!

دیدمش یک روز با مایو میان راهرو
چیزهایی هم از او پیداست با این سن و سال!

اَوّلش نه، بعد فهمیدم که آقا بوده مست
فکر می کرده لبِ دریاست با این سن و سال!

توی مهمانی پلیس آمد شبی او را گرفت
با لَگد بُردش اِوین یکراست با این سن و سال

صبحِ فردا با سند آزاد شد برگشت و باز
همچنان برنامه اش برجاست با این سن و سال!

هرچه دنیا پیش ما زشت و کریهُ المنظر است
پیشِ چشمِ پیر او زیباست با این سن و سال

ناصرالدین شاه هم حالی نکرده مثل او
پادشاهِ بی غمِ دنیاست با این سن و سال

نوح هم یک روز مُرد اما هنوز این پیرمرد
بادبان کشتی اش بالاست با این سن و سال!