شعر سیاسی : سعدی و دلارهایش / مهدی استاداحمد

به دُلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست

ای نسیم سحر از من به دُلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست

چه خوش بود دو دُلارام دست در گردن

بله درست شنیدی بله فقط دو دلار

دلارام در بر، دلارام جوی

لب از تشنگی خشک، بر طرف جوی

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

حاجت مشّاطه نیست روی دُلارام را

شربت از دست دُلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است

چو بی‌شک نبشته‌ست بر سر هلاک

به دست دُلارام خوش‌تر هلاک

هر که دُلارام دید از دلش آرام رفت