شعر چیست؟

 

 

نگام ، فرهنگ و هنر _ به گزارش کانون فرهنگی هنری خنیا

 

قسمت اول از گفتگوهای ناصر حریری با احمد  شاملو

 – شعر چیست و آن را چه‏گونه تعریف مى‏کنید؟
    – یک‏بار کوشیدم با پر حرفى بسیار به همین سوآل شما جوابى بدهم ولى این‏بار جوابم خیلى کوتاه است: «تعریف همه چیز محدود به زمان و مکان است.» – والسلام. چیزى را که هر از چندى تعریف تازه‏یی طلب کند بهتر است به خود واگذاریم. روزگارى اگر مى‏گفتند
برید و درید و شکست و ببست‏
یلان را سر و سینه و پا و دست‏
فریاد احسنت و مرحبامان به عرش مى‏رسید. اما امروز اگر از کارگاه من چنین چیزى شرف صدور پیدا کند اولین کسى که یواشکى خودش را از صف خوانندگان من کنار مى‏کشد قطعاً خود شما خواهیدبود. چون شما را به عیان در شمار گروهى مى‏بینم که «نظم‏بندى فنى» را شعر نمى‏شمارد.
در این باب مطلب ممتعى نوشته شده است که امیدوارم به زودى چاپ بشود و توضیح این مشکل را در آن بخوانید(۲). من این‏جا هر چه بگویم تکرار آن مطالب خواهد بود. در آن‏جا به خوبى نشان داده شده که فقط در عرض همین پنج و شش دهه اخیر زیر چشم خود ما که حاضر و ناظر بوده‏ایم چند بار برداشت بخش‏هاى مختلفى از جامعه از شعر تغییر کرده یا به هر حال انواع تازه به تازه‏یی توانسته است سلیقه‏هاى مختلفى را تربیت کند که به دلیل همجنس نبودن، تعریف واحدى را نمى‏پذیرد.
با وجود این اگر لازم دانستید، کوشش بیهوده‏یی را که من آن بار براى رسیدن به تعریفى از «شعر خود» به کار بستم منعکس کنید آن قسمت را جایی در ضمائم این مصاحبه مکمل چاپ بفرمائید.
 – فکرمى‏کنم‏به‏این‏ترتیب‏رشته کلام ازدست‏برود. شماآن‏دفعه‏گفتید:«من براى این سوآل بسیار آشنا که هر چند گاه یک‏بار در برابرش قرار مى‏گیرم جوابى ندارم و تا آن‏جا که مى‏دانم دیگران هم به این پرسش جوابى نداده‏اند.» – مى‏پرسم در این صورت از ارستو به این سو چه لزومى دیده‏اند که حتماً تعریف مشخصى از شعر به دست بدهند؟
       – فکر مى‏کرده‏اند تا چیزى یک تعریف دقیق علمى نداشته باشد نمى‏تواند مورد نقد و بررسى و در نتیجه مورد ارزیابى قرار بگیرد. جواهر فروش اگر مشخصات کامل الماس را نداند باید برود براى نان درآوردن فکر دیگرى بکند. اما مورد شعر فرق مى‏کند. ممکن است شاعر تعریفى براى شعر در اختیار نداشته باشد اما اشعار درخشانى بنویسد که ناقدان بتوانند مشخصات آن را فرموله کنند. به هر تقدیر هر تعریفى که از شعر به دست داده شده تعریفى بوده در محدوده‏هاى متعدد مختلف. محدوده‏هایی مثل برداشت شخصى و جغرافیاى فرهنگى و خلقیات اقلیمى و روانشناسى اجتماعى و هزار موضوع دیگر. در تاریخ علم گفته شده است ارستو دو هزار سال جلو پیشرفت دانش و تفکر بشرى را گرفت، به این معنى که بیست قرن تمام کسى جرأت نکرد روى حرف او حرفى بزند. آیا مى‏شود با «بوتیقا»ى او شعر امروز جهان‏را تبیین کرد؟ یا حتا با نظریه افلاتون در «ئیون»، که با نظریه ارستو در مورد خاستگاه هنرها (و طبعاً از آن جمله شعر) متناقض است؟
منظورم این است که نمى‏توان از هیچ هنرى تعریفى زمان‏شمول به دست داد. هر تعریفى شاید بتواند مدتى کسانى را قانع کند و معیارى موقتى به حساب بیاید اما مسلماً نه «مى‏تواند» و نه «باید» حکم نهایی شمرده شود. مى‏بینید که وقتى مى‏خواهند راجع به شعر معاصر چیزى بگویند از دوره مشروطه شروع مى‏کنند که با هیچ سریشمى به شعر این دوره نمى‏چسبد. چیزى را که دقیقاً پایان یک دوره بسیار طولانى است آغاز دوره کاملاً متفاوتى به حساب آوردن کى را به کجا مى‏رساند؟ ایرج یا اشرف‏الدین حسینى در کجاى قضیه با فروغ (نمى‏گویم یک پایگاه مشترک، بل‏که فقط) یک نقطه تماس قابل تأمل پیدا مى‏کنند؟ حتا بیائیم نزدیک‏تر: نیماى بزرگ که شعر امروز ما با او متولد مى‏شود در این مورد که «عروض» یک مقوله است و «شعریت» یک مقوله دیگر، حتا حاضر نبود با من محاجه کند. حرف مرا به‏کلى پرت مى‏دانست. آن‏قدر پرت که شنیدنش را هم وقت تلف کردن حساب مى‏کرد. چه‏طور مى‏توان تعریفى از شعر عنوان کرد که اثیر اخسیکتى و خیام و سوزنى سمرقندى و صائب تبریزى و محمدعلى افراشته و عارف قزوینى و فریدون توللى و مهدى حمیدى و اخوان و نیما را یکجا شاعر معرفى کند؟
 – من در گفت و گوهایی که با شاعران مختلف داشته‏ام غالباً شنیده‏ام که براى شعر تعریفى وجود ندارد و رفتن به دنبال آن جز سرگردانى و سر درگمى نتیجه‏یی نمى‏دهد. اما کم نیستند کسانى که برآنند تا به هر ترتیب تعریفى براى شعر پیدا کنند. چون طبیعى است که جز با آگاهى از تعریف شعر و شناخت معیارهاى آن نمى‏توان سره را از ناسره تمیز داد. بخصوص وقتى که معیار و میزان مشخصى در کار نباشد نقد شعر هم که خود شما بارها لزومش را تأکید کرده‏اید موضوعیت پیدا نمى‏کند.
       – فکر مى‏کنم از موسیقى هم تعریف به دردخورى موجود نیست یا بهتر است بگویم اگر هم هست من ندیده‏ام. ولى در لغت‏نامه ذیل این کلمه نکته بسیار قابل تأملى آمده. مى‏نویسد: «موسیقى را ارستو یکى از شعب ریاضى برشمرده و فلاسفه اسلامى نیز رأى او را پذیرفته‏اند ولى از آن‏جا که برخلاف علوم ریاضى همه قواعد و اصول آن مسلم و تغییرناپذیر نیست، آن را هنر نیز محسوب داشته‏اند.» – چون جمله در مرجع مختصر قیقاجى دارد آن را صاف و صوف‏تر آوردم. در هر حال منظورم همین عبارت آخرش است. البته باید متذکر بود که موسیقى هنرى است که در آن ریاضیات «نیز» به کار است، نه شاخه‏یی از ریاضیات که آن را به دلیل تغییرپذیرى اصول و قواعدش «هنر نیز» بدانند! – اما نکته قابل تأملش در همین علتى است که براى تغییر مقوله آن از «علم» به «هنر» عنوان کرده‏اند: یعنى تغییرپذیر بودن اصول و قواعد در مقولات هنرى. پس یک شاهد هم از غیب رسید. قواعد و اصول حاکم بر این یا آن «هنر» قابل تغییر است و یکى از چیزهایی که «هنر» را از «علم» جدا مى‏کند همین است. پس رک و راست مى‏توان به این نتیجه رسید که چون موضوعات هنرى، و از آن جمله شعر، تابع اصول و قواعد مشخصى نیست علم به شمار نمى‏آید و لاجرم  قابل تعریف نیست – که البته نباید ناگفته گذاشت که هم موضوع غیر قابل تغییر بودن قواعد علمى و هم نظریه معروضه اخیر نادرست است و از شمار تلقّیات قرن نوزدهمى، که بحثش به ما مربوط نمى‏شود. فقط کافى است اشاره کنیم که نیوتونى آمد و ارستو را جارو کرد و اینشتینى پیدا شد و نیوتون را برچید. ولى به نسبت، ریاضیات از مقولات هنرى «محاسباتى‏تر» است.
با وجود این، ما «شعر» و «نه شعر» را از هم تمیز مى‏دهیم. حتا بچه‏ها هم مى‏دانند که «جم جمک بلگ خزون» شعر است و چیزى که مامان بزرگه با «یکى بود یکى نبود» شروع مى‏کند «قصه». البته باید اذعان کرد که اگرچه بچه به دلیل خامى ذهنش اولى را نخست به خاطر وزنى که دارد شعر تشخیص مى‏دهد این را نیز باید پذیرفت که اگر هوشمند باشد خود پس از چند بار تجربه به تفاوت ماهوى شعر و نقل هم پى خواهد برد.
