شعر سیاسی : وقتی می گویم سرباز ، تف می کنم به صورت ورق بازهایی که سربازها را با سر ، به زمین کوبیدند / حسن آذری

 

وقتی می گفتم وطن
رودخانه به رودخانه
مسیر مهاجرت ماهی های آزادش را از بر بودم
-مثل آب خوردن-
وقتی می گویم رودخانه
منظور شفافی دارم
یاد کودکی می افتم از دبستان میهن
که بعد از امتحانات خرداد
آب، تعلیمات دینی اش را با خود برد
گفتم دبستانُ
یاد پسری افتادم
که پرچم سرزمین اش را
در حیاط مدرسه دوست داشت
نه روی تابوت عمویش
عمو که می گویم
سرباز وظیفه ای که رفته به جنگ
به مرخصی می آید
تا ما را ببرد فوتبال
با تیمی که هنوز
نامش را شهید نکرده اند
یا ببرد به ماهیگیری
وقتی می گویم سرباز
تف می کنم
به صورت ورق بازهایی که
سربازها را با سر به زمین کوبیدند
زمین که می گویم
یاد کُره ای می افتم
که بر روی آن
دنبال وطن جدیدی گشته ام
وقتی می گویم وطن
منظورم جائیست که در حیاط زندان هایش
دستور پخت ماهی های آزاد
از بلندگوها پخش نمی شود
به وقت هواخوری زندانیان
وقتی می گویم زندان…

ساده گیر آورده اید ها
چیزی هم شما بگوئید

One thought on “شعر سیاسی : وقتی می گویم سرباز ، تف می کنم به صورت ورق بازهایی که سربازها را با سر ، به زمین کوبیدند / حسن آذری

Comments are closed.