بدون شک براى پى بردن به چیزها راه‏هاى دیگرى هم وجود دارد. مثالى به ذهنم مى‏آید اما نمى‏دانم با طرح آن از کجا سر در خواهم آورد. خب، اگر نامربوط از آب در آمد حذفش مى‏کنیم.
ببینید: اگر ما بدانیم مرز جنوبى شوروى سابق کجا است و مرزهاى شرقى ترکیه و عراق کجا، اگر مرزهاى غربى پاکستان و افغانستان و حدود شمالى خلیج‏فارس و دریاى عمان را هم بشناسیم آیا خود به خود تصورى از موقعیت جغرافیایی ایران در ذهن‏مان شکل نمى‏گیرد؟ – ما مى‏دانیم به چه چیز مى‏گویند مقاله یا مقامه و به چه چیز مى‏گویند نقل یا قصه یا داستان یا رمان یا به طور کلى ادبیات. آیا کسى این‏ها را براى ما تعریف علمى کرده است؟ همه ما با اندکى هوشمندى مى‏توانیم حکم کنیم که این مقاله علمى با زبان بسیار شاعرانه‏یی نوشته شده یا مى‏توانست خیلى شاعرانه‏تر از این نوشته بشود. این یک تجربه عام انسانى – جهانى است. مسلماً در هیچ جاى دنیا آن تعریفى که شما دنبالش مى‏گردید از شعر داده نشده، اما در موسیقى شوپن را «شاعر پیانو» مى‏شناسند و در معمارى به رایت مثلاً، لقب «معمار موسیقى» و «معمار شاعر» داده‏اند و همه هم به شایستگى این دو تن براى داشتن چنین لقبى گردن گذاشته‏اند. همین نیم ساعت پیش که داشتیم درباره فیزیک این سال‏ها و انقلاب حیرت‏انگیزى که دانشمند هموطن خودمان لطفى‏زاده با نظریه «فازى»اش در انفورماتیک و پیشرفته‏ترین صنایع الکترونیک عالم به وجود آورده صحبت مى‏کردیم من براى آن تعبیر “دانشى سخت شاعرانه” را به‏کار بردم و شما هم کاملاً به منظور من پى‏بردید. طبعاً مقولات موسیقى و معمارى و مهندسى الکترونیک در ظاهر امر نه شباهتى به هم دارد نه ربطى به شعر، اما این‏قدر هست که نشان بدهد ما به تجربه مى‏دانیم «شاعرانگى» چه‏گونه حالتى است و به عبارت ساده‏تر: اگر تعریفى از شعر نداریم شناختى از آن داریم که به قدر کافى کارآیند است هر چند که این شناخت بر حسب دانش و بینش و درایت و ظرافت طبع و دیگر ظرفیت‏هاى مورد نیاز، در افراد مختلف تفاوت‏هاى غیر قابل تصورى دارد. یک‏بار تو تاکسى دیدم آن بیت سعدى را روى صندوقچه کنار فرمان به این صورت نوشته بودند:
آن کس که به جمله‏گى تو را تکیه به دوست‏
چون نیک نظر نمایی آن دشمن و دوست.
که تحریف بى معنى این بیت است:
آن کس که به جملگى تو را تکیه بدوست‏
چون نیک نظر کنى همه دشمنت اوست.
هر چه سعى کردم از راننده بپرسم از این «شعر» (که نوشتنش مستلزم بازماندن از کار و پرداخت مبلغى دستمزد به خطاط بوده) چه فهمیده است، جز این جوابى نداد که: «وقتى ماشینو تحویل گرفتیم فکر کردیم یه شعر مَشتى رو داشبردش بنویسیم، رفیق ما گفت اینو بنویسیم، دیدیم خیلى عالیه. گفتیم عشق است! دادیم نوشتند … میگه هر کسى تو این دنیا، یا دشمنه یا دوست.»
درواقع ما یک موضوع اصلى را در معادله منظور نمى‏کنیم. ببینید: اگر شما طرح یک پارچه یا ساختمان و رنگ یک اتاق یا دوخت یک لباس را خیلى بپسندید یا اصلاً نپسندید، آن طرح و رنگ و دوخت لزوما خیلى بد یا خیلى خوب نیست. چون قضاوت شما امرى است مربوط به سلیقه‏یی که دارید، آن هم به همین دلیل ساده که دیگرى ممکن است نظرى یکسره مخالف نظر شما داشته باشد. سلیقه هم محصول پس زمینه فرهنگى و تربیتى انسان است و نمى‏توان براى خوش‏سلیقگى و کج‏سلیقگى حکم عامى صادر کرد. چون جنس سلیقه چیزى از نوع سنگ یا آجر نیست. ضمناً یکى از دوستان من حرف فوق‏العاده پرمعنایی زد. خیلى صمیمانه گفت: «نمى‏شود آدم همه جا دمکرات‏منش باشد اما به هنر که رسید از خودش استبداد رأى نشان بدهد.»
 – ظاهراً متقدمین به چند صورت از شعر حرف زده‏اند. یکى همان چیزى که شما مى‏گوئید و قبلاً هم گفته‏اید. یعنى تعریف نا پذیرى شعر …
       – این که مرا جزو متقدمین آوردید موضوعى را به یادم آورد: روزى یکى از دانشجویان دانشکده ادبیات راجع به کلمه‏یی که من در شعرى آورده بودم از استادش – یعنى یکى از همان آقایانى که براى جمع خودشان کلمه «اساتید!» را به کار مى‏برند – سوآلى کرده بود. استاد در جوابش گفته بود: «اسم این شخص به گوشم آشنا است. شاعر قرن چندم بوده؟»
– بله. بعضى‏هاباتظاهر به این‏که‏بازمانه خودشان بیگانه‏اند فخرمى‏فروشند. بگذریم … گروهى هم بوده‏اند که از شعر تعریف‏هاى شاعرانه به دست مى‏داده‏اند. مثل عین‏القضات همدانى که مى‏گفت شعر بیان تخیل است و پدیده‏یی است که نمى‏شود به لفظ بیانش کرد.
       – تردید دارم این حرف از عین‏القضات باشد. بیان تخیل بودن شعر هم بدجورى آب برمى‏دارد. چون هذیان دیوانه هم به نحوى بیان تخیل او است. خواجه نصیر هم در ابتداى «معیارالاشعار» مى‏گوید هذیانات اهل جنون که مشتمل بر الفاظ مهمل باشد و به نظم ایراد کنند، از آن جهت که مراد ایشان به حسب قصد ایشان از آن الفاظ حاصل مى‏شود در حکم الفاظ معنى‏دارى است. در هر حال هر که آن جمله را گفته لابد منظورش این بوده که شعر را نمى‏شود به لفظ «توضیح داد»، وگرنه براى «بیان» شعر جز به کار گرفتن الفاظ چه مى‏شود کرد؟ … در ضمن امروز هم دیگر ما نیازى به این نوع افاضات نداریم. امروز دیگر ما «شعر» را در برابر «نثر» نمى‏گذاریم. کارى که آن اوائل واقعاً ایضاحش مشکل بود و هنوز هم در مواردى چندان آسان نیست. فضلا «نثر» را مى‏گذاشتند در مقابل «شعر»، و نتیجه این مى‏شد که «سگى پاى صحرا نشینى گزید» و «داشت عباسقلى‏خان پسرى» به حساب شعر گذاشته بشود! – نسل ما با سختکوشى توانست نشان بدهد که شعر با نثر تضاد و تقابلى ندارد و اگر فرقى هست بین نظم و نثر است نه شعر و نثر. – خون دل خوردیم تا توانستیم ثابت کنیم که شعر را چه به نظم در آرید چه نیارید شعر است، و «نه شعر» را به هر صورتى که عرضه کنى ممکن است همه چیز ازش در آید جز شعر. کتاب مستطاب امیر ارسلان نامدار یا داستان حسین کرد شبسترى را مى‏شود با زیباتر زبانى به نظم کشید، اما حاصل کار چه خواهد شد؟ – فقط امیر ارسلان منظوم!
     – ولى نظامى گنجه‏یی …
       – منتظرش بودم. به او هم مى‏رسیم … ما توانستیم در عمل نشان بدهیم که ناب‏ترین شعر را مى‏توان بدون توسل به عروض و عَرَض‏هاى دیگر ارائه داد. توانستیم نشان بدهیم که آنچه باعث شده اهل این اقلیم – همان‏ها که خواجه نصیر بى هیچ تعارفى «جمهور»شان خوانده – در مدتى بیش از هزار سال هر یاوه منظوم و مقفایی را «شعر» بشمارد، وزن عروضى است که در عمل عَرضَى است کاملاً مُخل و مُخرب و بخصوص «ضد وزن». این درست همان باقلاى معروف است که مى‏کارند قاتق نان‏شان بشود مى‏شود بلاى جان‏شان! حتا زنده‏یاد اخوان ثالث (البته فقط در توجیه عروض نیمایی) نشان داد شعرى که در عروض نیمایی شکل کاملا قابل پذیرشى دارد، در قالب عروض قدیم چه چیز مضحک هشلهفى از آب در مى‏آید(۳). به این ترتیب، تعریفاتى از قبیل مگر آنچه شمس قیس پیش کشیده دیگر در شعر امروز داراى اعتبارى نیست مگر نزد کسانى که مرغ‏شان یک پا بیشتر ندارد و جان به جان‏شان کنى حرف‏شان همان است که هر چه در اوزان عروضى نباشد شعر نیست.
   – من به این دلیل که سوآلات تازه‏یی دارم اجازه مى‏خواهم آن بخشى از مصاحبه چند سال پیش‏مان را در همین‏جا مرور کنیم.
       – مخالفتى ندارم، منتها به شرط قبول پاره‏یی دستکارى‏ها.
       – من هم مخالفتى ندارم … بسیار خوب؛ شما در آن‏جا گفته‏اید که …
– … در فارسى جز خواجه نصیر توسى هنوز هیچ‏کس نگفته شعر چیست، ولى عجالتاً من این‏جا از طریق تشبیه و مقایسه و حذف، و با مختصرى پرچانگى، دریافت و برداشتى از شعر ارائه مى‏دهم. اما فقط تا همین حد و نه بیشتر.
طبعاً قدیمى‏ها تعاریفى از شعر داده‏اند که بهتر است آن‏ها را پیش نکشیم تا باعث خلط مبحث نشود. چون همان‏طور که عرض شد، برداشت امروز گروهى از ما از شعر، برداشتى کاملاً متفاوت است.
ببینید: پدران ما به هر کلام موزون و مقفایی شعر اطلاق مى‏کردند. مثلاً پدربزرگ خود من از زمزمه کردن این بیت چنان لذتى احساس مى‏کرد که من نقش آن را در شیارهاى چهره پیرش مى‏دیدم:
قیامت قامت و قامت قیامت‏
بدین قامت بمانى تا قیامت!
که تازه با اصول قدیمى درست هم نیست، چون «قامت» را با حرف «تا» قافیه کرده. پدربزرگ که تا دم مرگ هم لهجه افغانیش را از دست نداد قاف‏هاى شش‏گانه بیت را هم از ته حلق و نزدیک به «خ» تلفظ مى‏کرد و این تنها چیزى بود که به این بیت بى‏مزه مختصر مزه‏یی مى‏داد.
او واقعاً از این بیت لذت مى‏برد و من در همان حال که از لذت بردن او کیف مى‏کردم، چون روم نمى‏شد به کج‏سلیقگى و بى ذوقیش بخندم روز به روز از هر چه شعر نامیده مى‏شد بیزارتر مى‏شدم. به خصوص که در مدرسه هم چیزى بیش از همین‏ها به ما تحمیل نمى‏کردند. من نمى‏دانستم شعر چیست اما شنیدن این چیزها نه فقط برایم کسالت‏آور بود بل‏که درست و حسابى حالم را به هم مى‏زد.
«خان‏بابا» آدم چندان عامى‏یی هم نبود اما سلیقه‏اش و برداشتش از شعر به‏اش اجازه مى‏داد از این لفاظى بى‏نمکى که یقین دارم امروز به مذاق هیچ شعرخوانى خوش نمى‏آید واقعا لذت ببرد.
از «شعر»هاى مورد توجه او نمونه‏هاى زیادى به خاطر دارم که شاید نقل چندتایی از آن‏ها براى درک میزان اختلاف ذوق و سلیقه ما کومک خوبى باشد:
دوستان شرح پریشانى من گوش کنید
قصه بى سر و سامانى من گوش کنید
که از وحشى بافقى است. یا این بیت نظامى که از میان آن‏همه ابیات و قطعات زیباى او انتخاب کرده به‏اصطلاح چشم بازار را درآورده بودند تا – یک سنگ و دو گنجشک – هم ما کودن‏ها «شعر» یاد بگیریم، هم با آن اندرزباران شده باشیم:
دانش طلب و بزرگى آموز
تا به نگرند روزت از روز.
یا مثلاً:
هنر آموز، کز هنرمندى
در گشایی کنى و دربندى!
که چون تهش را نمى‏فهمیدیم خیال مى‏کردیم ما نوباوگان وطن باید هنر بیاموزیم تا یاد بگیریم که بعد از این، زمستان‏ها، وقتى وارد اتاق مى‏شویم حتماً در را پشت سرمان ببندیم که سوز نیاید.
یا این بیت مضحک از آن بزرگمرد:
زنبور درشت بى مروت را گوى
بارى چو عسل نمى‏دهى نیش مزن!
خب البته این بیت‏ها سخنان حکمت‏آموز هست، یعنى حرف‏هایی از مقوله پند و اندرز و این جور چیزها که هیچ‏وقت به این مفتى‏ها به گوش هیچ بنى بشرى فرو نرفته و دو پول سیاه کار ساز نبوده. اما هر چه باشد، به هر تقدیر یک نکته براى امروزى‏ها مسلم است و آن این‏که این فرمایشات دُرربار ربطى به عالم شعر ندارد و در واقع ارزش این آثار چیزى بیش از «هر که دارد امانتى موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود» و «اى که در نسیه برى همچو گل خندانى/ پس سبب چیست که در دادن آن گریانى» که تو حمام و دکان بقالى کتیبه مى‏کردند به دیوار مى‏زدند نیست. خروارها از این فرمایشات یک پول سیاه به گنجینه فرهنگ و هنر بشرى اضافه نمى‏کند چه رسد به این که بگذاریم‏شان تو موزه سر درش را چراغان کنیم بدهیم آن بالاش بنویسند گنجینه عظیم هنر سنتى ایران.
      – صحبت درباره صاحبان این اشعار …
       – من این‏ها را «شعر» نمى‏دانم. دست کم بفرمائید نظم.
    – به هرصورت مزخرف‏شمردن این‏ها را کسانى‏تحمل‏نمى‏کنند و از آن سر و صداها به راه مى‏افتد که خودتان بهتر مى‏دانید …
       – آن‏ها را ول کنید بگذارید سر و صدا راه بیندازند. اگر این یک کار را هم نکنند دیگر چه جورى مى‏توانند نشان بدهند که هنوز زنده‏اند.
   – … در هر صورت به همین دلیل است که من از شما در این باب‏ها توضیحات بیشترى مى‏خواهم. مثلاً در نظامى، آیا شما لیلى و مجنون و خسرو و شیرین را هم شعر به حساب نمى‏آورید؟
       – آقاى حریرى. بنده دارم راجع به پند و اندرز منظوم که به حساب شعر منظور مى‏کردند حرف مى‏زنم … ولى، مهم نیست، حالا که شما عجله دارید بگذارید جواب‏تان را با سوآلى شروع کنم: آیا اگر من بگویم نظامى در این دو اثر راوى چیره دست شورانگیزترین عشق است (گیرم به سلیقه همعصران خودش که دوست مى‏داشتند عشاق، به سبب نرسیدن به «وصال» معشوقه که همانا همبستر شدن با او بود قتل‏عام بشوند) به او توهین کرده‏ام؟ یعنى حتماً باید بگویم «شاعر» است تا غرور ملى کسانى جریحه‏دار نشود؟ آیا فقط به این دلیل که آن داستان‏ها را به آن زیبایی «به نظم کشیده» باید به او شاعر گفت؟ – در این صورت چرا به آقاى ابراهیم گلستان نگوئیم شاعر.
اگر عقیده مرا بخواهید مى‏گویم «فقط شاعر خواندن» شخص نظامى به مثابه یک نمونه، یعنى ندیده‏گرفتن حق و مقام اصلى او به اضافه اخلال‏گرى در نقد شعر. چرا باید به تصور این که داریم به مهندس معمارى حرمت مى‏گذاریم او را «سرتیپ» خطاب کنیم و به این ترتیب، هم بى اطلاعى خودمان را رو دایره بریزیم هم ارزش تحصیلات او را منکرشویم؟
      – اگر در مورد نظامى توضیح بیشترى بدهید …
       – نظامى یک داستان‏پرداز است. در پرداخت گفت و گوهاى اشخاص قصه‏ها اعجاز مى‏کند. زبان در دستش از موم شکل‏پذیرتر است. شناخت شخصیت‏هایش را به ما واگذار نمى‏کند و از آن‏ها تصویرى به ما نمى‏دهد تا هر طور که خودمان خواستیم یا توانستیم درباره‏شان قضاوت کنیم: به آن‏ها جان مى‏دهد مى‏نشاندشان جلو چشم‏مان. مجنون و فرهادش عاشق نیستند، خودِ عشقند، گیرم عشق در برداشت کاملاً قدیمى و سخت رمانتیک و سوزناک روزگار خودش. این‏ها همه مشخصات یک داستان خوب است. یعنى مشخصاتى که در نقد شعر جایی ندارد. و نظامى داستانسرایی است که علاوه بر همه این امتیازات زبانش هم زبانى است شاعرانه. سوآل این است که به چنو استادى چرا فقط باید گفت «شاعر»؟ یعنى چرا باید به داستان‏پرداز بزرگى با این ابعاد، همان لقبى را داد که در انجمن‏هاى ادبى به امثال عباس فرات مى‏دهند؟ این «لقب» به او چه مى‏دهد؟
    – گفتید زبانش «هم» زبان شاعرانه‏یی است …
       – منظورم به هیچ وجه این نیست که داستان‏هایش را به نظم ظریف درخشانى کشیده، بل‏که اگر زمانه به او اجازه مى‏داد حکایتش را به نثر بنویسد هم باز شاعرانه بودن زبانش به قوت خود باقى مى‏ماند. منتها او جز به نظم کشیدن داستان‏ها راهى نداشته، که حتماً در ادامه گفت و گومان به چراى این «ناچارى» هم خواهیم رسید. این‏یک خطا یا یک سهل‏انگارى بین‏المللى است. – غربى‏ها هم چهار سخنسراى بزرگ خودشان – هومر یونانى و شکسپیر انگلیسى و دانته ایتالیایی و گوته آلمانى را «شاعر» مى‏خواندند. امروز را نمى‏دانم. این برداشت تا اوائل قرن حاضر یعنى تا پیش از پیدایش «شعر محض» قابل قبول بود. امروز دیگر یا باید در این طبقه‏بندى تجدیدنظر کنند یا به ترتیبى مانع خلط مبحث شوند. از این چهار قُله، هومر و دانته فقط راوى بوده‏اند و شکسپیر بیشتر به بازى‏نویسى شهره است همچنان که گوته در ارجمندترین اثرش فاوست. البته این هر چهارتن آثارشان را در فرم‏هاى شعرى رایج روزگار خود و به زبانى بسیار شاعرانه نوشته‏اند، ولى از اوائل قرن بیستم ناگهان شعرى متولد مى‏شود که قائم بالذات است و براى آن‏که از قوه به فعل آید به حاملى چون قصه – خواه به صورت تریلوژى دانته و خواه به صورت بازى‏هاى شکسپیر – نیازمند نیست. میان این دو گونه (که اولى‏ها بیشتر در مقوله «ادبیات شاعرانه» قرارمى‏گیرد و دومى فقط در مقوله «شعر محض») مرزى به چشم مى‏خورد به کلفتى دیوار چین که نقد شعر و ادبیات معاصر نمى‏تواند آن راندید بگیرد. روایت روایت است و شعر امروز اگر براى نمود خود بدان متوسل شود وارد قلمرو ادبیات منظوم خواهد شد. البته این فرق مى‏کند با موردى که داستان‏پرداز بزرگى براى اثرش زبانى سخت شاعرانه برگزیند و از پسش هم برآید. گو این‏که منتقدان «شعر معاصر» (روى کلمه معاصر تکیه مى‏کنم) همه بر همین اعتقادند، باز شما لطفاً این را به حساب سلیقه شخصى من بگذارید. – در هر صورت، نظامى که مانند آن چهار سخنسراى بزرگ غرب تا پیش از حدوث تغییرات بنیادى در برداشت بخشى از جامعه ما از مقوله شعر شاعرى بسیار بزرگ به حساب مى‏آید، با مترو معیارهاى سال‏هاى اخیر مطلقاً شاعر شناخته نمى‏شود. مثالش را قبلاً آوردم: آقاى ابراهیم گلستان قصه‏هایش را با اوزان عروضى و حدوداً به فرم بحر طویل مى‏نویسد بى این‏که خود داعیه شاعرى داشته باشد یا خوانندگانش او را شاعر بدانند. صِرفِ به کار گرفتن «وزن محسوس» چیزى را از قلمرو ادبیات به قلمرو شعر انتقال نمى‏دهد.
      – فرمودیداین‏ها رابه حساب‏سلیقه شخصى‏شمابگذارم.ببینیدآقاى‏شاملو، شما نمى‏توانید به این صورت از کنار مسأله بگذرید. حرفى که شما مى‏زنید حرفى نیست که صرفاً از یک سلیقه شخصى برخاسته باشد. خودتان مى‏بینید که درباره نظریات شما هر کسى براى خودش حق قضاوت قائل است. مى‏خواهد قضاوت کند، حالا یا در موافقت یا در مخالفت. در عین حال شاید این سوآل هم پیش بیاید که چرا باید در یک رسانه گروهى از سلیقه شخصى سخن گفت …
       – عجب! اجازه مى‏دهید ازتان بپرسم که در این صورت کجا مى‏شود از سلیقه شخصى سخن گفت؟ فقط در صندوقخانه؟ و تازه اگر در رسانه گروهى فقط باید به سلیقه عمومى پرداخت پس دیگر چرا شما براى گفت و شنود با من این همه زحمت به خودتان هموار کرده‏اید و بارها و بارها متحمل رنج سفر شده‏اید؟ مى‏توانستید اول آفتاب از نخستین عابر کوچه سوآل بفرمائید که امروز صبح حد و حدود مجاز سلیقه عمومى درباره مینیاتور و نرخ رسمى گلابى نطنز و سیب‏زمینى پشند چه‏قدر است …
به هر حال من دلم آن‏قدرها پر هست که به جاى جواب دادن به این سوآل‏تان ناگهان سر بروم. ناچارم چند قدمى دورخیز کنم و منباب مقدمه موضوعى را پیش بکشم که برایم بسیار مهوع و نفرت‏انگیز است.
پس از بازگشت از سفرى که بدون خواست خودم طولانى شد یکى از مجله‏ها تعدادى سوآل پیش آورد که به آن‏ها جواب بدهم. من مدتى این کار را پشت گوش انداختم تا این‏که یک روز دوست خیرخواه مشفقى گفت تو جداً باید تکلیفت را با «شاملوئیست»ها روشن کنى! – من اول موضوع را شوخى گرفتم اما او خیلى صریح گفت: – ببین برادر، عده‏یی هستند که دربست با هر چه تو بگویی موافقند تا جایی که اگر حرفى از تو را نپسندند طورى تفسیر و تعبیرش مى‏کنند که با پسندشان جور در بیاید … در مقابل این دسته عده دیگرى هستند که حتا با حرف نگفته ننوشته تو هم پیشاپیش مخالفند …
بعد حرفش را اصلاح کرد و گفت: – ما با هیچ کدام از این دو دسته کارى نداریم. منظور من یک عده جوان است که چون معتقدند در حرف و عمل تو سوءنیت وجود ندارد به آنچه بگویی گوش مى‏دهند ولى گوش دادن‏شان دلیل موافقت‏شان نیست. منظور من این بود که تکلیفت را با این عده روشن کنى: مثلاً نمى‏شود دست رد به سینه موسیقى ِمورد علاقه‏اش بگذارى بدون این‏که در موردش توضیح منطقى بیارى.
    – حرف ایشان بسیار منطقى است. این گروه سوم کسانى هستند که حرف‏هاى شما را جدى مى‏گیرند و پى‏گیرى مى‏کنند و البته اگر نتوانند تحلیلش کنند حق سوآل براى‏شان محفوظ است.
       – آقاى عزیز من! اگر نتوانند تحلیلش کنند یعنى چه؟ من همیشه فریادم این بوده که چرا ما باید منطق و درک و شعور خودمان را معطل بگذاریم و بابایی را به مثابه وجدان‏مان مسئول خوب و بد و خطا و صواب عقایدمان کنیم تا جایی که هر چه را از دهان او در آمد وحى مُنْزَل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر «شعور انسان» تلقى مى‏کنم. و آن وقت، درست است که من خودم را دچار چنین مخمصه خطرناک و در عین حال مضحکى بیابم؟ کسى با این ظرفیت ناچیز، خودش چى هست که وجدان جماعتى قرار بگیرد تا صدمى یا هزارمى‏اش من باشم که براى خودم هزار مشکل دارم! باید کسانى به قصد دست‏انداختن کسان دیگرى مرا و آن‏ها را ریشخند کرده باشند، وگرنه چرا من باید اجباراً نظرم را صورت سلیقه شخصى بدهم؟ من نمى‏دانم با این نیاز زشت روانى جامعه که حتماً باید سرخود به یکى بیش از حد منطقى ارج بگذارد چه‏طور مى‏شود مبارزه کرد. آقا، من یک شاعرم. بى ذره‏یی ادعا. یک چیزهایی مى‏دانم که نوبر هیچ بهارى نیست، و درعوض بسیار چیزهااست که نمى‏دانم. براى خودم خلقیاتى دارم درست مثل باقى مردم. مثل بسیارى دیگر زیر بار زور و «باید» و «نباید» و این‏جور حرف‏ها نمى‏روم، دست احدالناسى را نمى‏بوسم، جلو انى نه مصلحتى نه غرض و مرضى. از این بابت هم متشکر! – اما هیچ‏کدام این‏ها دلیل آن نمى‏شود که بنده آدمى حق نداشته باشد در برداشتى به راه خطا برود. فقط آدم بى عمل است که هیچ‏وقت اشتباه نمى‏کند. عجب بساطى است! آخر چرا من حق ندارم بگویم که فلان موسیقى به دلم نمى‏چسبد یا فلان دروغ را باور نمى‏کنم؟ – و چرا باید اگر چنین حقى به خودم دادم حتماً مورد هجوم ویروس همه بیمارى‏هاى روانى عالم قرار بگیرم؟ کدام دیوانه‏یی به خودش اجازه داده متوقع باشد که هر چه گفت دربست در جامعه مورد قبول افرادى قرار بگیرد، آن هم به این صورت کریه که حتا اگر با ذوق و پسندشان همخوان نبود بروند طورى تعبیر و تفسیرش کنند که با پسندشان جور در بیاید؟ مورد التفات چنین کسانى بودن چه لطفى دارد؟
     – در هر حال این یک واقعیت است. و به همین جهت است که ما مى‏خواهیم تمام نظریات شما بدون ابهام و خیلى صریح مطرح بشود تا راه هر تعبیر و تفسیرى را ببندد. براى آن دو گروه اول و دوم اصلاً فرقى نمى‏کند که شما از چه حرف مى‏زنید، چون آن‏ها به هر حال یا موافق دربست‏اند یا مخالف دربست. حرف ما بر سر آن گروهى است که به قول دوست‏تان کنجکاوى و پیگیرى‏شان معلول اعتمادى است که به حسن‏نیت شما دارند. وقتى شما موضوعى را به میان مى‏آرید – درباره هر چه باشد – از هر سویی سر و صدایی بلند مى‏شود. فقط هم شما یک نفر نیستید که نظریات‏تان را خیلى صریح بیان مى‏کنید، نه، دیگرانى هم هستند که چنین مى‏کنند اما واقعیت مشهود این است که متأسفانه بسیارى از آن‏ها نظریات‏شان با سکوت مواجه مى‏شود ولى نظر شما را به بحث و نقد مى‏گذارند و نتایجى از آن به دست مى‏آید به سود یا زیان آن نظر، که به عقیده من به زیان بودنش اصلاً مهم نیست، چون در هر حال بحثى که به میان مى‏آورد در مجموع روشنگر است. و تازه، این‏ها همه نتایج منطقى کار و نحوه زندگى چندین و چند ساله خود شما است.
حالا اگر موافق هستید برگردیم به مطلب …
       – بگذارید اول تکلیف‏مان را با یک موضوع روشن کنیم. یک‏جا از کسى خواندم که هر علم و هنرى، خیلى که به آن بالا بالاها رسید به شعر نزدیک مى‏شود. کمى پیش شوپن و رایت و لطفى‏زاده را براى‏تان مثال آوردم. لابد آن که گفته شعر شاه هنرها است مى‏دانسته چه دارد مى‏گوید. حالا ما نمى‏دانیم واقعاً شاه است یا رئیس جمهورى یا فراش دم در فلان اداره، ولى در هر حال مطلبى است که گفته‏اند. طبیعى است که صاحبان همه هنرها مى‏کوشند در رشته خود به اوج‏ها دست پیدا کنند، و شاید آن تلقى از این‏جا نشأت گرفته که در نظر جمهور «شاعرانه بودن» معنى‏ملموس‏ترى دارد. ولى دوست‏من‏نظر دقیق‏ترى به من ارائه داد. او گفت: «مى‏دانیم که میکل‏آنژِ همه‏فن‏حریف، اوج هنر را در مجسمه مى‏دید تا آن حد که حتا نقاشى‏هایش «مجسمه‏وار» است. پس لابد اگر از او مى‏پرسیدند مى‏گفت: «هر هنرى، وقتى به تشخص واقعى خودش برسد، کمالش مثل یک مجسمه بى نقص تجسم عینى و واقعى پیدا مى‏کند و از هر سو که به آن نزدیک بشوى مى‏بینى در حد کمال است.» – و از این مقدمه چنین نتیجه گرفت که: «آیا بهتر نیست بگوئیم هر اثرى که جوهر هنرى در آن به نهایت تبلور رسیده باشد با آثار هم‏ارز و همتراز خود در دیگر حوزه‏هاى هنرى نوعى پیوند یا حتا تشابه پیدا مى‏کند و این پیوند و تشابه چیزى نیست مگر تأثیرى کم و بیش متشابه بر مخاطبان آن آثار؟»
حالا گوشم به سوآل‏هاى شمااست.
       – آیا در طول تاریخ ما مقاطعى بوده است که شاعر یا شاعرانى به آنچه شما مى‏گوئید «شعر» نزدیک شده باشند؟
       – شعر به هر صورت انواع و اقسامى دارد اما آنچه منظور نظر من است صفتى را هم یدک مى‏کشد. من مى‏گویم «شعر ناب» یا «شعر محض». – فکر مى‏کنم این دومى گویاتر باشد.
       – منظورتان دقیقاً چه‏گونه شعرى است؟
       – منظورم شعر و به طور کلى هنرى است که براى نمود، محتاج سوار شدن بر حاملى یا چنگ‏انداختن به چیزى جز خودش نباشد. مجبور نباشد براى نشان دادن خود به بهانه و دستاویزى متوسل بشود.
      – بسیار خوب، باز به این موضوع برخواهیم گشت. حالا بفرمائید که آیا مقاطعى بوده است که شاعر یا شاعرانى به این نوع شعر لااقل تا حدودى «نزدیک شده باشند»؟
       – شاید، با قید احتیاط، بشود گفت شاعران سبک هندى «مى‏توانستند» به شعر محض دست پیدا کنند ولى آن‏ها به دنبال مضمون‏سازى افتادند و مجال را از دست دادند. البته جواب به این سوآل بدون یک مطالعه «آکادمیک» غیر ممکن است و من هم چنین مطالعه‏یی ندارم. – اما به طور کلى و با چشم‏پوشى از چند استثناى محدود مى‏توان گفت که شعر، براى شاعران کهن، مقوله خاصى نبوده. از پند و اندرز تا مدح و هجو و مسخرگى و عشق و هرزگى و حکایت و ماده تاریخ بناى قلعه یا وفات اشخاص، هر چه را که در وزن عروضى بیان مى‏شده شعر مى‏شناختند که در غالب موارد هیچ‏چیز از آنچه ما امروز «احساس شاعرانه» مى‏خوانیم یابه «منطق شعرى» تعبیر مى‏کنیم در آن وجود نداشت:
اولین کس که خریدار شدش من بودم‏
باعث گرمى بازار شدش من بودم.
یا مثلاً:
آن شنیدستم که در صحراى غور
بارسالارى درافتاد از ستور.
آشکارا مى‏بینیم که اگر وزن و قافیه را از این دو بیت حذف کنیم چیزى از آن باقى نمى‏ماند که در جان شنونده یا خواننده بنشیند. و حالا آن دو را مقایسه کنیم با ابیات زیر از طالب آملى، که جدا از وزن و قافیه هم به هر حال مضامینى خیال‏انگیز است:
به تن، بویا کند گل‏هاى تصویرِ نِهالى را
به پا، بیدار سازد خفتگان نقش قالى را …
و:
زان چهره گل به دامن اندیشه مى‏کنم‏
خورشید مى‏فشارم و در شیشه‏مى‏کنم …
       – جایی گفته‏اید کار شعر روایت نیست. مى‏خواهم بپرسم چه‏گونه موضوعاتى روایی است.
       – وقتى مطلبى بر اساس طرحى قصه‏وار بیان شود به‏اش مى‏گوئیم روایی است. حالا این چیز روایی مى‏تواند نقاشى باشد مى‏تواند موسیقى باشد مى‏تواند رقص باشد یا هر چیز دیگر. فقط باید به این نکته توجه داشت که هر هنر محضى وقتى به روایت متوسل شد آن حالت نابى‏اش را از دست مى‏دهد.       حتماً باید خدمت بهانه‏جویان محترم عرض شود که این به هیچ‏وجه معنیش «بى ارزش شمردن اثر» نیست. هیچ‏کس نمى‏گوید «فندق شکن» چایکوفسکى چون قصه‏یی روایت مى‏کند پس دیگر موسیقى نیست. مى‏گوئیم باله است. هیچ‏کس نمى‏گوید مرغ آمین نیما شعر نیست. هیچ‏کسى نمى‏گوید پرده معروف آخرین شام مسیح چون چیزى را روایت مى‏کند دیگر نقاشى نیست (در برداشت‏هاى معاصر، نقاشى محض «هم» پذیرفته شده است). ولى البته هنوز فراوانند کسانى که شعر را تا چیزى حکایت نکند درک نمى‏کنند، همان‏طور که نقاشى مجرد را و همان‏طور که حتا موسیقى بى گفتار را.
     – گفتید پیش از آن‏که شاعران به شعرِ محض دست پیدا کنند آنچه در نظر جمهور شعر تلقى مى‏شد پوسته و به عبارت ساده‏تر شکل خارجى سخن بود نه درونمایه‏اش. سوآل این است که آیا نقد شعر امروز تن دادن به این تفکیک‏هاى گاه بسیار دشوار را ایجاب کرده است؟
       – همین‏طور است. این تفکیک را نقد شعر امروز ناگزیر کرده است. در شعر کهن چنان‏که گفتم بجز آثار چند شاعر استثنایی آنچه «شعر» نامیده مى‏شد «نظم» بود و آنچه که شعر در برداشت امروزى نزدیکى بیشترى داشت غزل یا آثار تغزلى، که آن هم گرفتار تکرار و تقلیدى باور نکردنى شده‏بود. کسانى مدعى بودند که شاعرند اما هیچ‏یک حرف تازه‏یی براى گفتن نداشتند و سخنى به میان نمى‏آوردند که از نسل‏ها پیش بارها و بارها مکرر نشده باشد. عشق حادثه‏یی تکرارى بود و معشوق یا معشوقه موجود واحدى بود با تصویرى تغییرناپذیر. غزلسرایی نوعى موزائیک‏سازى بود از قطعات پیش ساخته‏یی با بینش همجنس‏بازانه سربازخانه‏یی. زلف کمند بود ابرو کمان و مژه‏ها تیر (تیر مژگان). حتا غمزه هم چون مى‏بایست به دل بنشیند تیر بود و موها زره (ناوک غمزه بیار و زره زلف – حافظ) و غیره … رسم معشوقى که این‏جور تا بن‏دندان مسلح باشد هم ناگفته پیداست که مى‏بایست عاشق کسى باشد ولاغیر. عشق حیاتبخش و تکامل دهنده نبود. چیزى بود که مى‏بایست عاشق شوریده على‏القاعده ناکام را خاکسترنشین کند. و شاعر بینوا همه هم و غمش این بود که آن قدر سر کوى یار خونابه از چشم ببارد تا دل سنگش را نرم کند و شبى آن محروم فلکزده را از شراب وصل خود جامى بچشاند. عاشق مجنونى بود خودآزار و معشوق دیوانه‏یی دیگرآزار و عشق طریقى براى رسیدن به اعماق ذلت و پفیوزى:
گر با دِگران شدى هماغوش‏
ما را به زبان مکن فراموش!
      – مگر حافظ که این‏قدر مورد حرمت شما است عموماً از همین کلیشه‏ها استفاده نکرده؟
       – چرا. ولى حافظ براى من انسانى است غمخوار بشریت. موردش به کلى فرق مى‏کند. وگرنه از این لحاظ با دیگران تفاوت زیادى ندارد. دیدید که مثال انتقادیم را هم از خود او آوردم.
آنچه باعث مى‏شود در این بحث همین‏جور سوآل پشت سوآل پیش بیاید بى توجهى به این نکته است که آنچه ما شعر محض یا شعر ناب مى‏نامیم جوان‏تر از آن است که متر و معیارهایش شناخته و نامگذارى شده باشد. و هنگامى که براى سنجش ارزش‏هاى چیزى متر و معیار درخور موجود نباشد، از کله‏پَز یک متر و سى سانتیمتر پاچه خواهیم خواست از بزاز دو سیر و نیم پارچه، و داستان نقدى پیش مى‏آید که زنده‏یاد اخوان بر هواى تازه نوشت. او بر آن مجموعه عیب‏هایی برشمرد از قبیل تضاد و تکرار و تتابع اضافات و سهل‏انگارى‏هاى دستورى و ترکیب‏هاى گوناگون (؟) و توجه به قافیه و عدم توجه به وزن. یعنى ایرادات قدمایی بر شعر کهن و درست همان چیزهایی که بعدها منتقدان «امتیاز» به حساب آوردند.- شعرهاى آن مجموعه محصول دوره تجربه‏هاى تازه بود. مهاجرت از دیارى متروک بود به منطقه‏یی که درست نمى‏شناسید. یعنى درحقیقت یک جور سفر اکتشافى. ناظر که از بالا نگاه مى‏کند باید به مسافر خبر بدهد که چه‏قدر پیش رفته و چه‏قدر به مقصد نزدیک شده، نه این‏که مدام با نگرانى هشدار بدهد که «آى دور شدى! آى دارى از منطقه دور مى‏شوى!» – معیارهایی که او به کار برد درست همان بود که من ازشان مى‏گریختم، یعنى معیارهاى نقد شعر کهن. مثلاً این پاره را نقل کرده بود:
… و تو خاموشى کرده‏اى پیشه‏
من سماجت،
تو یکچند
من همیشه.
و مى‏دانید اسم این را چى گذاشته بود؟ – «دوز بازى با الفاظ» یا «توجه به قافیه و عدم توجه به وزن»!(۴)
در هر حال ما چه بخواهیم چه نخواهیم با سلیقه و نیم گز و معیارها، و درنهایت امر با توقعات خودمان به شعر امروز یا دیروز نگاه مى‏کنیم. البته بعضى‏ها با این نظر موافق نیستند و مثلاً مى‏گویند سعدى را باید برداشت برد به قرن هفتم و آن‏جا قضاوتش کرد.
      – بله من هم از طرفدارن همین نظرم.
       – خب، بردیم و قضاوت کردیم. نتیجه؟ مگر کسى توقع دارد سعدى به سیاق قرون بعد از خودش بنویسد؟ هر شاعرى باید خلاصه‏یی از تاریخ شعر فارسى را زیر چاق داشته باشد، و ضمناً براى دست یافتن به زبانى هر چه کارآیندتر، از مطالعه انتقادى آثار گذشتگان غفلت نکند. – و بگذارید همین‏جا گفته باشم که از این لحاظ من از اسکندرنامه دروغین و از قصه یوسف (احمد توسى) و کشف‏الاسرار و قصص‏الانبیا خیلى بیش از آن شعر آموخته‏ام که از صف دراز شاعران متقدم. البته ناسپاسى نمى‏کنم: میان شاعران هم از مولوى (مثنوى و دیوان شمس) از فخرالدین اسعد و از نظامى و پیش از همه از حافظ بسیار آموخته‏ام. گذشته از شعر، من نحوه زندگیم را هم مدیون حافظم. راجع به زبان من بسیار گفته‏اند و نوشته‏اند. خب، من این زبان را اختراع که نکرده‏ام. به‏تدریج آموخته‏ام. دست‏کم مقدماتش را مدیون گذشتگانم. اما سفر کردن با حافظ به قرن هشتم برایم لطفى ندارد، چه رسد به سفر با سعدى به قرن هفتم. چرا باید تن به کارى بدهم که حاصلش مشکوک است. – آن‏ها در عصر خودشان زیسته‏اند و کار خود را کرده‏اند. بله اگر حافظ بر شانه سعدى‏و خواجو و مثلاً کمال‏الدین‏اسماعیل نایستاده بود به یقین قامتى چنین بلند نمى‏یافت که از هشت قرن پیش تا حال هر که در این پهندشت برگشته به پشت سر نگاه کرده اول چهره تابان او به چشمش خورده است. ما مردم این دورانیم و غم و شادى و نیازها و مشکلات خودمان را داریم. قضاوت درباره ارزش‏هاى تاریخى میراث گذاران ادبى یک مطلب است سلیقه‏ها و نیازهاى شخصى یک مطلب دیگر … چرا فاصله‏هاى هزار ساله و هشتصد ساله  و پانصد ساله را نباید در نظر گرفت؟ اصلاً ما داریم راجع به چى بحث مى‏کنیم؟
فراموش نکنیم که در عصر ما هر یک ثانیه معادل مدت نود سال انسان نهصد سال پیش است. یعنى ما هر یک ثانیه‏یی را که از دست بدهیم عمرى را از دست داده‏ایم. بهتر نیست وقت‏مان را با سنگ ترازوهاى عصر خودمان بکشیم و آن را بیشتر صرف خودمان بکنیم؟
   – ساده‏ترین نتیجه آنچه شما مى‏گوئید این مى‏شود که صد یا دویست سال بعد دیگر اصولاً نباید درباره اشعار امروز قضاوتى کرد. این‏ها را دیگر باید فراموش کرد مگر این‏که به صورتى حرف‏هاى آن دوره را با خودشان داشته باشند که این هم اندکى بعید مى‏نماید. وقتى که سازمان یونسکو مى‏گوید گنجینه اطلاعات بشرى هر پنج سال دو برابر مى‏شود، دیگر شما چه حرف تازه‏یی مى‏خواهید بگوئید؟
       – پس من چى دارم مى‏گویم؟ اگر ما حرف تازه‏یی نیاوریم، این گنجینه، دو هزار سال یک‏بار، نیم برابر هم نمى‏شود … گرچه این شتاب فقط مربوط به همین صد ساله اخیر است و صورت‏حسابى که من مى‏خواهم جلوتان بگذارم شوخى است، ولى ببینید شما که سعى مى‏کنید مرا به هشتصد سال پیش برگردانید دارید چه دسته‏گلى به آب مى‏دهید: درواقع یکصد و هشتاد بار گنجینه اطلاعاتى من بینوا را با تصاعدى منفى نصف مى‏کنید. مى‏دانید حاصلش چیست؟ – براى‏تان حساب مى‏کنم:
کل اطلاعات کنونى انسان عددى است مساوى یک، که پانزده تا صفر جلوش ردیف شده باشد. حالا اگر بخواهیم ببینیم اطلاعات انسان در چه تاریخى تنها «یک واحد» بوده، فقط کافى است ۲۳۷ سال به عقب برگردیم. اگر هشتصد سال عقب برویم مى‏دانید چه عددى به دست مى‏آید؟ – یک صفر بگذارید یک ممیز بزنید و بعد از قطار کردن ۳۴ عدد صفر، یک عدد هم به آخرش اضافه بفرمائید از یک تا نُه هر عددى که دل‏تان خواست، فرقى نمى‏کند! – چه‏طور است؟
   – فکر مى‏کنم شما هم با من هم‏نظر باشید که به هر حال شعر امروز ما با نگرشى به شعر گذشته بود که متحول شد.
       – بله. منتها دیدیم دیگر هیچ‏جاى آباد وصله‏پذیرى به تن این جُل باقى نمانده. این بود که صاف و پوست‏کنده شورش کردیم خودمان را از شر مشتى تکرار مکرراتِ به درد نخورِ انجمنى نجات دادیم. کارى که در هر انقلابى صورت مى‏گیرد. بعدش هم یک دوره هرج ومرج و، حالا وارد شده‏ایم به دوره سازندگى.
    – درست است که دویست سال بعد زحماتى که امروز کشیده مى‏شود تا شعر آن دوره به وجود بیاید نادیده گرفته بشود؟
       – اگر مخل و تکرارى شد (که هیچ دلیلى هم براى نشدنش نداریم) چه بخواهیم چه نخواهیم همین‏طور هم خواهد شد. ما گاهى یادمان مى‏رود موزه‏ها رابراى چه مى‏سازند. شکى نیست که گارى در زمان خودش اختراعى بوده شاید بسیار مهم‏تر از سفینه‏هاى کیهان‏نورد امروز. ولى آخر چرا این موضوع باید مشغله ذهنى یک راننده رانه (معادلى براى هرگونه وسیله حمل و نقل) قرار بگیرد که گرفتار هزار مشکل از قبیل راه‏بندان و گرانى بنزین و تصادف و جریمه و مسائل دیگر است؟ اگر مورخ حرفه‏یی یا ذوقى است بحثش دیگر است وگرنه او را چه به این‏که وسیله سودمند زیر پاى جد بزرگوارش گارى بوده؟ دستش درد نکند که با اختراع گارى امکان ساخت رانه بنزین‏سوز یا گازسوز امروز را میسر کرد! ولى گذشتگان کاشته‏اند او خورده و او هم اگر استعدادش را داشته باشد چیزى مى‏کارد تا دیگران بخورند. من هم مثل آن راننده آن‏قدر که توانسته‏ام از گذشتگان خودم به ارث ببرم برده‏ام. امروز ما هیچ تصورى از آینده نداریم. همان‏طور که مخترع گارى از آینده وسیله‏یی که ساخته بود کم‏ترین تصورى نداشت و از گارى به بعدش دیگر به او مربوط نمى‏شد. کى مى‏تواند آینده را پیش‏بینى کند؟ تا دوران انقلاب صنعتى هر دستاورد تازه‏یی که نصیب انسان مى‏شد حرف آخر بود اما براى ما انسان‏هاى امروز که هر لحظه با این شتاب حیرت‏انگیز از لحظه قبل به آینده غیر قابل تصورى پرتاب مى‏شویم هر دستاورد جدید بى درنگ شروع عصر تازه‏یی را اعلام مى‏کند. زمان ما چنان فشرده است که حتا فرصت نمى‏کنیم به یک لحظه بعد بیندیشیم، دیگر فقط همین‏مان مانده که برگردیم به هشتصد سال پیش ببینیم چى به چى بوده! این حرف‏ها لایق «دانشکده»هایی است که از وحشت سرنگون شدن در خلاء بى هویتى حتا جرأت نمى‏کنند لحظه‏یی چشم از عهد شاه وزوزک بردارند به زمان حال‏شان نگاهى بکنند. اما واقعیت دنیاى معاصر ما این است که گذشته، حتا همین امروز صبح، گذشته است و آینده هم متعلق به آیندگانى است که ما از چند و چونى‏شان فقط تصویر مبهمى در ذهن‏مان داریم. تصویر مبهمى که تازه ممکن است همین یک لحظه بعد همه خطوطش درهم بریزد. ما فقط مى‏توانیم به خودمان بقبولانیم که «ممکن است» کارگران فرهنگ روزگار خود به حساب آئیم. در این مرز مشکوکى از زمان که ما ایستاده‏ایم اگر نخواهیم زیاد از واقعیت به دور افتیم شاید همین‏قدر بتوانیم مدعى شویم که چیزهایی از گذشته را به قدر استطاعت‏مان آموخته‏ایم و به قدر استطاعت‏مان هم چیزهایی مى‏سازیم که شاید به درد دنیاى آینده بیاید و شاید نه. در یک چنین شرایطى واقعاً این توقع که بنشینیم اندازه بزنیم ببینیم قاسم از میرزا کوتاه‏تر بوده رمضان از غضنفر بلندتر، توقع ریشخندآمیزى نیست؟ آدم‏ها چنانچه توانائیش را داشته باشند خصلتاً رو دست هم بلند مى‏شوند. – هر چند که این تا حدود زیادى مربوط به گذشته است و واقعیت تاریخى روزگار ما نشان مى‏دهد که اگر این توانایی را نداشته باشیم محکوم به مرگیم. – با وجود این زیاد نگران نباشیم. اگر جز این بود که آدمیزاد جماعت خصلتاً با همنوع خود در مسابقه‏یی مداوم است، امروز با دیروز تفاوتى نمى‏کرد و من و شما هم حالا عوض این حرف‏ها لابد داشتیم خودمان را آماده مى‏کردیم که براى تهیه مقدمات ناهار برویم پى شکار ماموت.
  – حرف تو حرف آمد و آن بخش از گفت و گوى سابق‏مان که داشتیم مرور مى‏کردیم ناتمام ماند … صحبت از پدربزرگ بود و عقایدش درباره شعر و هنرهاى کلامى …
       – بله … پدربزرگ درحقیقت «بیان موزون» را مى‏گفت شعر. او و همذوقانش هر مطلبى را که با وزنى بیان شده بود «شعر» مى‏شناختند و سخن فاقد وزن را «نثر». به همان سادگى که ما میان خودمان قرار گذاشته‏ایم اگر تخم‏مرغى را زدیم حاصلش را خاگینه بگوئیم و اگر نزدیم به‏اش بگوئیم نیمرو. براى‏شان هیچ فرقى هم نمى‏کرد که آن مطلب وزن‏دار چه درونمایه‏یی دارد. اگر من مى‏نشستم و حروف حساب جمل را براى این‏که ترتیبش در خاطر بماند مثلاً به این شکل در مى‏آوردم که:
ابجد و هوز و حطى، کلمن از پشتش‏
سعفض آید پس از آن، نیک به خاطر بسپار
چون به ثخذ برسى، اى پسر نیک‏سرشت‏
ضظغ آید ز پى‏اش جمله ز یک تا به هزار –
شک ندارم که پدربزرگ پلو چربى به اطرافیان مى‏داد تا اعلام کند نوه‏اش شعرى «بسته» است که – گوش شیطان کر! – نشان مى‏دهد آینده بسیار درخشانى درپیش‏دارد! درواقع خان‏باباى ما گونى را دربست قبول مى‏کرد و هیچ اهمیتى نمى‏داد که توش تخم گل است یا کود. ابجد و هوز هر چه باشد موضوع شعر نیست. پس شعر را فاعلاتن فعلاتن به وجود نمى‏آورد.
وزن و قافیه آنچنانى در حکم لباس است که باطن شخص را عوض نمى‏کند. فرض کنیم نوابغ اونیفرم مخصوص دارند و حالا نابغه‏یی در یک حمام عمومى لباسش را کنده رفته تو، و تون‏تاب حمام با استفاده از فرصت اونیفرم طرف را پوشیده. با این کار نه آن نابغه نبوغش را از دست مى‏دهد نه تون‏تاب حمام نابغه مى‏شود. – در هنر، اونیفرم جایی ندارد. این‏جا هرکس جامه برازنده خودش را مى‏پوشد. این‏جا لباس تابعى است از شخصیت هرکس. ظرف باید متناسب مظروف باشد. شربت گوارا را با سطل تقدیم مهمان نمى‏کنند و نفت را هم در ظرف کریستال نمى‏ریزند. حتماً در ادامه بحث‏مان به این مطلب هم خواهیم رسید.
   – دریافت من از گفته‏هاى شما این است که وزن و قافیه و چیزهاى دیگرى که در گذشته به حساب صناعات شعرى گذاشته مى‏شد چیزى را که فاقد شاعرانگى است تبدیل به شعر نمى‏کند. پس نتیجتاً موضوع شاعرانه به هر صورت شایسته و درخورى که بیان شود شعر است. این‏که شما ادبیات و شعر را دو مقوله مختلف عنوان مى‏کنید از همین نکته نشأت نمى‏گیرد؟
       – دقیقاً. دو مقوله مختلف که هر دو مى‏تواند به نظم یا به نثر باشد. ولى چنان‏که گفتم تا پنجاه سال پیش و سال‏ها بعد از آن ادبیات و شعر از هم تفکیک نمى‏شد. هرچه نظم عروضى داشت شعر بود حتا دو بیتى «ابجدیه»ى بنده و «قصه موش و گربه بر خوانا». هم دیوان حافظ شعر بود هم دیوان حکیم سوزنى.
آن اوایل هم که بعضى از ما دست به تجربه شعر فاقد وزن عروضى زدیم عده‏یی از فضلا که مثل شاه سلطان حسین همان گوشه اصفهان بس‏شان بود به عنوان بزرگترین دلیل بر نادانى ما کودکان و مسخره بودن کارمان همین موضوع را پیش مى‏کشیدند. مى‏گفتند: «شما آن‏قدر بى شعورید که نمى‏فهمید اینى که نوشته‏اید نثر است!» – و به این ترتیب اشکال کار روشن مى‏شد؛ فضلا شعر و ادبیات را از هم تمیز نمى‏دادند. آن‏ها غُرغُر کنان از جهان رفتند اما تلاش ما سرانجام توانست آن برداشت نادرست را تغییر بدهد و دروازه به روى «شعر» باز شود. امروز دست‏کم بخش عمده‏یی از مردم شعر و ادبیات را از هم تمیز مى‏دهند و اگرچه تعریف مشخصى از شعر در دست ندارند به تجربه پذیرفته‏اند که برخلاف تعریف پیشینیان ممکن است کلام «موزون و متساوى» نباشد و «حروف آخرینش به یکدیگر» نماند(۵) و بااین همه شعرى‏باشد ناب. امروز بخش عمده مشتاقان شعر مى‏دانند که وجه اختلاف شعر از ادبیات تنها و تنها «منطق شاعرانه» است نه لزوماً عروض و قافیه و صنعت‏هاى کلامى.
      – چه‏طور است این وجه تفاوت باز هم روشن‏تر بشود؟
       – ما در طول روز مطالب بسیارى مى‏شنویم. پاره‏یی از این مطالب ممکن است با احساسات و عواطف ما برخورد بکند، اما بدون این‏که بر آن‏ها اثرى بگذارد با تجربه‏ها یا منطق ما محک مى‏خورد و مورد رد یا قبول، و یا فقط مورد درک و اطلاع‏مان قرار مى‏گیرد. مثلاً این دو جمله:

ماست تُرش بود.
مرد بلند بالایی یک ساعت است سر کوچه ایستاده.

ما با جزءجزء عناصر این دو جمله از پیش آشنائیم: مصداق‏هاى ماست و مرد و کوچه را مى‏شناسیم، ذائقه‏مان با مزه ترش آشنا است، براى بلند قد به حساب آمدن یک مرد معیارى ذهنى داریم و مى‏دانیم یک ساعت چه مدت از زمان است، و حتا مى‏توانیم حدس بزنیم که «آن مرد» کشیک کسى را مى‏کشد یا، بر حسب شرایط حاکم بر جامعه ما، زنگ خطر براى یکى از همسایه‏هاى‏مان به صدا در آمده است، و غیره.
اما گاه نیز سخنانى مى‏شنویم که گرچه از منطق متعارف و تجربه و قیاس‏مان مى‏گذرد، بدون یارى گرفتن از این‏ها مستقیماً احساسات و عواطف ما را تحریک مى‏کند و فقط از آن راه درک مى‏شود. مثلاً:
از کلمه مادر بوى بهشت مى‏آید.
این ساده‏ترین شعر است. با همه وجودمان از شنیدنش لذت مى‏بریم و تصدیقش مى‏کنیم. با گوینده همصدا مى‏شویم و با خود مى‏گوئیم هیچ‏کس احساس فرزند به مادر را عمیق‏تر از این بیان نکرده است. اما درست که دقت کنیم مى‏بینیم در درک این جمله نه منطق صورى دخالت داشته نه قیاس و نه تجربه. چون نه کلمه بو دارد نه بوى بهشت معلوم است چه‏گونه بویی است. اما مى‏پذیریم که «کلمه»ى «مادر» به راستى «بوى بهشت» دارد. – یا:
من‏
پرى کوچک غمگینى را
مى‏شناسم که در اقیانوسى مسکن دارد
و دلش را در یک نى‏لبک چوبین‏
مى‏نوازد آرام آرام،
پرى کوچک غمگینى‏
که شب از یک بوسه مى‏میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا مى‏آید.
که تکه‏یی از یک شعر فروغ فرخزاد است. و یا:
اندوه پس نشستن دریا
در چشم‏هاى گود مورب‏
که گویی‏
هماره افق را مى‏کاوند
حتا آن دم‏
که رویاروى‏
در چشمانت مى‏نگرند.
هجوم رنج و
غرورِ هرگزواپس‏ننشستن. –
این حکایتى کهن است‏
که دیدگان ترکمنى‏
به کم سخنى‏
اندکى از آن را باز مى‏گویند.
که شعرى از یحیا هاشمى است با عنوان بندر ترکمن.
خواننده امروزین ما پذیرفته است که شعر را به نثر نیز مى‏توان نوشت. به بیان دیگر مى‏توان سخنى پیش آورد که بدون استعانت از وزن و سجع شعرى باشد جاندار و عمیق.
من مطلقاً وزن را به مثابه چیزى لازم و ذاتى یا وجه امتیازى براى شعر نگاه نمى‏کنم. بل‏که به عکس، معتقدم التزام وزن ذهن شاعر را منحرف مى‏کند چرا که وزن بناچار فقط معدودى از کلمات را به خود راه مى‏دهد و بسیارى کلمات دیگر را پشت در جا مى‏گذارد در صورتى که ممکن است دقیقاً همان کلماتى که در وزن نگنجیده، در زنجیره تداعى‏ها درست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد.
با یک شوخى چه‏طورید؟ – دوستى مى‏گفت عشق فقط یک قافیه دارد که دمشق است و آن را سعدى علیه‏الرحمه به کار برده:
چنان قحط سالى شد اندر دمشق‏
که یاران فراموش کردند عشق.
و ادعا مى‏کرد تحقیقات کافى ثابت کرده محلى که قحطى باعث شده مردم عشق را فراموش کنند بغداد بوده، و تحریف تاریخى فقط به خاطر گُلِ روى وزن و قافیه صورت گرفته. – اگر این شوخى را جدى تلقى کنید درویش به فیض خودش رسیده!
بگذارید شعر را به سیلابى تشبیه کنیم، یعنى به آن مقدار آبى که بر اثر به هم پیوستن قطره‏هایی که یکدیگر را تداعى کرده از جان ابر بیرون کشیده‏اند بر شیب دامنه‏یی که ذهنیت شاعرانه است فرو مى‏غلتد. وقتى که ما وزنى خارجى براى شعر در نظر بگیریم مثل آن است که براى این سیلاب که باید خاک را گلزارى کند و سرانجام رودى تشکیل دهد تمهیدى کنیم که باران تنها در برکه‏یی ببارد، و بسترى حفر کنیم تا آب جز عبور از آن و هدایت شدن به نقطه دلخواه راهى نداشته باشد. در این صورت، وزن «سیل گیرى» است که جریان طبیعى سیلاب را منحرف مى‏کند و از حرکت خلاقه طبیعى‏اش مانع مى‏شود. سیلاب باید تمامى دامنه را فرا گیرد و آنگاه با تراشیدن زمین شکل نهائیش را بیابد و در هیأت رودى چرخه مقدرش را آغاز کند نه آن‏که در بستر از پیش حفر شده‏یی بگذرد و قرن‏ها دور خودش چرخک بزند و نتواند از محصوره‏هاى محدود غزل و رباعى و قطعه پا بیرون بگذارد و به خلاق‏ترین امکانات خود دست یابد. وزن در حکم آن بستر یا مسیر است و لامحاله او است که براى ذهن شاعر تعیین تکلیف مى‏کند و به تداعى‏هاى او جهتى خاص مى‏دهد در حالى که شعر، فوران آتشفشانى از اعماق تاریک اقیانوس است که باید فارغ از هر قید و قالب و نباید و بایدى، برحسب حدت و شدت خود، آن جزایر زیبایی را به وجود آرد که جغرافیاى فرهنگ بشرى است. من حدود سى سال پیش از این گفتم که وزن را سبب انحراف ذهن شاعر و مانع جریان خود به خودى شعر به معنى زایش طبیعى آن مى‏دانم و امروز هم همان حرف را تکرار مى‏کنم: وزن مى‏تواند به مثابه تفننى به کار گرفته شود اما به هر حال – و حتا در عروض آزاد نیمایی – قفسى است که سقف پرواز شاعر را محدود مى‏کند.

 

منبع : سایت رسمی “احمد شاملو “